تفاوت نگارش علمی و ژورنالیستی

نوشته های علمی و گزارش تحقیقات کیفی بسیار شبیه نوشته های ژورنالیستی هستند. هم محققان علوم اجتماعی و هم خبرنگاران سیاسی ممکن است با افرادی مصاحبه کرده، به بررسی متون مختلف پرداخته و نتیجه کارشان را منتشر میکنند.

اما میان این دو فرایند تفاوتهایی هست، که در اینجا به یک نکته مهم اشاره میکنم:

نوشته ژورنالیستی از ابتدا به قصد ثابت کردن یک هدف از پیش تعیین شده نوشته میشود. افراد مصاحبه شده و مطالب گفته شده به گونه ای گزینش میشوند که پیام مورد نظر از آنها استنتاج شود. از همه مهم تر نویسنده این کار را آگاهانه میکند و در عین حال سعی میکند به گونه ای مطلب را بنویسد که خواننده پی به این نیت و قصد او نبرد. حال آن که در کار علمی محقق تلاش میکند تا جای ممکن به رد فرضیه مورد نظر خودش هم بپردازد و شواهد را به گونه ای عادلانه ارائه کند. البته از بین بردن کامل تمایلات درونی و جهت گیریها هیچ گاه ممکن نیست، اما درکارهای علمی، آگاهانه در انتقال صادقانه و شفاف نیت تلاش میشود و تا جای ممکن از دخالت این نیتها کاسته و یا آنها را علنی میکنند.

شاید مورد فوق در علمی بودن و نبودن یک نوشته مهم ترین شاخص باشد؛ مهم تر از سبک نگارش، به کارگیری واژه های خاص و امثال آن. اتقافا گاه تلاش میشود که با به کارگیری موارد اخیر جامه علمی به تن نوشته های ژورنالیستی پوشانده شود.

چگونه با مشکلات برخورد کنیم؟

تصویر بالا را از بیمارستانی در ناتینگهام گرفته ام. تمام پوسترهای روی دیوار در جهت تشویق کارکنان بیمارستان به شستن دستها تهیه شده اند و در دیوار چندین ظرف حاوی محلول شست و شو هم تعبیه شده که با کمک آن میتوان بدون نیاز به آب دستها را ضد عفونی کرد. این شدت عمل به این دلیل است که مدتی قبل به علت ابتلا به عفونت های مقاوم به دارو، برخی افراد دچار مشکل شدند. در همین راستا به نظرم رسید به طور کلی برای حل یک مشکل چند راه وجود دارد:

صورت مساله: چند بیمار به عفونتهای مقاوم به درمان مبتلا شده اند.

چگونه میتوان به این مساله رسیدگی نمود؟

ریشه یابی: بررسی میکنیم که علت مشکل چیست و تلاش میکنیم راهی برای رفع علت مشکل پیدا کنیم و با از بین بدن علت زمینه ساز مشکل، از وقوع آن در آینده پیشگیری میکنیم. لبته این کار نیازمند انجام پژوهش و مدیریت علم محور بوده و هم چنین زمان بر است.

حل مقطعی مشکل: با تجویز داروهای قوی سعی میکنیم بیماران را درمان کنیم. البته به دلیل برطرف نشدن علت ایجاد کننده مشکل، در آینده با عفونتهای قوی تر و بیشتر مواجه خواهیم شد. ولی در آینده کی مرده، کی زنده، این مشکل آیندگان است و خودشان باید بروند یک جوری آن را حل کنند.

جادوگری: احساس میکنیم هر چه بر روی کاغذ بنویسیم، اجرا خواهد شد، لذا مینویسیم «ورود عوامل بیماری زا به بدن بیماران ممنوع است».

برخورد با قربانیان: افراد مبتلا به بیماریهای عفونی مقاوم به درمان را از بیمارستانها اخراج کرده و در صورت مراجعه مجدد، با آنها به شدیدترین وضع برخورد میکنیم.

لاپوشانی: خبر وجود عفونت را تکذیب میکنیم و منکر وجود هر نوع مشکلی میشویم.

فاصله میان خیال و واقعیت

گاهی وقتی در مسیری عبور میکنید با صحنه ای مواجه میشوید که دیدنش یکی دو ثانیه بیشتر طول نمیکشد اما هرگز فراموش نمیشوند.

یکی از آنها برای من صحنه ای بود که سالها قبل دیدم، زمانی که به در اهواز پیاده به مدرسه راهنمایی ام میرفتم و در کنار راه، در میان خرابه ای پیرمردی بی خانمان نشسته بود. تا جایی که یادم میاد موها، ریش بلند، چهره و تمام لباسهایش از شدت غبار گرفتگی همگی قهوه ای و سیاه بودند. زمانی که به او نزدیک شدم، بسیار شوکه شدم چون که از حالت نشستن و حرکاتش معلوم شد که مشغول خودارضایی است. هرچند دیدن فردی آن چنان سیاه بخت و دیدن چنان حرکتی در ملاعام برای هر کسی ناخوشایند و بهت آوراست، اما نکته ای که مرا اکنون تحت تاثیر قرار میدهد، نکته ی دیگری است.

تصور من این است که اگر آن شخص با واقعیت وضعیت و حال و روز خود رو به رو شده بود، دل و دماغی برای لذت جویی برایش نمیماند و فرض من این است که وی در عالم خیال خود را در اوج مکنت و زیبایی تصور کرده، کسی که دلبران شیفته جمال و کمالش هستند.

چه فرض من درست باشد یا نه، این فاصله میان تخیل و واقعیت نکته مهمی است که برای من، اوج چنان فاصله ای با آن پیرمرد خیالباف عینیت یافته است. فردی که به جای دیدن واقعیت حال و روزش و تلاش برای بهبود آن، به خودارضایی جسمی (و احتمالا ذهنی) رو آورده بود.

تخیلات ممکن است از لحاظ نوع و کیفیت و یا کمیت آسیبهایی داشته باشند که بررسی آنها مقوله مفصلی است، اما در هر حال ذهنیت نادرست میتواند انسان را از دیدن واقعیت ها باز دارد.

در همین راستا دعای بسیار زیبایی از پیامبر اکرم نقل شده است:

«پروردگارا، چیزها را همان طور که هستند به من نشان بده*».

________________________________________________

* شاید بی ارتباط به معنای چیزها نباشد.

بهشت و جهنم

شاید انسان هرگز نتواند بهشت بسازد، ولی قطعا قادر به ساختن جهنم هست!

