‏نمایش پست‌ها با برچسب سفسطه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفسطه. نمایش همه پست‌ها

جنگ کلامی

جنگ کلامی، که در نوشته پیشین به آن اشاره کردم، خود مقوله مهم و جالبی است. گاهی یک فرد در شرایطی وارد یک «گفت و گو» میشود، که گویی زره بر تن کرده و در دست سپر و شمشیر دارد. زره او، یعنی این که در لاک دفاعی فرو رفته است و محال است هیچ انتقادی را بپذیرد. سپر او، یعنی این که از استراتژی آینه استفاده میکند، به این شکل که هر انتقادی را به گوینده باز میگرداند. برای نمونه اگر به او گفته شود «چرا این کار را کردی؟» فورا جواب میدهد «خودت چرا آن کار را کردی؟». شمشیر هم یعنی مکررا به جای بحث در مورد موضوع مطرح شده، به مخاطبش حمله میکند. این فرد از فنون رزمی نظیر جاخالی دادن هم بهره میگیرد، به این شکل که اگر مخاطب موضوعی مطرح شود که در مقابل آن دفاعی نداشته باشد، از کنار آن میگذرد و موضوع دیگری را مطرح کرده و بحث را عوض میکند.

بدیهی است که از این به ظاهر «گفت و گو» تغییری در باور و بینش فرد «جنگاور» ایجاد نمیشود. برای همین هر زمان که اولین نشانه از چنین حالتی مشاهده شد، در ابتدا لازم است مخاطب به «صلح» دعوت شود (گفتن عباراتی که نشان دهنده عدم تمایل به حمله به شخص مقابل هستند، نظیر بیان خصوصیات مثبت طرف مقابل) و اگر خروج از جنگ کلامی امکان پذیر نشد، بهترین کار قطع گفت وگو است (در نوشته پیشین نتیجه گیری کردم که هر بحثی باید تنها برای مدت محدودی ادامه پیدا کند، اما نظر به ناخوشایند و بیفایده بودن جنگ کلامی، کمال مطلوب اجتناب کامل از آن است). در زندگی روزمره، بهتر است تا جایی که امکان دارد از بروز جنگ کلامی پیشگیری کرد. برای مثال من اگر انتقادی را با بیان تند و گزنده مطرح کنم، مخاطب من ممکن است به شروع یک جنگ کلامی دعوت شود و به مفهوم مورد نظر من فکر نکند. بنابراین شروع گفت و گو بهتر است به گونه ای باشد که اعلان جنگ تلقی نشود.

با وجود این که جنگ کلامی برای کسی که سعی در همفکری و گفت وگو دارد، ناخوشایند و نامطلوب است، اما چنگ کلامی به دلایل مختلف ممکن است برای برخی افراد نه تنها ناراحت کننده نباشد، بلکه لذت بخش نیز باشد. برای مثال به دلیل وجود پارادایم/فرهنگی که در ابتدای نوشته پیشین به آن اشاره شد، در نظر برخی افراد، «پیروزی» در یک مباحثه، نه تنها نشانه قدرت، توانمندی و ارزشمند بودن یک فرد است، بلکه بیانگر بر حق بودن او نیز هست. در این فرهنگ، اگر کسی مخاطب را «فتیله پیچ کند»، الزاما شایسته تعریف و تمجید است! از طرف دیگر این جنگهای کلامی، ممکن است نوعی هیجان طلبی باشند. همانگونه که پسر بچه ها، فقط برای تفریح ممکن است بر سر و کله هم بکوبند، دو «مرد» بزرگ هم ممکن است فقط برای هیجان طلبی و تفریح با کلماتشان همین کار را کنند. توسل به جنگ کلامی میتواند علل مهم تری هم داشته باشد. برای کسانی که منافع شان در پنهان کردن حقایق و واقعیات است، ورود به یک گفت و گوی سالم امکان پذیر نیست، و جنگ کلامی راهی برای گل آلود کردن آب است.

