‏نمایش پست‌ها با برچسب نکته سنجی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نکته سنجی. نمایش همه پست‌ها

واکنش نسبت به اتفاقات ناخوشایند

بعد از بروز و تکرار شدن اتفاقات ناخوشایند،  افراد ناظر به تدریج مراحل زیر را در واکنش به آن طی میکنند:
  1.  شوکه شدن
  2. اذیت شدن
  3. عادت کردن و هنجار شدن مساله
  4. به عنوان بخشی از هویت خود پذیرفتن مساله و لذت بردن از آن
نتیجه گیری: با گذشت زمان و عدم مقابله با یک امر نامطلوب، مشکل حل نمیشود، بلکه ریشه دار میشود و رفع کردن آن به مراتب سخت تر میشود.


انتخاب

در یک دوره آموزشی در زمینه فرم رضایت بیماران ذکر شده است:

Adult patients with mental capacity have the right to make any treatment decision they want as long as they have been properly informed and their decision is voluntary

انتخاب دو پیش زمینه مهم دارد: آگاهی، و امکان انتخاب داوطلبانه. بدون اینها انتخاب معنا ندارد.

بیشتر، کمتر است

  • نفر دوم، هم سخن است؛ سومی شلوغش میکند (ضرب المثل انگلیسی).
  • شرکتها اطلاعات را مخفی نمیکنند؛ آنها را لابلای قوانین و مقررات پنهان میکنند.
  • یک اسباب بازی سرگرم میکند؛ با انبوهی از اسباب بازیها حوصله بچه سرمیرود.
  • یک کتاب خوانده میشود؛ کتابهای متعدد خاک میخورند.
  • یک نفر به یک مصدوم کمک میکند؛ جمعیت فقط به همدیگر نگاه میکنند.
  • نصیحت باعث تحول میشود؛ سخنرانی تهوع ایجاد میکند.
  • مطلب کوتاه خوانده میشود، مطلب بلند نه.
  • کسی که زیادی وقت داشته باشد، وقت کم میآورد.

استعمار

چرا بسیاری از مردم از استعمار بیزارند، ولی به زندگی در مستعمرات (نظیر استرالیا و کانادا) علاقه دارند؟

درک خطر

خطر فوری و حتمی راحت درک میشود. همه میدانند افتادن از ارتفاع موجب آسیب فوری و حتمی میگردد (البته بسته به میزان ارتفاع). اما اگر خطر فوری یا حتمی نباشد، آن وقت است که احتمال ندیدن خطر و در نتیجه عدم هوشیاری و آسیب دیدن از آن بیشتر میشود. مثلا رعایت نکردن رژیم غذایی مناسب میتواند منجر به مرگ بشود، اما نه فوری، بلکه تدریجی و بعد از ده ها سال. نبستن کمربند ایمنی در حین رانندگی، حتما منجر به مرگ نمیشود، بلکه تنها در صورت وقوع تصادف میتواند کشنده باشد.

درک خطرات تدریجی یا احتمالی، یک فرهنگ است که باید ایجاد شود.

پنج دلیل برای موفق نشدن / پیشرفت نکردن (2)

1- نداشتن برنامه و هدف برای کار مثبت
2- نداشتن نیرو برای انجام دادن کار مثبت
3- وجود نیروهای منفی داخلی
4- وجود عوامل منفی خارجی
5- جمع شدن چهار عامل فوق با همدیگر

کار مهم

خیلی ها علاقه دارند کارهای مهم انجام بدهند و به موفقیتهای بزرگ برسند. من ادعا میکنم که شکست نخوردن در کاری که پیش تر امکان با موفقیت انجام دادنش نبوده است، یک پیروزی، پیشرفت و یک کار مهم است. به همین دلیل:

- با توجه به آمار بالای تصادفات در ایران، هر زمانی که یک نفر بدون تصادف به مقصد برسد، کار مهمی انجام شده است (این طنز نیست، نکته ای جدی است و جدی بودن آن را کسانی که دچار حادثه شده اند میتوانند درک کنند.)

- کسی که معتاد است، اگر به کارهای معمولی اش بپردازد، بی آن که سراغ اعتیادش برود، نه تنها کار مهمی انجام داده است، بلکه معجزه ای بزرگ را تحقق بخشیده است.