برای آسایش شما

مردی خوشنام و ساده دل در دیاری میزیست. روزی غلامی رند به سرای وی رفت و بگفت ای آقا! من شیفته اخلاق و مرام تو گشته ام و قصد دارم کمر به خدمت تو بندم. غلام آن قدر اصرار و اهتمام بورزید تا مرد قبول نمود. چون غلام به خانه درآمد بگفت ای مرد، حال که من کمر به آسایش تو بسته ام، و آسایش تو در گرو توانایی من است، طعامی مرا در ده تا قوت خدمت گزاری مرا فراهم گردد. چون خوراک بخورد، بگفتا اکنون مرا رخوت خواب فرا گرفته است، اسباب خواب فراهم کن، تا بر خدمت تو قوی و هشیار گردم. آورده اند غلام رند تا آخر عمر در خانه مرد بخورد و بخفت و تن بپروراند و هیچ کاری نکرد و این سنت نیز به فرزندان خود به ارث گذاشت. فرزندان مرد ساده دل به طمع آسایش، فرزندان غلام را طعام دادند و بپروراندندی.



بحث نکن

این فکر به ذهنم رسیده بود که بحث کردن با بعضی افراد کار بیهوده ای است، تا با حدیث زیر در نهج البلاغه برخورد کردم:

«
امام متوجه شد عمار بن ياسر با مغيره بن شعبه بحث مي کند و پاسخ او را مي دهد و به او فرمود : ای عمار او را رها کن . چرا که او از دين به مقدار یاخذ کرده که به دنيا نزديکش سازد . و عملا حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزشها و خلافهايش قرار دهد.

405 - وقال [ع ] لعمار بن ياسر ، و قد سمعه يراجع المغيره ابن شعبه کلاما: دعه يا عمار ، فانه لم ياخذ من الدين الا ما قاربه من الدينا ،و علی عمد لبس علی نفسه ، ليجعل الشبهات عاذرا لسقطانه

»


جوگرفتگی

دخترم در درس علوم در مورد جو زمین مطالعه میکرد.
پرسید: «بابا، پرنده ها میتوانند از جو خارج بشوند؟»
گفتم: «اگر جوگیر بشوند، شاید!»
کلی خندیدیم.
پرنده ای در حال نگاه کردن به جو زمین*


----------------------------------------------------------
سوم دبستان بودم، در تئاتر مدرسه نقش یک جلاد را بازی میکردم. البته نقش من در تمام تئاتر این بود که یک جا بایستم و فقط در یک صحنه به یک زندانی چند شلاق بزنم. اما در همان یک صحنه چنان جوگیر شدم که جدی جدی تازیانه هایی را نثار هم کلاسی بینوایم نمودم! او در طی تئاتر تحمل کرد و بعدش نالان به معلم شکایت برد و آثار ضرب و جرح را به همگان نشان داد!**


----------------------------------------------------------
در سال 1971، دکتر زیمباردو در دانشگاه استنفورد قصد داشت آثار روانی زندانی و زندانبان شدن را مطالعه کند. او از 70 دانشجو خواست که در یک زندان ساختگی نقش زندانی یا زندانبان را ایفا کنند، اما زندانبانها (دانشجویان معمولی) چنان جوگیر شدند که بعد از 6 روز به دلیل رفتار بد آنها با زندانی ها (سایر دانشجویان که قبل از مطالعه دوستان زندانبانها بودند) مطالعه متوقف شد!

----------------------------------------------------------
در نهج البلاغه جمله ای خوانده بودم به این مضمون*** که بدترین فتنه برای یک مرد این است که صدای پا در پشت سر خود بشنود (یعنی احساس کند پیروانی دارد). واقعا جمله زیبا و پر مغزی است. مهم ترین پیام این حدیث به عقیده من این است که یک موقعیت اجتماعی خاص میتواند موجب جوگرفتگی شود و این امر بستگی به ذات افراد ندارد، هر کس در آن موقعیت قرار بگیرد، درمعرض آن «فتنه» قرار میگیرد. بنابراین لازم است که برای این وضعیت حاصله از روابط اجتماعی، راه حلی اجتماع نگر یافت و مناسباتی پیشگیرانه در روابط اجتماعی برقرار کرد. حال آن که در بسیاری از موارد رویکرد ذاتی انگاری وجود دارد، و تصور میشود که افراد ذاتهایی متفاوت دارند، و برای پیشگیری از مشکلات باید فردی را یافت که خوش ذات باشد!




* در واقع این پرنده در حال نگاه کردن به من و همراهانم بود که ببیند قصد داریم به او غذایی بدهیم یا نه (و ندادیم!).
** امیدوارم خداوند از سر تقصیرات آدمها در دوران کودکی (مخصوصا وقتی جوگیر شوند) بگذرد. جبران کردن اشتباهات گاهی خیلی سخت است، مثلا من الان حتا اسم آن همکلاسی ام یادم نیست.
*** الان گشتم که جمله را پیدا کرده و آن را دقیق تر ذکر کنم، اما متاسفانه آن را پیدا نکردم، ولی مطمئن ام که آن را خوانده ام. در عوض به حدیث جالب دیگری برخوردم که آن را در یک نوشته دیگر ذکر میکنم.

آیا در خارج خوش میگذرد؟!


خیلی وقتها احساس کرده ام بسیاری از افراد در ایران، مخصوصا جوان ترها معتقدند که در «خارج» به آدم خیلی خوش میگذرد و مثلا اگر کسی که خارج است در مورد ایران اظهار نظر کند، با این پاسخ رو به رو میشود که: «تو برو کیف خودت را بکن*!».

آیا واقعا زندگی در خارج از ایران، یعنی خوشی و لذت؟

در پاسخ به آن سوال، من چند نکته با توجه به تجربه محدود خودم در بریتانیا ذکر میکنم. البته بدیهی است که «خارج» میتواند برای دیگران متفاوت باشد.

در ابتدا می خواستم موارد ذیل را به نکات مثبت و منفی تقسیم کنم، اما بعد دیدم که هر نکته ممکن است برای یک نفر مثبت باشد، برای دیگری منفی:

- افرادی که با آنها در ارتباط هستید، یک بخش مهم از زندگی را تشکیل میدهند. پس وقتی یک نفر به زندگی در خارج فکر میکند، باید پیش بینی کند، که در آن جا با چه کسانی در تماس خواهد بود، و آیا معاشرت با آن افراد برای او مطلوب تر از کسانی است که در ایران در کنار او هستند یا نه. معاشرت با افرادی که فرهنگهایی متفاوت دارند، ممکن است دشوار تر از چیزی باشد که تصور میکنید و در خارج برای معاشرت با افرادی که فرهنگ مشابه دارند، انتخابهای محدودتری خواهید داشت. البته همین امر میتواند به معنای کاهش قابل توجه چشم وهم چشمی، مقایسه خود با دیگران، حرص خوردن از رفتارهای دیگران و برخی مسائل دیگر باشد. یعنی در خارج شما ممکن است در یک جامعه مرجع کوچک زندگی کنید و در نتیجه احساس کنید دیگران کاری به کار شما ندارند، و شما هم کاری به کار دیگران ندارید.