دو رویکرد نادرست در کنکاش حقیقت

سختگیری برای انکار: یعنی شخص برای امری که دوست دارد بپذیرد، سراغ دلیل و حجت نمیرود، اما اگر امری بر وفق مرادش نباشد، استاندارد علمی اش به بالاترین حد میرود، و مدارک و ادله بی پایانی را طلب میکند، آن هم مدارک محکمی که مو لای درزشان نرود. سختگیری اگر همیشگی باشد، نشانه دقت علمی است، اما همان طور که ذکر شد، میتواند ابزاری برای دفاع از خواسته های فرد و تهاجم فکری به مخالفان باشد. این سختگیری انکار، نه تنها میتواند یک سفسطه باشد که در مواجه با دیگران به کار رود، بلکه میتواند به عنوان نوعی «خودفریبی» نیز بروز کند.

شکست دشمن فرضی: در این روش به جای ذکر دلیل در رد یا تایید سخنان طرف مقابل، در ابتدا نکته ای را به عنوان «لب کلام/عصاره گفته/منظور اصلی/خلاصه» گفته های طرف مقابل معرفی نموده، و در حالیکه این «لب کلام/خلاصه/منظور اصلی» برابر و معادل صحبت گوینده مذکور نیست، با رد آن، مخاطب را «مغلوب» میکنند. نکته مهم این که در مباحثاتی که به جای هم فکری و تلاش برای دستیابی به یک ایده بهتر، تمرکز بر غلبه بر مخاطب است، و همفکری به «هم آوردی» تبدیل میشود، افراد ممکن است آگاهانه و عمدا و از روی «زیرکی» از این روش استفاده کنند. در غیر این صورت استفاده از این روش ممکن است از روی اشتباه به دلیل عدم انتقال درست منظور گوینده رخ دهد.

هر دو فرایند فوق، هر چند که به فرد میتوانند کمک کنند احساس خود حق پنداری نماید، اما مانعی در همفکری و دستیابی به حقیقت هستند.
همان گونه که در بالا ذکر شد، همفکری با هم آوردی (نزاع) تفاوت دارد. مثال همفکری، چون دو کودک است که با اشتراک گذاشتن بلوک های ساختمانی شان، برجی را بنا میکنند که از تک تک برجی هایی که هر کدام میتوانستند بسازند بلندتر است. برای این امر باید در کمال آرامش به همکاری با هم بپردازند و هر نوع هیجان و آشفتگی باعث ریختن برج ساخته شده میشود. این فرایند بازنده ای ندارد. مثال هم آوردی، دو کودک است که بلوک های ساختمانی شان را به سوی هم پرتاب میکنند، در عین هیجان و خشونت و آشفتگی. به ظاهر این فرایند میتواند یک برنده داشته باشد. اما در واقع هیچ چیز ساخته نشده و هیچ برنده ی واقعی وجود ندارد.

تعارض در گفتار/افکار

موضوعی که در ذیل به آن خواهم پرداخت، تعارض در افکار افراد است. بدین معنا که گاه دیده میشود افراد دو گزاره را که منعکس کننده افکارشان باشد بیان میکنند، ولی آن دو گزاره در تناقض منطقی با یکدیگر هستند. برای مثال اگر من از سویی بگویم: «راستگویی در همه شرایط لازم است» و از سوی دیگر اظهار کنم: «گاهی مصلحت بر دروغگویی است»؛ در این صورت بیان کننده دو گزاره بوده ام که با هم سازگار نیستند.

در ذیل به کنکاش علل احتمالی چنان پدیده ای میپردازم:

- دروغ گویی: اولین و ساده ترین علت این است که فرد در هنگام گفتن دست کم یکی از گزاره ها صداقت نداشته است. در این حالت فرد آگاهانه گزاره ای را به زبان آورده که منعکس کننده افکار واقعی اش نبوده است. بنابراین تعجبی هم ندارد که گفته های او در تعارض باشند. بنابراین نفاق و دورویی در گفتار، رابطه نزدیکی با وجود تناقض در گفتار و افکار دارد. اگر من در موقعیت های مختلف افکار خود را از روی نفاق و دروغگویی به گونه های متفاوت معرفی کنم، در این صورت بین گزاره های گفته شده تعارضات و ناسازگاری هایی وجود خواهد داشت. از این منظر کشف و بررسی تناقضات در گفتار و افکار افراد دارای اهمیت خواهد بود، چرا که نشان دهنده عدم صداقت گوینده خواهند بود.