- کسی که در گذشته با دیگران پیوسته در نزاع بوده است، اگر با آرامش با دیگران ارتباط برقرار کند کار مهمی انجام داده است.

نکات فوق ساده و بدیهی به نظر میرسند، اما مهم اند. دیدن اطراف شاید به نظر ما عادی برسد، اما کسی که نابینا است، اگر بینایی اش را بدست آورد درک خواهد کرد که این کار چه قدر مهم است. هر کاری که دیروز با موفقیت انجام نشده، اگر امروز به طور «عادی» انجام شود، کار مهمی انجام شده است.

نبود مدرک

تکذیب ناخواستنی ها،
خواسته را، راه بودن نیست.
نبود مدرک در دستم،
مدرک نبودن نیست.

----------
این مطلب را در حاشیه جزوه ای نوشتم که در طی یک دوره چهار روزه در زمینه مرور نظام مند متون علمی به ما دادند. در آن جزوه ذکر شده بود:«Absence of evidence is not evidence of absence» و من آن را به صورت مطلب بالا نوشتم. این دوره نکات بسیار جالبی داشت، اما شخصی ترین احساس من، این نکته بود که با وجود آن که تحصیل دکترایم به اتمام رسیده و با وجود این که در زمینه مرور نظام مند گمان میکردم کلی تجربه و مطالعه دارم، اما باز هم گستردگی مطالب، حس ندانستن و نیاز به یادگیری را بدجوری به رخم می کشید. یادم میاد در دوران دانشجویی گمان میکردم یک استاد باید «تمام» مطالب حوزه خودش را بداند، نکته ای که اکنون به حساب جوانی ام در آن دوران میگذارمش و از این بعد سعی میکنم مراقب «گمان کردن» هایم باشم و یادم باشد که: «ان الظن لا يغني من الحق شيئا» [ يونس 36 ]. تسلی بخش این احساس من، این نکته بود که شاید من در زمره جوان ترین شرکت کنندگان این دوره بودم که از سوی موسسه کوکران (The Cochrane collaboration) برگزار شده بود و مسن ترین هم احتمالا خانمی بود در حدود 60-70 سال که از کانادا برای شرکت در این دوره به ناتینگهام آمده بود. یادگیری انتها ندارد، دانشجویی یک شغل مادام العمر است که با فارغ التحصیلی از دوره دکترا تازه شروع میشود.

نوروز

نوروز هنگامی که توجه ما به تغییر طبیعت جلب میشود، بد نیست که دقت نماییم، خود جزئی از این طبیعت هستیم و تغییر کردن، سرنوشتی محتوم برای ماست. بدین سبب هم در دعای سال نو از خداوند، سرچشمه همه تغییرات، میخواهیم تغییر ما را به سمت نیکی رهنما شود. این تغییر تنها به رشد کودکان و فرسودگی بزرگسالان اشاره نمیکند، که بیانگر تغییر احساس و افکار آدمها نیز هست. تغییر یک احساس تلخ، خود موهتبی بزرگ است، البته به شرط آن که افراد با عادتهای غلط خود به یادآوری خاطرات ناخوشایند نپردازند. برعکس افکار خوب (نعمتهای خدا و محبتهای اطرافیان) و خاطرات خوش را باید زنده نگه داشت و نسبت به یادآوری مداوم آنها همت گذاشت. شعر، فارغ از درستی و نادرستی وزن و قافیه آن، راهی مناسب به این منظور است.

سال 1388 برای ایرانیان ناتینگهام با حوادث گوناگونی همراه بود، که در ذیل (با کلامی محاوره ای) به برخی از آنها اشاره کرده ام:

سال هشتاد و هشت
همین سالی که گذشت
اومد به دنیا مهرسا
با تارا و طهورا
فارغ شدیم با خنده
جواد و شهاب و بنده
(امیر و ایمان یادم بود،
تنگی ز قافیه م بود!)
بعضیا درس رو یار شدند
خیلی سپاسگزار شدند
امسال رفت دیانت
اومد و رفت رضایت
دکتر مقدس گل
مقبولی و توکل-
-ی ش را اوردم این جا
چون که نبود جا اون جا*
حلال حروم نباشه
اسم حمید هم باشه
نکته دیگه کدومه؟
وقتم انگار تمومه!
فقط بگم همینو:
مبارکه سال نو!