- مهم نیست در «خارج» دیگران چه میکنند، مهم این است «شما» چه میکنید! نمیدانم دیگران از زندگی یک دانشجو در بریتانیا چه تصوری دارند، اما برای مثال من در مدتی که در بریتانیا بوده ام بیشتر وقتم را در اتاقم در دانشگاه صرف کرده ام. این وضع میتواند برای یک نفر زندگی ایده آل باشد، برای یکی عذاب الیم.

نمونه ای از محلی که یک دانشجو در خارج از کشور،
بیشتر وقت خود را در آن سپری میکند.
آیا همین تصویر از «خارج» در ذهن افراد وجود دارد؟

- با تغییر محل زندگی، تنوع زیادی ایجاد میشود و شما باید خیلی چیزها را از نو یاد بگیرید: چه طور از خیابان عبور کنید، چه طور از وسائط نقلیه عمومی استفاده کنید و امثال آن. برای یک نفر ممکن است اینها تغییراتی هیجان انگیز و مطلوب باشند، برای یکی اتفاقاتی تحقیر کننده و شرم آور. توانایی افراد برای غلبه بر این چالش ها هم متفاوت است.

- در بریتانیا به جای عرف اجتماعی، قانون عمده مسائل را روشن میکند، و در بیشتر موارد شما میتوانید بررسی کنید که فلان امر به شما تعلق میگیرد یا نه. بنابراین، اگر شما کسی باشید که در ایران با تکیه بر مهارتهای بالای فردی یا روابط اجتماعی تان، مشکلات را به راحتی حل میکردید، در این جا ممکن است احساس ناتوانی نمایید. اما اگر بتوانید با قانون خودتان را وفق دهید، میتوانید زندگی کم استرسی را تجربه کنید. برای مثال در طی رانندگی مسائل بر اساس قانون روشن و بدون چالش است، و افراد گاهی به هم لطف کرده و حق قانونی خود را به دیگران میبخشند. بنابراین رانندگی استرس زا نیست؛ البته در صورتی که شما شرایط قانونی رانندگی را داشته باشید!

- شاید برای شما مهم باشد که از لحاظ اقتصادی چه جایگاهی در جامعه دارید. باید بدانید در صورتی که به یک کشور مرفه نقل مکان کنید، معنایش این است که حتا اگر وضع زندگی شما در مقایسه با جامعه مبدا تفاوتی نکند یا حتا اگر بهتر شود، ممکن است در مقایسه با اطرافیان تان تبدیل به بخشی از اقشار محروم شوید. نکته دیگر این که برخی موارد که در ایران نشانه جایگاه بالاتر اقتصادی هستند، نظیر تلفن همراه و ماشین، در این جا به دلیل متداول بودن کالاهای ارزان قیمت در دسترس همه هستند. در بریتانیا جایگاه بالاتر اقتصادی، نه با داشتن چیزها، بلکه در داشتن چه جور چیزها نمایان میشود. از طرف دیگر، برخی چیزهایی که در ایران ارزان و سهل الوصول بوده اند، در این جا گران هستند، نظیر انرژی و دست مزدها. یک قبض برق در زمستان ممکن است از کل کالاهای برقی موجود در خانه گرانتر شود! در نتیجه ممکن است افراد در منزل خودشان سعی در تحمل سرما نمایند.

- بخش قابل توجهی از لذت زندگی از مکالمه با دیگران به دست میآید (این را در صورتی که دچار التهاب حنجره شوید درک خواهید کرد!). در خارج حتا اگر زبان شما بد هم نباشد، اما به احتمال زیاد تسلط شما به زبان دوم به اندازه زبان مادری نیست و شما ممکن است در موارد زیادی با این امر «مواجه» شوید. هر چند که در بیشتر موارد بتوانید گلیم خودتان را از آب بیرون بکشید، اما در یک مکالمه به زبان بیگانه، لذت بردن که جای خود را دارد، باید مواظب شرمساری های احتمالی بود.

- در بریتانیا برای انجام هر کاری با انبوهی از انتخاب رو به رو میشوید، که این امر از سویی به افراد حق انتخاب میدهد، از سوی دیگر ممکن است آدم را کلافه کند. مثلا شما باید شرکت فراهم کننده تلفن یا برق منزل تان را انتخاب کنید. حتا بعد از صرف وقت بسیار و مطالعه شرایط موجود و انتخاب یک شرکت، مساله تمام نمیشود، چرا که در ادامه هم از سوی سایر رقبا بمبباران تبلیغاتی میشوید و وسوسه خواهید شد که انتخاب تان را عوض کنید. برای خرید هر چیزی از قبیل نان و پنیر هم با انواع مختلفی کالا رو به رو خواهید شد، که البته محدودیت های اقتصادی کار دانشجویان را راحت کرده و آنها معمولا به دنبال ارزان ترین کالای موجود میگردند!

- برخی افراد نیز به درست یا غلط به کرات احساس اقلیت بودن و مورد تبعیض واقع شدن میکنند. مثلا: «پلیس چون دید خارجی ام، اون رفتار را کرد»، یا «چشم شان به روسری ما که افتاد، رفتارشان عوض شد». ممکن است اینها مشاهداتی درست و یا تفسیرهای نادرست باشند، اما به هر حال توسط برخی افراد احساس میشوند.



--------------------
* البته برخی ها هم معتقدند که زندگی در «غربت» خیلی تیره و تار است.