- باورگرایی: انسانها روبات نیستند که بر اساس اصول از پیش تعیین شده و تغییر ناپذیر رفتار کنند*. انسانها باورها و رفتارهای شان را در طول زندگی از دیگران یاد میگیرند و گاه در دو موقعیت مختلف دو گونه متفاوت باور/رفتار فراگرفته میشود. مثلا یک کودک ممکن است در خانواده فراگیرد که گاهی لازم است دروغ گفت، ولی در مدرسه بیاموزد که در همه حال باید راستگو بود. در این صورت دو باور متفاوت در ذهن فرد حک میگردد. البته ممکن است تعارضات این چنینی پیچیده تر از مثال یاد شده باشند، به گونه ای که حتا خود فرد هم به راحتی نتواند از وجود آنها آگاه شود و با این تناقضات زندگی کرده و در برخی موقعیتها بر باور اول و در شرایطی مختلف بر باور دیگر تکیه کند. در این موارد بر خلاف گروه اول، قصد فریبکاری و نفاق در میان نیست و فرد تناقضات را کسب کرده و با آنها زندگی میکند. کشف این قبیل تعارضات توسط کسانی که به آنها عادت کرده اند کار ساده ای نیست، و لذا یا توسط دیگران که دیدی متفاوت دارند صورت میگیرد (و یا با مقایسه خود با دیگران که متفاوت هستند) و یا نیازمند توانایی کنکاش منطقی و نگرش فلسفی عمیق است.

در بالا علت پیدایش تناقضات گفتاری/فکری را در دو گروه بررسی کردم. نکته دیگر بررسی علت تداوم تناقضات کسب شده است. در گروه اول، علت ایجاد و تداوم تناقض، تلاش آگاهانه برای کسب یک سود و یا رفع یک ضرر است. برای مثال اگر فردی که به راستگویی اعتقاد ندارد، خود را معتقد به این رویه معرفی میکند یا به قصد کسب منفعتی نظیر استخدام شدن است و یا از ترس یک ضرر نظیر سرزنش و طرد دیگران است. بنابراین در جوامعی که به دلیل محدودیت امکانات و یا سخت گیری فکری، زمینه دروغگویی فراهم شده است، تناقضات گفتاری /فکری نیز بیشتر تولید یافته و ادامه پیدا میکنند. از سوی دیگر کشف تناقضات ناخودآگاه (گروه دوم)، به میزان توانایی فرد در به چالش کشیدن افکار و گفتار خود و مهارت فلسفی و منطقی آنها بستگی دارد. در این منظر کسی که فردی زودباور باشد و قلبا شهامت تحت پرسش قرار دادن افراد باور ساز (والدین و اولیا مدرسه در مثال بالا) را نداشته باشد، باورهایش را به چالش نمیکشد و آنها را با تمام تناقضاتشان حفظ مینماید. در واقع این افراد بر «باورگرایی» تکیه میکنند.

در پایان باید تاکید کنم که ممکن است آن چه که تناقض به نظر آمده است، توجیه پذیر باشد، و علت دیدن یک تناقض، نقص علمی و کم آگاهی بیننده باشد، نظیر تناقضاتی که حضرت موسی در کارهای حضرت خضر مشاده کرد. اما با فرض بر درستی یک تناقض،به طور خلاصه وجود تناقضات در افکار و گفتار را در دو دلیل نفاق و یا باورگرایی میشود خلاصه کرد؛ که لازمه اکتشاف آنها داشتن صداقت و توانایی کنکاش فلسفی است.

------
تلاش برای متقاعد کردن افراد دارای تناقض فکری، خواه به دلیل عدم صداقت، خواه به دلیل باورگرایی، دشوار اگر نگویم غیر ممکن است.

* اشاره به داستانهای ایزاک آسیموف و اصول روباتیک

خودفریبی

از آبراهام توئرسکی سه کتاب جالب در زمینه اعتیاد خوانده ام و یکی را به فارسی اخیرا ترجمه کرده ام. دکتر توئرسکی نشان میدهد که معتادها چه طور فکر میکنند، و چه طور خودشان را گول میزنند تا به انواع اعتیادها (موادمخدر، الکل، اینترنت، رفتارهای جنسی و غیره) معتاد باقی بمانند. در ذیل نکاتی را ذکر میکنم که بعد از مطالعه یکی از این کتابها (که اخیرا به فارسی ترجمه کرده ام و قرار است توسط انتشارات ارجمند منتشر شود)به نام «طرز فکر اعتیادآور» یادداشت کرده ام:

  • طرزفکر اعتیادآور فرد را فریب میدهد، مثل اسکیزوفرنیا.
  • افراد باهوش، به روش های پیچیده تری خودشان را گول میزنند.
  • صبرنداشتن و تمایل به کسب لذت فوری جز فرهنگ اعتیاد هستند.
  • چند نمونه از خودفریبی ها در افکار معتادکننده: استفاده از انواع بهانه برای این که سراغ درمان نروند؛ گول زدن خود که اعتیاد جدی نیست و تفننی است؛ باور به این که: «من شبیه بقیه معتادها نیستم».
  • واقعیت این است که ایجاد تغییر مشکل است و راه حل ساده ای برای معتادها وجود ندارد.
  • خیلی از معتادها اعتماد به نفس پایینی دارند.
  • اطرافیان معتاد نمی توانند در معتاد باعث اعتیاد شده باشند و یا آن را کنترل یا درمان کنند.
  • برای معتادها آینده یعنی چند دقیقه یا ثانیه بعد. یک کار لذت بخش اگر چند ساعت بعد اثر کند سراغش نمیروند. لذت باید طی چند ثانیه یا دقیقه آن جا باشد. در حین بازپروری، بعضیها از پنج دقیقه به عنوان واحد زمانی استفاده میکنند که میتوانند در موردش فکر کنند، برنامه داشته و بر آن تمرکز کنند و بعد به تدریج این زمان را افزایش میدهند.
  • اضطراب یا مشکلات شغلی، خانوادگی و اقتصادی زمینه ساز گرایش به اعتیاد نیستند، اعتیاد زمینه ساز آنها است.
  • فرد معتاد نمیتواند در برخورد با خودش منطقی باشد. برای منطقی بودن، اول باید اطلاعات درستی از واقعیت داشت. فرد معتاد از میزان صدمه ای که با اعتیاد به خودش میزند آگاه نیست و برای همین نمیتواند در این مورد منطقی فکر کند. در ثانی، تفکر بر پایه ارزشها و مفاهیمی است که افراد در خانواده و محیط یاد میگیرند؛ از قبیل معنای اعتیاد، مردانگی و امثال آنها. معتادها تصور درستی از خودشان ندارند. اگر در کودکی محیط بد بوده، فکر میکنند خودشان بد هستند. خیلی معتادها فکر میکنند نرمال نیستند و دنبال فرار از درد نرمان نبودن هستند.
  • سه بخش اصلی در افکار معتادکننده عبارت اند از: انکار، دلیل تراشی و برون افکنی. انکار یعنی مشکل خیلی جدی وجود دارد، اما فرد ناخودآگاه آن را مخفی میکند طوری که از وجودش بی خبر میشود. دلیل تراشی یعنی ذکر دلائل خوب به جای دلائل واقعی، درست و حقیقی. هر وقت بیشتر از یک دلیل برای انجام کاری ذکر شد، دلیلتراشی است.
  • حساسیت بیش از حد: دردهای عاطفی، تنهایی و احساس ناهمسان بودن با بقیه زمینه ساز آن هستند. معتادها احساس میکنند به زودی بلایی سرشان میآید.
  • معتادها عادت به دروغگویی و حقه بازی پیدا میکنند و سر خودشان هم کلاه میگذارند. مثلا خیلی زود احساس میکنند که حقیقت را فهمیده اند و مشکلشان دیگر حل شده است و نقش منجی برای سایر معتادها را بازی میکنند. بنابراین در فرایند درمان اگر معتادی ادعای بهبودی خیلی زود نمود، حقه بازی میکند و خیلی زود به اعتیاد برمیگردد. حقه بازی به منظور خاصی نیست، خود حقه بازی هدف است!
  • معتادها به جای احساس گناه که ناشی از یک کار اشتباه است و قابل جبران است، احساس خجالت میکنند که ناشی از ذات فرد است و قابل جبران نیست.
  • معتادها باید بدانند که مشکل شان از اعتیاد است و با نبود اعتیاد مسائل بهتر میشوند.
  • معتادها فکر میکنند که بر اوضاع کنترل دارند و احساس خدایی میکنند. آنها احساس خودبزرگ بینی دارند و علی رغم واقعیتهای اطرافشان احساس میکنند هر لحظه یک اتقاق میافتد که موفقیت معجزه آسایی را برای شان فراهم میکند.
  • معتادها نمیدانند که همه انسانها میتوانند اشتباه کنند و بعد عذرخواهی کنند، و دنیا به آخر نمیرسد. آنها نمیدانند که میشود احساس خشم نمود ولی آن را کنترل و رها کرد.