-------
* این تکنیک را از آقای خلیل جوادی یاد گرفتم که در شعر «محکمه الهی» گفت:
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ
[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

مدیر

سه نوع مدیریت وجود دارد:
اجرایی: مدیر حرف میزند و عمل میکند؛
هدایتی: مدیر حرف و عمل دیگران را هدایت میکند؛
آزادانه: مدیر به دیگران اجازه میدهد حرف بزنند و عمل کنند.

مدیر خوب مدیری است که اگر دیگران حرفی برای گفتن داشتند و خواستار عمل بودند، آزادانه مدیریت کند؛ اگر برخیها بر خلاف مصالح جمع حرف زدن و عمل کردند، هدایتی نقش ایفا کند؛ و اگر در دیگران انگیزه حرف زدن و عمل کردن نبود، اجرایی مدیریت کند.

خلاصه این که شکل مدیریت مدیر خوب ثابت نیست، ولی در همه شرایط به نفع مجموعه تحت مدیریت اش است.

علم و سیاست

برخی به همه چیز از جمله سیاست، علمی نگاه میکنند و
بعضی ها به همه چیز از جمله علم، سیاسی می نگرند.


جامعه شناسی رندانگی

بعد از نوشتن مطلب «گریه باید کرد»، به سرانجام ماجرای آن «رند» فکر کردم و با خودم گفتم که نتیجه ی آن داستان، بستگی به نوع جامعه ای دارد که داستان در آن رخ داده است. بسته به نوع جامعه، سرانجام آن فرد رند و چاپلوس میتواند از اوج «عزت» تا قعر ذلت متفاوت باشد. اگر در یک جامعه (به معنای عام، شامل هر نوع اجتماع آدمیان) ساختارهایی وجود داشته باشد که از منافع جمعی و منافع دراز مدت محافظت کند، در مقابل آن رند بازیها ایستادگی میشود، و در نتیجه موارد بروز آنها کم، و انجام آنها پر هزینه و کم فایده میشود. اما در غیاب آن ساختارها، دست رندان باز میشود.

مثال آن، عبور و مرور در خیابان است که اگر قاعده مند باشد، و قواعد هم جنبه دکوری و تشریفاتی نداشته باشند، عمده ی افراد از قوانین شفاف پیروی میکنند ولذا منافع جمع و منافع دراز مدت همگان تامین میشود. در غیر این صورت هر که «زرنگتر» باشد، زودتر به مقصد میرسد و «خر» مراد میراند. اما تکلیف دیگران، در یک چنین نظام بی نظامی چگونه خواهد بود؟

به نظر میرسد که تنها چهار راه فراروی افراد است:

  1. رندی: گزینه اول این است که افراد به صف رندان بپیوندند و به رقابت با سایر رندان بپردازند و در جهت کسب منافع زودگذر فردی تلاش کنند تا هر چه در چنته دارند رو نمایند؛ به روال: «بخور تا خورده نشوی».
  2. گوشه گیری و انزوا: در نظام و جامعه ای که به کام رندان است، اگر کسانی بخواهند «شرافت» خود را حفظ کنند، یا به هر دلیل از رندی اجتناب کنند، قادر به رقابت با رندان نخواهند بود و بنابراین از بهره مندی از چیزهایی که برای رندان جذاب اند، محروم خواهند شد و گریزی نخواهند داشت جز این که «آهسته بروند و بیایند» و زبان در کام و چشم بسته، گوشه ای برای عزلت نشینی اختیار کنند.
  3. درگیری و عصیان: اگر کسی قصد رندی نداشته باشد، و نخواهد از حق خود به نفع رندان بگذرد، بدیهی است که باید به تقابل و درگیری تن دردهد، و چه بسا «سر سبزشان بر باد رود».
  4. خروج و مهاجرت: آخرین راه نیز خروج از یک سیستم رندپسند است و «عطای آن جامعه را به لقایش بخشیدن».
البته از آن جا که آدمیان رفتار ثابتی ندارند، میشود انتظار داشت که یک فرد، میان گزینه های فوق در تردد باشد، و یا در برخی موارد تلاش کنند که ترکیبی از موارد فوق را در برنامه خودآگاه یا ناخودآگاه خویش قرار دهند.