ذهن و مغز*

نکاتی که بعد از مطالعه کتابی با عنوان فوق نوشته انگوس گلاتلی نوشته ام:

  • در اوائل قرن نوزدهم «علمی» به نام جمجمه خوانی (phrenology) توسط دو نفر متخصص کالبدشناسی اعصاب به نامهای فرانز گال و جوهان اسپورزیم ابداع شد. آنها معتقد به دو اصل بودند: 1) مغز اندامی است که ذهن را ایجاد میکند، 2) انواع خصوصیات ذهنی و اخلاقی به محلهای خاصی از مغز ارتباط دارند. البته آنها یک اعتقاد دیگر هم داشتند که این باور سوم چندان معقول نبود: آنها تصور میکردند که میزان داشتن یک خصوصیت نظیر حافظه یا عشق به فرزندان با اندازه بخشهای خاصی از مغز مرتبط است. در نتیجه آنها فکر کردند که از روی شکل جمجمه میتوانند به میزان آن خصوصیات پی ببرند! مثلا ازدید آنها اگر کسی خیلی با عاطفه باشد یک بر آمدگی خاصی در بخشی از جمجمه اش خواهد بود! بنابراین آنها به عنوان متخصصان جمجمه شناسی به معاینه جمجمه افراد میپرداختند و این روش تا اوائل قرن بیستم ادامه پیدا کرد. اما نکته جالب این است که هرگز دو متخصص جمجمه شناس پیدا نمیشدند که نحوه کار مشابهی داشته باشند. (بنابراین بررسی شباهت اقدامات و باورهای درمانگران مهم است، شاید مشابه جمجمه شناسان، متخصصان علوم امروزی هم وضعیت مشابهی داشته باشند. این بیانگر اهمیت بررسی تنوع در رویکرد درمانگران است).
  • در قرن بیستم میلادی، وایلدر پنفیلد با تحریک مغز بیمارانی که هوشیار بودند، اقدام به تهیه کردن نقشه از نقاط مختلف حرکتی و حسی مغز نمود و علی رغم موفقیت های اولیه نقشه هایی که توسط متخصصان مختلف تهیه شدند، مشابه جمجمه شناسان متنوع بودند.
  • قشر مغز محلی است که پیشرفته ترین توانایی های ذهنی به آن وابسته است. در قشر مغز اطلاعات از مراکز حسی، افکار و حافظه یک جا جمع میشود تا در مورد دنیای پیرامون شناخت حاصل شود. (بنابراین همان گونه که در تئوری معنای چیزها بررسی کرده بودم، هر چیزی با توجه به حافظه و اطلاعات قبلی افراد شناخته شده و درک میشود).
  • ورنیکه مدلی برای استفاده از زبان پیشنهاد کرده است تا بر اساس آن اختلالات زبانی درک گردند. بر اساس مدل او هر گاه که ما میخواهیم یک فکر را به زبان بیاوریم، لغات مناسب برای این کار در در مرکز ورنیکه مغز کنار هم گذاشته میشوند و سپس توسط یک رشته عصبی به مرکز بروکا فرستاده میشوند. در این جا توالی درست حرکات تکلمی فراهم میشوند و به قشر حرکتی مغز ارسال میگردد. بنابراین در مدل ورنیکه یک توالی وجود دارد: افکار، کلمات، صداها، عضلات. در بیماری آفازی ورنیکه شخص نمیتواند افکارش را به لغات ترجمه کند. آنها میتوانند صحبت کنند، چون مرکز بروکای آنها سالم است، اما حرفهای آنها بی معناست. (بنابراین مدل من برای ترجمه از طرحواره به لغت و نقش این ترجمه در تنوع شناختی میتواند مبنای زیست شناختی داشته باشد).
  • زبان، تفسیر و عمل: اگر کسی به شما بگوید: «آن خرچنگه الان فیوز میترکوند»، شاید فکر کنید این یک جمله سورئالیستی عجیب باشد، اما در یک رستوران شلوغ، یک گارسن با اشاره به یکی از مشتریها این جمله را میگوید، معنای آن روشن میشود. درک زبان تنها متکی به شناختن کلمات و جمله ها نیست. ما باید معنای کلمات و معنای مورد نظر گوینده را تفسیر کنیم. سخن گفتن نوعی رفتار است. (تائید تئوری معنای چیزها؛ نقش هرمنیوتیک در شناخت و درک از دستورالعملهای پزشکی؛ اهمیت سخن گفتن در فرهنگ ایرانی بدون این که سخن گفتن به قصد انتقال معنا باشد).
*Mind and Brain

و آن گاه عضو شدم!

نظر به سو تفسیر احتمالی خوانندگان تصمیم گرفته بودم از مقایسه ایران و بریتانیا خودداری کنم، اما با توجه به اعتقادم در اهمیت این نکته سنجی ها در شناخت مسائل پیرامون مان، و کاربرد آنها در پیشرفت مسائل در کشورمان ایران، به ذکر خاطراتی میپردازم که نوعی مقایسه را در دل خود جای دارد. امیدوارم که دست کم خودم بتوانم با نگارش تجربیات امروزم ، فردا آنها را به خاطر بیاورم و با توجه به آنها عملکردم را بهبود ببخشم.

تا کنون من در سه موسسه علمی عضو شده ام که تجربه و درک و برداشت خودم را در ذیل میآورم. بدیهی است که مطالب زیر، تنها خاطرات شخصی من هستند، نه نقد کارشناسی این موسسات.

سازمان نظام پزشکی ایران
بعد از هفت سال درس خواندن فارغ التحصیل شده بودم و برای کسب شماره نظام پزشکی به ساختمان این سازمان رفتم. در و دیوار پر بود از تبلیغاتی از انواع خدماتی که برای اعضا و پزشکان محترم فراهم است: از استخر شنا گرفته تا رستوران شیک در بهترین نقطه تهران وانواع اقسام وام های مختلف که به راحتی ارائه خواهند شد. گل از گلم شکفت که بالاخره بعد از سالها درس خواندن، اکنون وقت درو کردن رسیده است و به زودی از مزایای این سازمان بهره مند خواهم شد. اما طولی نکشید که کاشف به عمل آمد مخاطب آن موارد، نه من تازه فارغ التحصیل بیکار یک لاقبا، بلکه همکارانی است که ماشالله جیب شان پر و وضع شان کوک است و چشم امید تمام آن «خدمات» همان جیب های چرب است، نه کاسه تهی پزشکان جوان. به ضرورت قانونی عضو سازمان شدم و هر از گاهی مجله ای دریافت کردم که درد دل ما پزشکان عمومی مستضعف را به یادمان میآورد. یک بار شعری را یکی از پزشکان عمومی در گله از وضع صنفی ناگوار خودمان در آن جا نوشته بود که هنوز آن را به خاطر دارم:

تپیدن های دلها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شوند این ناله ها فریاد میگردند
دلم از این خرابی ها بود خوش زانکه میدانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد میگردد

از این سازمان غیر از جق عضویت و مجله های مذکور، نکته خاص دیگری برای ذکر ندارم.