  • معتادها به دلیل حساس بودن عاطفی، داشتن تصویر بد از خود، و توقعات نابه جا، میترسند که مورد انتقاد و طرد دیگران واقع شوند. بنابراین بین خودشان و دیگران دیواری فرضی قرار میدهند، یا تحت تاثیر اعتیاد رابطه برقرار میکنند، یا به شکلی حق به جانب ایراد گیری و کناره گیری میکنند. آنها دیوار فرضی را در خانه شان هم قرار میدهند و با بدرفتاری بین خودشان و همسر و فرزندانشان فاصله ایجاد میکنند. آنها از طرد شدن میترسند ولی کاری میکنند که عملا طرد شوند.
  • اعتیاد فرد را به لحاظ عاطفی بیحس میکند، بنابراین در شروع ترک فرد با احساسهایی مواجه میشود که قبلا مخفی شده بودند: افسردگی، اضطراب و وحشت.
  • معتادها ممکن است ندانند چه طور باید با احساسهایشان کنار بیایند و فکر کنند اگر احساس عصبانی بودن کردند، یعنی قاتل اند؛ اگر از کسی خوششان آمد، باید با او عشق بازی کنند؛ اگر از کسی نفرت داشند، باید تارک دنیا شوند.
  • یاد گرفتن نحوه رو به رو شدن با احساسها کار دشواری است که باید انجام دهند.
  • بعد از ترک اعتیاد، دنیا از سیاه و سفید، دوباره به خاکستری تبدیل میشود.
  • معتادها به دلیل توقعات زیاد از زندگی راضی نیستند، و احساس افسردگی میکنند.
  • ترک زمانی ایجاد میشود که ناراحتی اعتیاد از دشواریهای ترک بیشتر باشد و عود زمانی بروز میکندکه ناراحتی ترک بیشتر از اعتیاد باشد.
  • معتاد زمانی واقعا به فکر ترک میافتد که بتواند قبول کند طرز فکرش اشتباه بوده (وقتی سرش به سنگ بخورد).
  • انسان نیاز معنوی دارد که افراد ممکن است به اشتباه سعی در برآورده کردن آن با زیاده روی در خوراک و سکس بکنند. فضای خالی که به دلیل دوری از خدا احساس میشود، تلاش میشود با اعتیاد پرشود.
  • تفکر اعتیادآور درجهت خلاف معنویت است و برای بهبودی باید به سمت معنویت حرکت کرد.
  • عود برگشت به سرجای اول نیست. فرد ترک کننده مثل کسی که روی یخ راه میرود باید مواظب باشد لیز نخورد. اما اگر خورد، هر چند دردناک است، باید بلند شود و مسیرش ادامه دهد.
  • برگشت به تفکر معتاد کننده چند علامت دارد: بی صبری (به دلیل درک معتادها از زمان است)، احساس عدم نیاز به درمان (به دلیل احساس داشتن قدرت کنترل)، احساس خشم (به دلیل احساس حقارت)، توجیه، فرافکنی، سرزنش و حساس شدن به رفتار دیگران (حساسیت بیش از حد و حق به جانبی معتادها)، بدبینی (افسردگی و توقعات زیاد معتادها).
  • معتاد تلاش میکنند تجربه اولین احساس اوج را زنده کنند، که هرگز موفق نمیشوند.
  • معتادها باید یاد بگیرند که ناکامی را تحمل کنند و برای فرار از آن به سراغ اعتیاد نروند.
  • علت ناکامی این است که ما فکر میکنیم مسائل باید به گونه ای متفاوت باشند. اگر بدانیم میتوانیم انتظار وقوع مسائل را داشته باشیم، احساس ناکامی نمیکنیم، هر چند از مسائل خوشمان نیاید.
  • زندگی پر از موانع است، که معتادها از این مساله خوششان نمیآید.
  • رشد و بازپروری شامل این مراحل است: پذیرفتن زندگی همان طور که هست، پذیرفتن ناتوانی، تسلیم خدا شدن، دفتری برای ثبت و کنترل اخلاقی خود، ایجاداصلاح در زندگی. مراحل مذکور به تدریج رخ میدهند. رشد کردن درد دارد، مثل نوجوانانی که در کشاله رانشان درد رشد را احساس میکنند.
  • بعد از ترک اوضاع بهتر نمیشود، معتاد بهتر میشود و مسائل و مشکلات باقی هستند. باید آماده مواجه شدن با مشکلات و سختی ها بود.
  • معتادها فکر میکنند بعد از تلاش زیاد آنها برای بهبودی، بعد از ترک زمان استراحت شان است، ولی در واقع زمان رو به رو شدن شان با مشکلات خواهد بود.