در پایان دو نکته وجود دارد.

نکته اول این که در نگاه کلان جامعه شناختی، بحث فوق به روشنی نشان میدهد که اگر تمایل به اجتناب از درگیری و عصیان آدمیان و هم چنین مهاجرت و یا گوشه گیری اعضای جامعه است، باید دست و پای رندان را با قوانین بست. قوانینی که بر مبنای منافع جمع ، و بر مبنای منافع دراز مدت جامعه تنظیم شده اند، و برای همگان اجرا میشوند. بنابراین وجود رندی و فرهنگ رندانگی رابطه مستقیمی به وجود قانون (با شرایطی که در بالا ذکر شد) و فرهنگ قانون مداری دارد. رابطه رندان و قانون میتواند به اشکال مختلفی باشد:

  • به هم زدن قانون: مثال آن صف است، که اگر بر مبنای قانون باشد، کسی نمیتواند جلو بزند و رندی کند، اما اگر شلوغ شود و صف به هم خورد، عرصه برای یکه تازی رندان فراهم میشود.
  • گریز از قانون: مانند کسی که از چراغ قرمز عبور میکند. در این جا قانون وجود دارد، ولی رندان از اجرای آن خودداری میکنند.
  • تصویب قانون تبعیض آمیز: این مورد، از رندی فردی فراتر رفته و به صورت نوعی فعالیت «صنفی» رندان در میآید، و آنها تلاش میکنند تا قانون به جای منفعت همگان، در جهت منفعت «صنف» آنها باشد. مثال آن، طرح ترافیک است، که قرار بود از تردد ماشین ها در بخشهایی از شهر جلوگیری شود، ولی بعد اقشار مختلف قادر به دریافت مجوز برای خود شدند. البته مثالهای فراوانی وجود دارد، از قبیل انواع قوانین تبعیض آمیزی که در جهت منافع یک قشر، یک گروه یا افرادی خاص هستند.

اما نکته دوم، به بحث خرد روان شناختی، و حتا اخلاقی بر میگردد، و سوالی فراروی افراد قرار میدهد که اگر آنها با یک چنان جامعه ای روبه روشدند، کدام گزینه را بهتر است انتخاب کنند. سوالی که مشکل میشود جوابی «عاقلانه» به آن داد.

صداقت

در دانشکده جامعه شناسی و سیاست گذاری اجتماعی در دانشگاه ناتینگهام استادی بود به نام «نیک»(Nick) که وظیفه رسیدگی به مشکلات دانشجویان دکترا بر عهده او بود. یک بار زمانی که با مساله ای مواجه بودم به او مراجعه کردم، اما او برای حل مساله من و هم چنین یکی دیگر از دانشجویان دکترا به نام آنجلا که برای مشکل مشابهی جداگانه به او مراجعه کرده بود، اقدام خاصی انجام نداد.

گذشت و مدتی بعد شنیدیم که «نیک» دارد از دانشگاه ما میرود و به همین مناسبت کارت پستالی از طرف برخی دانشجویان تهیه شده و در محلی گذاشته شده است که دانشجویان به رسم یادبود تک تک آن را امضا کنند. من هم به عادت دیرینه ایرانی، برای شاد کردن دل «نیک» و این که: «گناه دارد، یک وقت دلش نشکند!»، دوان دوان رفتم و کلماتی محبت آمیز نوشتم و امضا کردم و از او به خاطر «همه زحماتش» تشکر کردم! وقتی راضی و خرسند از عمل «انسانی و اخلاقی» خودم برمیگشتم، آنجلا را دیدم و به او گفتم که کارت مذکور فلان جاست، تا اگر دوست دارد برود و امضا کند. اما آنجلا گفت: «وقتی نیک برای من کاری نکرده، و من از او راضی نیستم، چرا الکی امضا کنم؟ این صادقانه نیست.»