انجمن جامعه شناسی ایران
سال گذشته به همت سرکار خانم دکتر احمدنیا، گروه جامعه شناسی پزشکی در این انجمن تشکیل شد، و به همین منظور بنده نیز دست به دامان دوستان در ایران شدم و مبلغ عضویت را به حساب سازمان واریز، فرم عضویت را پر، و نام و نشانی خود اعلام کردم. از آن تاریخ تا کنون، هر از گاهی به لیست اعضا در وب سایت انجمن سرکی میکشم، اما نه نشانی از صرامی در آن میبینم، نه نامی از پوریا.

نکته دیگری برای ذکر در خصوص «عضویتم» در این انجمن ندارم.

انجمن جامعه شناسی بریتانیا
از سه سال قبل شرایط عضویت در این انجمن برایم فراهم بود، اما انگیزه ای برای عضویت نداشتم. تا این که چند وقت پیش که مقاله ام برای ارائه در همایش سالانه جامعه شناسی پزشکی در شهر منچستر پذیرفته شد، دریافتم با عضویت در این انجمن میتوانم از تخفیف برخوردار شوم. به محض این که تلفنی حق عضویت را پرداختم، با ایمیل لیستی بلند و بالا از منابع علمی که میتوانم دسترسی داشته باشم برایم ارسال شد، به شکلی که پشیمان شدم چرا سه سال تاخیر کردم و خودم را از این امکانات محروم کردم. شاید خاطره ی عضویت های قبلی بی تاثیر نبوده اند.

کودکان بیش فعال و کم توجه در کلاسهای درس

علائم و نشانه های کودکان بیش فعال و کم توجه:

بی توجهی: به نظر میرسد گوش نمیدهند (نمی شنوند)، در تکالیف درسی بر اثر سهل انگاری اشتباه میکنند، به جزئیات توجه کافی ندارند، از ساماندهی به هر کاری ناتوان اند، بارها با ناتمام گذاشتن یک کار سراغ کار دیگری میروند، نمیتوانند دستوراتی را که به آنها داده میشود اجرا کنند، به مشارکت در فعالیتهایی که نیازمند توجه است تمایل ندارند، محرک های نامربوط به راحتی حواسشان را پرت میکنند.

بیش فعالی: جنبیدن و تحرک بی تناسب با موقعیت، همیشه در حال حرکت اند و همه جا میروند (کودکان پیش دبستانی)، نمیتوانند یک جا بنشینند (کودکان دبستانی)، پرحرف اند، برای خودشان آواز میخوانند یا با خودشان حرف میزنند، با انگشتانشان روی اشیا میزنند و ضرب میگیرند.

تکانشی بودن (فقدان خویشتنداری): بی صبراند، بلافاصله پاسخ میدهند و نمیتوانند پاسخ خود را به تاخیر بیندازند، آن قدر وسط صحبتها و کارهای دیگران میپرند که دچار مشکلات اجتماعی میشوند، قوانین مدرسه را نقض میکنند.


توصیه هایی برای کلاس های درس:

  • با صدا زدن نام کودک یا نزدیک شدن به او یا لمس آرام دستش توجه او را جلب کنید.
  • اگر در کلاس درس عوامل محرک زیادی وجود دارد، کودک مبتلا را در قسمت آرام تر کلاس مستقر کنید تابهتر بتواند بر خودش کنترل داشته باشد.
  • قبل از این که کودک بخواهد کاری را شروع کند، از او بخواهید طرز اجرای آن را برای شما بازگو کند تا مطمئن شوید که حرف های شما را درست شنیده است. اگر بین بازگویی طرز اجرا و اجرای فعالیت مورد نظر فاصله افتاد، احتمالا باید دستورالعمل را مجددا توضیح دهید.
  • صبر کنید کاری را که قبلا از او خواسته اید انجام دهد، آن گاه کار دیگری از او بخواهید. بعد از تمام کردن هر مرحله او را تشویق کنید.
  • کودک نباید از انجام تکالیف و پذیرش مسولیت نتایج آنها معاف شود.
  • وقتی کودک دست به رفتار برهم زننده نظم میزند فورا قاطعانه و تا جایی که امکان دارد آرام به او تذکر دهید.
  • با کودک مبتلا نه در برابر سایر کودکان، بلکه دور از توجه آنها صحبت کنید. نظرات و دیدگاه های خودتان را در مورد او در دفترهایش بنویسید.
  • او قرارداد رفتاری ببندید، از برچسب «امتیاز» به عنوان پاداش برای کارهای مثبت او استفاده کنید؛ با رسیدن امتیازها یا تعداد برچسبها به تعداد از پیش تعیین شده، یک جایزه بزرگ تر و ملموس تر مثل هدیه یا اجازه شرکت در یک فعالیت خوشایند به او بدهید.
  • داروهای محرک بر فعالیت بخشهایی از مغز که بر اثر این حالت کم کار شده اند می افزاید و باعث بهتر شدن توجه و تمرکز و افزایش خویشتن داری و کاهش بیش فعالی میشود. برخی از انواع این داروها نظیر ریتالین به سرعت در بدن تجزیه شده و لذا مصرف آن حتا پنج مرتبه در روز ممکن است ضروری باشد. عوارض جانبی این داروها کم و گذرا هستند. بعد از تمام شدن اثر دارو ممکن است نشانه های اختلال در کودک مجددا ظاهر شود.
منبع:
راهنمای جامع پزشکی برای معلمان دبستانها و مربیان مهدکودکها، ترجمه دکتر پوریا صرامی فروشانی، مولفان دکتر دلورس م هافمن، کارن لی فونتاین، برنادت ک پرایس، انتشارات رشد، 1387

چون جدا شدی از من، خاشاک شدی

سوم دبیرستان بودم. میزم را تمیز میکردم که در بین گرد وغباری که دور میریختم، چشمم به یک تار مو افتاد. به این فکر افتادم این مو که از DNA * خودم است، وقتی به من متصل بود، اسمش زلف بود، ولی حالا خاشاک است. قبل از جدایی، به آن رسیدگی میکردم، آن را شانه میزدم و نظافت میکردم، اما حالا آن را مثل یک آشغال دور میریزم. آن مو قبلا رشد میکرد و از گردش خون من تغذیه میکرد، اما حالا میرود تا در طبیعت تجزیه شده و از بین برود. از طرف دیگر، تغییر نام و هویت مخصوص موی جدا شده نبود، من هم ممکن بود موصوف به نام های جدیدی شوم، نظیر طاس و کچل! البته آدم ها به طور معمول همیشه تعدادی از موهای خود را از دست میدهند، بی آن که این امر تغییری در وجودشان ایجاد کند، اما اگر ریزش موها شدت پیدا کند، آن وقت است که سراسیمه میشوند و در صدد درمان برمی آیند، و اگر این تلاش نافرجام باشد، تغییر نام مذکور رخ میدهد. این داستان، درست مثل مهاجرت است که همیشه رخ میدهد، اما اگر از حدی بیشتر شود، تبدیل میشود به فرار مغزها**.

خلاصه، افکار فوق من را تحت تاثیر قرار داد و «شعری» در من جوشید، که الان فقط بیت اول آن را به خاطر دارم:

ای موی من که شدی از سرم جدا

دیروز بر سرم بودی و امروز شدی جدا

...

چند روز بعد یکی از همکلاسی هایم در دبیرستان فارابی اهواز این شعر را در دفترم پیدا کرد، از آن خوشش آمد، ولی اول فکر کرد آن را از جایی یادداشت کرده ام. بعد که فهمید شعر را خودم گفته ام، دفترم را به بقیه همکلاسی ها نشان داد، تا جایی که دفتر رسید به دست آقای ترحمی*** معلم ادبیات مان. ایشان نگاهی به شعر کردند، و با همان صراحت دوست داشتنی شان با توجه به وزن و قافیه معیوب شعر گفتند: «این که اصلا شعر نیست!».




پی نوشت

* آن موقع داشتم برای کنکور تجربی خودم را آماده میکردم.

** البته در آن زمان به این بحث فرار مغزها فکر نکرده بودم، این را الان اضافه کردم.

*** آقای ترحمی یکی از بهترین و تاثیرگذارترین معلمان دوران تحصیلم بوده اند و در سه سالی که افتخار شاگردی ایشان را داشتم، ایشان مکرر کتابهایی جذاب برای مان میخواند، موضوعات جالبی برای انشا معرفی میکرد و بارها من را به خواندن نوشته هایم در کلاس تشویق می نمود، و بر اثر این اقدامات و جادوی کلام گیرا و جذاب ایشان، شوق من به نوشتن رشد فزاینده ای کرد. البته ناگفته نماند بعد از ماجرایی که در بالا تعریف کردم، از نظم منصرف شدم!

توهم یا واقعیت

یک آزمون روان شناسی جالب وجود دارد برای بررسی این که آیا افراد بر اساس مدارک و اطلاعات کافی به باورهای شان دست پیدا میکنند، و یا سریع به توهم دریافتن واقعیت دچار میشوند.
در ابتدای این آزمون دو ظرف به شرکت کنندگان نشان داده میشود، که در هر دوی آنها صد گوی کوچک وجود دارد. در یکی از ظرفها 80 تا از گوی ها آبی و 20 تا قرمز است، و در دیگری برعکس، 80 تا قرمز و 20 تا آبی است. سپس فرد آزمایش کننده ظرفها را از دید شرکت کننده خارج میکند و از یکی از ظرفها یکی یکی، گوی در می آورد* و به شرکت کننده نشان میدهد. هدف این است که شرکت کننده در اولین فرصت که توانست اطمینان پیدا کند، به آزمایش کننده بگوید که گوی ها از کدام ظرف برداشته میشوند (ظرف بیشتر قرمز یا آبی). به طور معمول انتظار میرود که شرکت کننده ها تا رسیدن گویها به نزدیک به 10 عدد صبر کنند و سپس رنگی را که بیشترین تعداد را دارد انتخاب کنند. اما جالب است که در برخی موارد، افراد با دیدن اولین گوی، نتیجه نهایی را اتخاذ میکنند.

به همین ترتیب، برخی افراد در زندگی روزمرشان بدون مشاهده کافی به باورهایی تکیه میکنند.


* در واقع فرد آزمایش کننده گوی ها را از جعبه سومی که در آن گویها به ترتیب خاصی چیده شده اند بر میدارد.

اشتباه استراتژیک (با چهار ضمیمه)


قبل از این که بروم سر اصل مطلب باید یک مقدمه ای برای خوانندگانی که در ایران هستند ذکر کنم. زندگی دانشجویی در انگلستان از بعضی لحاظ ها با آن چیزی که ممکن است در ذهن افراد باشد متفاوت است. یکی از این تفاوتها، اصلاح موی سر است. به دلایل فرهنگی و اقتصادی بیشتر آقایان دانشجویی که من دیده ام یا خودشان اقدام به اصلاحات میکنند، یا این وظیفه خطیر را به همسر محترم شان واگذار میکنند. البته یادآوری کنم یک علت زمینه ساز این مساله، این است که اوضاع در این جا به گونه ای است که شما تقریبا با هر شکل و شمایلی که وارد جامعه شوید کسی کاری به کارتان ندارد و لذا اگر در طی این فرایند خوداصلاحی، احیانا نقصانی در جمال کسی ایجاد شود، مشکل خاصی پیش نمی آید.
یک نکته دیگر به مقدمه ام اضافه کنم، نه تنها آرایشگاه ها، بلکه 80 درصد از جامعه اینجا به دلیل همان تفاوتهای اقتصادی فرهنگی مورد استفاده دانشجویان ایرانی قرار نمیگیرد. مثلا از هر ده فروشگاه ممکن است از هشت تای انها هرگز خرید نکنند، یا از هر ده قلم کالای موجود در فروشگاه ها، هشت تای آنها را هرگز ابتیاع نمی نمایند.

اما برویم سر اصل ماجرا:
امروز من به دلیل این که سرم خیلی شلوغ شده بود (به معنای واقعی کلمه)، تصمیم به خود اصلاحی گرفتم. شماره مورد نظر ماشین اصلاح را به تجربه یادداشت کرده بودم، اما یک اهرم کوچک در روی ماشین اصلاح قرار داشت که هرگز به آن توجه نمیکردم و امروز بر خلاف همیشه آن اهرم کمی تیغ اصلاح را به سمت جلو متمایل کرده بود. من که از این حرکت رو به جلو غافل بودم بر مبنای همان سنت همیشگی شروع به انجام خوداصلاحی نمودم، که متوجه شدم ماشین اصلاح بیشتر از همیشه شدت عمل به خرج میدهد. نادیده گرفتم و به کارم ادامه دادم، که دیدم نخیر، مساله با همیشه فرق دارد! فهمیدم این شرایط با همان اهرم کوچک مرتبط است. با خودم فکر کردم، حالا که این طور شده، اگر روش را عوض کنم، ناجور میشود و بهتر است تا آخر ادامه بدهم.
وقتی رتق و فتق امور به انجام رسید، خانواده با دیدن نتیجه کار در بهت و ناباوری فرو رفتند! من ابتدا خودم را از تک و تا نینداخته و سعی کردم نشان بدهم که این امر اشتباهی رخ نداده و اصولا خیلی هم خوب شده، ولی به سرعت فهمیدم این کار بیفایده است و توضیح دادم که اندکی اشتباه استراتژیک رخ داده است.