از امضای خودم شرمنده شدم و تصمیم گرفتم دیگر کتبی یا شفاهی به هیچ کس نگویم «مرسی»، مگر این که واقعا از او ممنون باشم. جالب است که عدم صداقت گاهی آن چنان در وجود آدم ها نهادینه میشود، که آن را نمی بینند و نمیدانند جور دیگری هم میشود رفتار کرد.

حرف دارم برای گفتن!

تا به حال با افرادی برخورد کرده اید که مدام میگویند: «خیلی حرف برای گفتن داریم»؟

من در مواجه با این افراد، مخصوصا اگر انها پشت تریبون باشند، ولی به جای گفتن دو کلمه حرف حساب، مدام به ذکر جمله بالا بپردازند، از خودم میپرسم: خوب اگر حرفی دارند، چرا به جای نق زدن، حرفشان را نمیزنند؟!

اگر جایی جلوی حرف زدن یک نفر یا گروهی از افراد را گرفته باشند، خوب حق دارند آن جمله را بگویند. ولی تجربه من حاکی از آن است که جمله فوق، گاهی نشانه داشتن حرف نیست، نشانه پرادعایی و پررویی است. اصلا ربطی به میزان حرف ندارد، و اگر هم داشته باشد رابطه منفی با آن دارد. یعنی کسی که حرفی برای گفتن ندارد، یا در واقع حرف درست و حسابی برای گفتن ندارد، دائم نق میزند و میگوید «خیلی حرف برای گفتن دارم!».

شاید هم من بدشانس بوده ام، و با مواردی منفی مواجه شده ام:

- گاهی دیده ام که تریبون را به یکی میدهند که مثلا 20 دقیقه صحبت کند. ده دقیقه ابتدای حرف را به ذکر این نکته میگذراند، که حیف فرصت کم است، اگر وقت بود چه قدر میشد در مورد این مساله حرف زد. ده دقیقه آخر را هم به گفتن مطالبی تکراری و کسل کننده و بی خاصیت سپری میکند. همان خدا را شکر که بیشتر از 20 دقیقه وقت در اختیار این قبیل افراد نیست (البته معمولا هم اگر 20 دقیقه وقت دارند، حداقل تا 40 دقیقه حرف میزنند، 20 دقیقه نق زدن در خصوص کمی وقت، و 20 دقیقه حرف الکی).

- یک بار یک هم کلاسی داشتیم که در یکی درسها مرتب میگفت حیف فرصت نیست، والا خیلی حرف برای گفتن دارم. یک بار استاد مربوطه که آدم با حالی بود، رفت نشست پیش دانشجویان و به آن همکلاسی ما گفت بسم الله، شما بفرمایید! بعد از کلی ناز و ادا وقتی رفت پشت تریبون، نصف وقت را توضیح داد که در آن فرصت اندک نمیشود حق مطلب را ادا کرد، و ما بقی وقت را هم به گفتن چرندیات بی محتوا سپری کرد.

- یک بار در دوران دانشجویی مراسمی داشتیم و خبرنگار صدا و سیما (که خودش هم دانشجوی پزشکی و دوست من بود) قرار بود با من به نمایندگی از سایر دانشجویان صحبت کند. در راه یک نفر که جریان را فهمید، دوان دوان از من سبقت گرفت و انگار که مصاحبه کردن، چه نعمت بزرگی است و اگر دیر بجنبد «این نعمت بزرگ» از کفش میرود، به من یادآوری کرد: «من خیلی حرف برای گفتن دارم!». من ایستادم و گفتم «حرفی نیست، ولی مصاحبه به زبان انگلیسی است!». و این حرف آب سردی بر روی رفیقم ریخت و سریع ترمز کرد و منصرف شد. وگرنه اگر او مصاحبه میکرد، احتمالا نصف وقت را برای مخاطبان یادآوری میکرد که خیلی حرف برای گفتن دارد و لی حیف در این فرصت اندک ...

نتیجه گیری اخلاقی: اگر کسی حرفی برای گفتن دارد، بهترین کار این است که آن حرف را بزند!