نتیجه گیری اخلاقی این که مراحل ایجاد یک فاجعه به قرار زیر است:

- اشتباه فنی: بر اثر نادیده گرفتن چیزی که قابل دیدن بوده، یک اشتباه رخ میدهد؛
- اشتباه استراتژیک: مختصری خسارت بر اثر اشتباه فنی ایجاد شده، ولی اعتقاد وجود دارد که دیگر باید تا آخر رفت؛
-حماقت: فاجعه ایجاد شده، ولی سعی میشود تظاهر شود که چیز مهمی رخ نداده است!


من قبل از اشتباه استراتژیک


میدانم خیلی دلتان میخواهد من را بعد از اشتباه استراتژیک رویت نمایید، اما این کار را نمیکنم تا دلتان بسوزد!

---------------------------------------------
پ ن:
- بعد از انتشار مطلب خودم متحیر ماندم که برای چی دل مردم را سوزاندم؟ من که اهل این کارها نبودم، بعد فکر کردم احتمالا این رفتار به سوختن دماغ خودم مربوط بوده و گرنه آدم سالم که مردم آزاری نمیکند. در ثانی، هر چند که من عکس بعد از اشتباهم را اینجا نگذاشتم، اما فردا که همه مردم سر نورانی من را مشاهده خواهند کرد! ظاهرا در شرایط دماغ سوختگی نه تنها نیت آدم، بلکه قدرت تفکر آدم هم معوج میشود. در همین افکار بودم که نامه ای دریاف کردم که نشان میدهد مردم ایران باهوش تر از این حرفها هستند. دوست گرامی آقای دکتر فلاح با قدرت تجسم خودشان مساله را حل کرده اند، و عکس زیر را برای من فرستاده اند:


تجسم دوستان از من

نتیجه گیری اخلاقی جدید:
- اگر حقیقت را به دیگران بگویید بهتر است، چون ممکن است تجسم آنها از حقیقت، ناجور تر از خود حقیقت باشد.
- فتوشاپ گاهی برای قلب حقیقت استفاده میشود، گاهی برای کشف آن!

-----------------------------------------
پ ن 2:
نیمه پر لیوان را هم باید ببینم، این مساله باعث شده تا به حال چندین تماس از سوی دوستانی که مشتاق «دیدار» من بوده اند دریافت کنم!
-----------------------------------------
پ ن 3:
بالاخره برخی دوستان گرامی برای دلداری دادن و هم چنین کشف حقیقت قبول زحمت کردند و از نزدیک به بررسی «ماجرا» اقدام نمودند. البته جالب این است که حتا بعد از مشاهده نیز اتفاق آرا کسب نشد و برخی با ملاحظه شدت فاجعه شوکه شدند، برخی گفتند «نه، به آن وحشتناکی هم نیست!». من البته قافیه را نباخته و ادعا کردم: «موهای من است، من دقیق تر اطلاع دارم، الان در واقع از سابق بلندتر هم شده اند!».
-----------------------------------------
پ ن 4:
به دنبال تلاش اندیشمندان و حقیقت جویان اهل ناتینگهام، حقیقت آشکار شد:

من به همراه شش تن از حقیقت جویان ناتینگهامی (میانگین سن 18 سال)

خروج از تاریکی*

عنوان فوق ترجمه نام کتابی است نوشته کوین مورفی در مورد بیش فعالی و کم توجهی در بزرگسالان. در این کتاب برای سازماندهی به کارهای روزمره روش زیر پیشنهاد شده است:

در این روش افراد سه نوع لیست برای کارهای شان تهیه میکنند:

- فهرست کارهایی که باید انجام شوند: در این فهرست هر کاری که به ذهن میرسد یادداشت میشود، از کارهای شخصی گرفته تا کارهای اداری.

- برنامه کارهای بزرگ: مواردی را که نمیشود در یک روز انجام داد، این جا یادداشت می شوند و هر مورد به فهرستی از کارهای ریزتر تقسیم میشود که قابل اجرا در یکی دو ساعت باشد.

- برنامه کار روزانه: هر شب با توجه به دو فهرست بالا، برنامه روز بعد تنظیم میشود. هر مورد که در برنامه یک روز وارد شد، از فهرست های بالا خط میخورد.



* Out of the fog

مشکلات ناشی از افراد مشکل گشا

پزشکان را همه به عنوان افرادی میشناسند که هدفشان «درمان» مشکلات مردم است. دست کم تا این اواخر این طور بود. چون چند وقتی است که نظریه هایی مطرح شده مبنی بر این که پزشکان با کاهش بیماری های واقعی، اقدام به بیماری سازی کرده اند. البته این تنها مورد نیست. چند وقت پیش داشتم فکر میکردم، چه طور است که هر از گاهی یک ویروس رایانه ای تازه پیدا میشود. سازندگان ویروس ها میتوانند افراد بیمار و مردم آزار باشند، اما بیشترین نفع را این وسط شرکت های سازنده ضد ویروس کسب میکنند؛ که این امر مساله را کمی مشکوک میکند. این شرکت ها هم توانایی ایجاد ویروس و هم انگیزه اش را دارند.

نتیجه این که هر وقت در جامعه ای، نیاز به کمک کردن و خیر رساندن پیدا شد، اتفاق خوشایندی نیست. چون آن چه مسلم است وجود یک نقص در جامعه است که منجر به ایجاد آن نیاز شده و البته در بدبینانه ترین حالت، افراد مشکل گشا، ممکن است خودشان در ایجاد مشکل نقش داشته باشند.

ارشاد نکن!

در ناتینگهام شماره تلفنی برای دانشجویان به صورت 24 ساعته وجود دارد که اگر کسی احساس افسردگی کرد و دلش میخواست با کسی درد دل کند، بتواند به صورت ناشناس به آن شماره تلفن کرده و حرف بزند. در تبلیغ این شماره، دیدم که نوشته: «ما فقط گوش میدهیم، ارشاد نمیکنیم!».