----------------
دکتر فلاح: در مورد این مطلب شما خیلی حرف برای گفتن دارم اما فغلا وقت ندارم. هههههههه

پوریا صرامی: :-)

دکتر فلاح: خب حالا وقت دارم. من هم با شما موافقم . شاید به این دلیل این موضوع اتفاق می افتد که ما برای "لا ادری" یعنی همان نمی دانم ارزش معرفتی و علمی قائل نیستیم . در حالی که نمی دانم نیمی از دانستن است.و اگر کسی به وضوح در مورد موضوعی مواردی که نمی داند را بتواند بداند و بگوید این خود علامت تسلط بر دانسته ها و ندانسته هاست. خوب است شما که کارتان مرتبط استبیشتر از زاوایای مختلف ارزش کلمه نمی دانم را که مقدمه ایجاد سوال و سوال خود مقدمه تحقیق و کشف است را برای ما ها که نمی دانیم و گاهی نمی دانیم که نمی دانیم بیشتر روشن کنید. همنشینی با دانشمندان متواضع که به راحتی می گویند من این موضوع را نمی دانم می تواند کمک کند تا بر ترس از گفتن کلمه نمی دانم غلبه کنم. متوجه شده اید که گاهی در خیابان از کسی آدرس می پرسید و شخص به جای گفتن کلمه نمی دانم به شما آدرس غلط می دهد. برای من پیش آمده است. باید از مدرسه به بچه ها بیاموزیم که اگر نمی دانند به راحتی و با خونسردی بگویند نمی دانم تا در جامعه اینهمه آدم با ژست علامه دهر نداشته باشیم. ... البته من وقت نیست اگر بود می توانستم در مورد این موضوع به اندازه یک یک کتاب حرف بزنم! هههههه

پوریا صرامی: نکته جالبی را اشاره کردید (دارم مقاومت میکنم نگویم حیف فرصت نیست...) من در درجه اول علت مساله بالا را «نمیدانم»، اما دو موضوع مرتبط که ممکن است توضیح دهد استنکاف مردم را از گفتن «نمیدانم»، یکی میتواند ظاهرگرایی باشد و دیگری ذاتی انگاری که در وبلاگم در مورد هر دوی آنها مطالبی نوشته ام ( بر کلمات یاد شده کلیک نمایید). نکته جالبی بود و از شما به خاطر نظر جالب و مفیدتان متشکرم.

گفتن بدون دیدن



















چندی پیش سالگرد تشکیل گروه جامعه شناسی پزشکی در ایران بود و دوستان در ایران به میمنت و خوشی گرد هم جمع شده بودند. از لطف آنها قرار بود امکان حضور مجازی افراد دور از تهران هم فراهم گردد، و من نیز برای برقراری ارتباط تلاشی کردم ولی به دلیل مشکلات فنی صدایی رد و بدل نشد و من نیز قادر به دیدن دوستان نبودم و در نتیجه با تایپ کردن دورادور احوالپرسی و چند شوخی و مزاح کردیم.

روز بعد تصاویر جلسه را با ای میل برایم فرستادند، و دیدم که تصویر من و مطالب من را با پروژکتور بر روی پرده انداخته (یا به تعبیری از پرده برون انداخته اند). با این که به من گفته شده بود چه دوستانی در جلسه حضور دارند و میدانستم آنها من و مطالبم را میبینند (هر چند تصور میکردم این دیدن با سرک کشیدن بر لپ تاپ است!)، ولی به نظرم اگر دیده بودم شرایط را، بر گویشم از لحاظ فرم، و نه محتوا، تاثیر میگذاشت. این بود که یک سوال فلسفی-جامعه شناختی از خودم پرسیدم که چرا دیدن مخاطب ممکن است بر کلام تاثیر بگذارد؟

در ادامه تفکراتم را در پاسخ به آن سوال ذکر میکنم.

تغییر کلام بر اثر دیدن و یا ندیدن مخاطب به دلیل تغییر هدف گفتن نیست. تغییر کلام، منعکس کننده تغییر احساس گوینده است. درون فرد گوینده در همه شرایط یکسان نمی ماند ومنتاثر از محیط اجتماعی انسان های پیرامون است. بنابراین با تغییر محیط اجتماعی معنای القا شده از محیط به فرد نیز متغیر میگردد، و با تغییر بر احساس و «نفس» فرد، فرم واژگان در کلام گفته شده هم ممکن است متغییر شوند.
در شرایط معمولی، شاید انتظار برود محیط اجتماعی با «واقعیت» متناسب باشد، ولذا فرد بتواند خود، و کلامش را متناسب با واقعیت تنظیم کند. اما در شرایطی ممکن است تناسب مذکور از دست برود:

- گاه ممکن است محیط اجتماعی فرد را بالاتر از واقعیت ببرند، نظیر تملق و چاپلوسی برای روسا که بر شخصیت و گفتار آنها تاثیر میگذارد.
- گاه ممکن است محیط اجتماعی فرد را پایین تر از واقعیت ببرد، نظیر ننگ و برچسب زنی به کودکان بیش فعال و القای شخصیت بزهکار به آنها.
- گاه نیز ارتباط بر قرار کردن با محیط اجتماعی دشوار است، نظیر محیطهای مجازی که بدون دیدن مخاطب فرد ممکن است شخصیت، و گویشی متفاوت از محیطهای واقعی داشته باشد.


نکات فوق بر اصلی که قبلا هم بررسی کرده بودم استوار است، یعنی متغیر بودن درون افراد است که در تضاد است با «ذاتی انگاری».

به نظرم نمیرسد تلاش برای عدم تاثیر پذیری از محیط بهترین راهکار باشد و به جای آن باید با شناخت این واقعیت بر مبنای آن عمل کرد. مثال آن دمای محیط است. انسان در هوای سرد، احساس سرما میکند، عضلاتش منقبض شده و فرد میلرزد، خون از زیر پوست میرود و بدن سفید و کبود میشود. هر چند که برخی انسانها ممکن است با تمرین بتوانند در آب یخ هم شنا کنند، ولی بهترین رویکرد، تنظیم دمای محیط است و نتیجه این که بهتر است برای ارتقا محیط اجتماعی تلاش کرد، به گونه ای که انسانها با دریافت پس خوراند مثبت از محیط اجتماعی شان احساس مثبتی داشته باشند، این امر به نوبه خود بر رفتار و گفتار افراد تاثیر مثبت میگذارد و چرخه ای درست میکند. مثال آن رانندگی در انگلستان است که افراد یا مطابق قانون عمل میکنند یا به هم لطف میکنند و چراغ زدن یعنی بفرمایید قربان راه برای شما! با تجربه کردن چنان پس خوراندی، فرد ناخودآگاه همین برخورد مثبت را با دیگران مینماید.

و البته آخرین نکته، همان اولین نکته مطرح در این یادداشت است: محیط اجتماعی تا حد زیادی بر دیدن دیگران متکی است، و جالب است که بررسی شود، این ندیدن دیگران در محیطهای مجازی چه پیامدهایی را به دنبال دارد.

پنج دلیل برای موفق نشدن / پیشرفت نکردن

  1. سردرگمی و عدم تصمیم گیری در مورد ماهیت موفقیت
  2. عدم اطلاع ازنحوه و راه درست دستیابی به موفقیت
  3. عدم باور به امکان تحقق موفقیت
  4. راضی شدن به نتایج کوچک
  5. هدر دادن انرژی و توان با مسائل غیر ضروری

زنجیره علل

یک پدیده ممکن است علل متعددی داشته باشد و آن علل نیز ممکن است خود سلسله وار موجب یکدیگر شده باشند. برای مثال فرض نمایید چند نفر بخواهند به صورت گروهی به جایی بروند و برای شروع سفر در جایی قرار بگذارند. در ساعت مقرر همه حاضر میشوند، به غیر از یکی از افراد که تاخیر دارد. در زمانی که همه منتظر فرد متاخر هستند، یکی از افراد منتظر تصمیم میگیرد که از فرصت استفاده کرده و برای انجام کاری برود. بعد از مدتی نفر اول حاضر میشود، اما از نفر دوم خبری نیست. در این مثال پدیده مورد نظر، تاخیر ایجاد شده است که دو دلیل متفاوت داشته و آن دلائل نیز به یکدیگر مرتبط شستند.
معمولا در بررسی چرایی وقوع پدیده ها تمرکز بر علت اولیه باقی میماند، در حالی که علل بعدی نیز حائز اهمیت اند، به خصوص که در بسیاری از موارد علل بعدی به راحتی قابل اجتناب و کنترل هستند.