جمله خیلی خوبی است. کسی که درد دل میکند، نصیحت نمیخواهد، گوش شنوا میخواهد. اما من همیشه این را یادم میرود. امروز هم یکی سر دلش را برایم باز کرد، دوباره یادم رفت و شروع به ارائه کردن راه حل نمودم. به قول اریک برن، امان از دست این والد درون.

پرتاب شده به حواسپرتی*

عنوان فوق ترجمه نام یکی از معروف ترین کتابهای انگلیسی در زمینه بیش فعالی و کم توجهی است، که در سال 1994 توسط دکتر هالوول و دکتر رتی نوشته شده است. این دو نویسنده که ادعا کرده اند به این حالت دچار هستند، با نگارش این کتاب در معرفی بیش فعالی بسیار تاثیر گذار بودند. البته برای من جای تعجب دارد اگر افراد بیش فعال بتوانند حوصله کنند و این کتاب 300 صفحه ای را کامل مطالعه کنند.

متن زیر یادداشت های من بعد از مطالعه این کتاب است، نکاتی که شاید نه تنها برای افراد بیش فعال، بلکه برای همه مفید باشند:

  • بهترین روش برنامه برای زندگی، اتخاذ یک رویکرد متعادل است.
  • افراد بیش فعال به شدت به چارچوب های خارجی نیاز دارند.
  • خستگی میتواند سانسور ذهن افراد را بردارد و در این حالت ایده های بهتری به ذهن آنها وارد میشود.
  • افراد بیش فعال چه طور برای خودشان مشکل درست میکنند؟ با فراموشکاری، جر و بحث، به تاخیر انداختن، گم کردن هدف، دیوانه بازی درآوردن، دنبال کارها را نگرفتن، سوتفاهم، ناتوانی در برقراری ارتباط، هیجان طلبی، انجام دادن کارهای دیگر به جای کارهای اصلی و ضروری، دیر رسیدن، درست نشنیدن مطالب، زود خسته شدن، تلاش برای راضی نگه داشتن همه، تمام نکردن کارهای شروع شده،...
  • همان طوری که افراد نزدیک بین نباید به آن خاطر خجالت بکشند، افراد بیش فعال هم نباید از بیش فعال بودن ناراحت باشند.
  • سه دلیل عمده مشکلات افراد بیش فعال: کم بودن توان تلاش و تمرکز، مشکل در تنظیم سطح هوشیاری، نیاز به تشویق فوری.
  • یک دستور العمل مهم: مکث کن، فکر کن.
  • افراد بیش فعال اعتماد به نفس و خودپنداری مخدوشی دارند.
  • نشانه های اجتماعی خیلی ظریف اند و افراد بیش فعال متوجه آنها نمیشوند، چیزهایی نظیر باریک کردن چشم و ...
  • از راه های کمک کردن به افراد بیش فعال: افزایش روحیه و شاد کردن آنها، ایجاد نگاه مثبت به خود، آگاهی از نقاط قوت خود، بیشترین استفاده از نقاط مثبت خود و پیدا کردن راه هایی برای لطمه نخوردن از نقاط منفی.
  • افراد بیش فعال میتوانند تمرکز فوق العاده روی برخی مطالب داشته باشند، که این امر میتواند باعث موفقیت انها در مواردی که برای شان جذاب است بشود، و از طرف دیگر گاهی با تمرکز بیش از حد بر مشکلات (حتا مشکلات فرضی) بیخود باعث ناراحتی و افسردگی میشوند.
  • بیش فعالان نقاط قوت خاص خودشان را دارند: نظیر خلاقیت زیاد.
  • ورزش برای درمان بیش فعالی خیلی مفید است.
  • افراد باید تلاش کنند به جای برچسب منفی زدن به دیگران، پس خوراند مثبت برای سایرین فراهم کنند.
  • برخی افراد معروف که گمان میشود بیش فعال بوده اند: موزارت، انشیتن، ادگار آلن پو، جرج برنارد شاو، سالوادور دالی، توماس ادیسون. بسیاری از این افراد شاگردان ضعیفی در مدرسه بوده اند و برخی از آنها از مدرسه اخراج شده بودند.
  • چند توصیه به افراد بیش فعال: شوخ طبع باشید؛ زمانی را برای صحبت کردن با اطرافیانتان اختصاص دهید؛ به دیگران بگویید که در ذهن تان چه میگذرد؛ بدانید که مشکلات تان ناشی از بیش فعالی هستند نه چیزهای دیگر؛ از دیگران انتظار نداشته باشید خرابکاریهای شما را درست کنند؛ دیگران را با گفتار خود تشویق کرده و مورد تعریف و تمجید قرار دهید؛ یاد بگیرید خلق و روحیه خودتان را کنترل کنید؛ برای اطرافیان تان وقت صرف کنید؛ از بیش فعالی به عنوان یک بهانه استفاده نکنید؛ به خاطر هیجان طلبی های تان احساس گناه نکنید؛ به نظرات دیگران در مورد رفتارهای خودتان به دقت توجه کنید؛ آمادگی پذیرش خوب پیش رفتن کارها را داشته باشید و بیخودی یک کار خوب را پیچیده و مشکل نکنید؛ دقت کنید و چه زمان و مکانی بهتر میتوانید کار کنید؛ ایرادی ندارد اگر میتوانید دو کار همزمان انجام بدهید؛ بین کارهای تان زمانهایی برای وقت تلف کردن اختصاص بدهید که مغزتان بتواند ازکار قبلی به کار بعدی جا به جا شود؛ به چیزهای خوب مثل ورزش کردن معتاد بشوید؛ بعد از موفقیتهای تان امادگی افسرده شدن باشید، این تناقض به دلیل کاهش محرک های مغزی است؛ از ول کردن زود پروژه ها و کارهای تان خودداری کنید؛ موفقیتهای تان را به خودتان مکررا یادآوری کنید.
  • از آن جایی که بحث کردن تحریک کننده است، افراد بیش فعال عاشق جر و بحث اند.
  • بسیاری از افراد بیش فعال برای یادگیری به بینایی و محرک های بصری اتکا دارند.
  • فقط یک بار: هر بار نامه یا ای میلی دریافت میکنید، فقط یک مرتبه به ان بپردازید و در همان یک دفعه یا به ان پاسخ دهید یا پاکش کنید یا برای همیشه طبقه بندی اش کنید. سپردن کار به بعدا، به معنی هرگزانجام ندادن ان است و باعث افزایش اضطراب و اشتغال ذهنی میشود.
*Driven to Distraction

موریانه

تو را ضعفی بود چون موریانه
تنت را میخورد او دانه دانه
ز بیرون قرص و محکم مینمایی
درونت پوک پوک چون پیمانه