گفتار قشنگ، کردار مشنگ

دوش تا سحرگاهان طفلم نخفت و از درد دل* خویش با من بگفت. آن دم که خواب بر ما غالب گشت و رودم گریه و غوغا بهشت، به ناگه همراه** من بانگ برآورد و ناله سرزد که برخیز هنگام نماز است و به خفتن نه نیاز است. من اسیر خواب و فاقد آرا، گفتم که رب فرموده لاتقربواالصلوه و انتم سکارا. پس خود بفریفتم و کاسه تقوی ریختم. چون به آسمان درآمد مهر عالم فروز و به پایان رسید خواب ایمان سوز، انگشت ندامت گزیدم و به حیله خود خندیدم و دانستم که چه بسا عالم، به کردار خود ظالم؛ و چه بسیار دارنده علم، بی بهره از حلم، و گاه هوش فرد را میکند مدهوش.


* کولیک نوزادی
** تلفن موبایل

رادیکالیسم در فکر، محافظه کاری در عمل


از مشخصه فرهنگ غالب در ایران محافظه کاری بسیار در پندار و گفتار است و مردم غالبا شهامت فکر کردن به بسیاری از امور را ندارند. این امر در دایره گفتار کتبی و شفاهی موجود منعکس است. از سوی دیگر، عدم محافظه کاری و احتیاط در رفتارها هم ویژگی خاص مردم ایران است که در نحوه رانندگی و یا مصرف دارو و اقدام بی رویه به انجام جراحی های زیبایی نمایان شده است.

بنا بر اعتقاد نگارنده، این موارد لازم است کاملا برعکس باشند. کمال مطلوب، در نداشتن حد و مرز در فکر (و به تبع آن گفتار) است، و در عین حال داشتن نهایت احتیاط در رفتار و اقدامات است. فکر باز و جسور می تواند بی پروا به انتهای امکانات موجود سرک بکشد و در نتیجه با شناخت انتهای طیف هر چیز، میتواند حد وسط برای رفتار را معین کند. منظور آن که فکر لجام گسیخته بیانگر رفتار عنان گسسته نیست، بلکه برعکس راهی برای کنترل رفتار است.

میزان احتیاط در رفتار و افکار شاید بی ارتباط نباشند. اگر مردمی به احتیاط و دوراندیشی عادت نداشته باشند، بی دلیل نیست اگر از هر فکری وحشت کنند، چرا که گویی به مجرد ورود فکر به ذهن، امکان اقدام به آن نیز وجود خواهد داشت. حال آن که محافظه کاری در رفتار میتواند ضمانت و اطمینان کافی برای آزادی فکر را فراهم نماید. برای مثال، اگر در ایران یک پزشک کتابی بنویسد در رد طب نوین و زیر سوال بردن دستاوردهای پزشکی، به احتمال زیاد این امر با واکنش افراطی و سراسیمه سایر همکاران رو به رو خواهد شد، چرا که در جایی که بخشنامه های خلق الساعه قدمتی به درازی تاریخ مان دارد، این نگرانی ایجاد میشود که فردای انتشار کتاب مذکور، با استناد به آن، تومار تمامی مراکز درمانی نوین درهم پیچانده شود.

در حالی که در بریتانیا که مردمان به احتیاط و وسواس فوق العاده در اقدامات شهره هستند، میتوان در افراطی ترین موضوعات کتاب و مقاله پیدا کرد، بی آن که موارد مذکور موجب وحشت و نگرانی شده باشند. برای مثال، چند وقت پیش برای شرکت در جلسه ای به انجمن روانپزشکی در لندن رفته بودم، و در سالن ورودی آن ویترینی بود حاوی کتابهای چاپ آن موسسه. جالب بود که برخی از کتابهای مذکور اساس روانپزشکی را زیر سوال برده بودند. این امر در آن جا باعث نگرانی نگشته بود، چرا که مشخص است کسی به استناد این دو سه کتاب یک باره تمامی علم موجود، که ماحصل هزاران کتاب دیگر است، را نابود نخواهد کرد.


عکس بالا هم دو عنوان از کتابهای مذکور را به نمایش گذاشته است.