دانش و انتخابات

دانش محدود به مطالبی نیست که در دانشگاه ها تولید و منتقل میشود. همه انسانها در زندگی روزمره با دانش سر و کار دارند و بر اساس دانشی که از مسائل کسب میکنند در مورد آنها تصمیم میگیرند (البته من نمیخواهم ادعا کنم تصمیمات انسانها بر پایه اطلاعات آگاهانه آنهاست، چون در این صورت نقش مسائلی نظیر ناخودآگاه افراد و عوامل اجتماعی موثر بر تصمیمات افراد نادیده گرفته میشود).

در روزهای اخیر با مشاهده رویکرد افراد در عالم واقعی و مجازی در خصوص انتخابات برایم جالب بود که افراد دانش شان را چگونه کسب کرده و به کار میگیرند. در زیر به چند نکته اشاره میکنم:
  • باورهای قبلی بر مشاهدات تاثیر بسیار دارند: یک واقعه ثابت از سوی افراد متفاوت به اشکال مختلف تفسیر و تعبیر میشود؛ معمولا کسی نظرش را تغییر نمیدهد و مشاهده های انجام شده تنها به منظور تایید دیدگاه های پیشین انجام میشود.
  • بسیاری از افراد قادر به آنالیز پیچیده مطالب نیستند و عوامل ظاهری و جزئی تاثیر خیلی زیادی در در دیدگاه ها میگذارد.
  • نحوه ارائه مطالب و مباحثه هم در بسیاری از موارد ضعیف است و افراد نمی توانند نظر طرف مقابلشان را در عین حفظ احترام به چالش بکشند و خیلی زود به جای بحث در مورد موضوع به بحث در مورد شخص میپردازند. در مورد اشخاص هم دیدگاه ذاتی انگارانه وجود دارد و اشخاص سیاه و سفید دیده میشوند.
  • استدلالهای ضعیف و سفسطه هم آفتی جدی است.
  • در بسیاری از موارد افراد به درست بودن منبع اطلاعاتی شان حساسیتی ندارند.

هم‌فکری مرده

با نهایت تاسف و تاثر از درگذشت هم‌فکری خبر شده‌ام. این وجود نازنین که مایه‌ی قوت و پیشرفت است، در میان ما نیست. این «ما» به پیر، جوان، تحصیل کرده، عامی، همه، همه‌ی ما برمی‌گردد. این که همفکری چه هنگام از میان ما رفته، نمی‌دانم. چشمان من به جست و جوی او به تاریخ خیره شده و ناامید برگشته‌اند.
ممکن است کسی بگوید که نه! من پیوسته هم‌فکری را دیده و می‌بینم. اما من معتقدم آن چه دیده می‌شود «هم‌فکری نما» است! موجودی بی‌خاصیت یا دست کم، کم‌خاصیت که چون علف هرز بیهوده ای می‌روید و ثمری نمی‌دهد.
چگونه هم‌فکری نما را از هم‌فکری تمیز دهیم؟ هم‌فکری نما ویژگی های زیر را دارد:
۱) بحث یک طرفه، وقتی که افراد فقط به فکر گفتن‌اند و نمی‌شنوند. مثال آن ممکن است تریبونی باشد که گوینده ‌به شنیدن سخن حضار اهمیتی نمی‌دهد. و حتا ممکن است افراد گرداگرد یک میز نشسته باشند و به نوبت صحبت کنند، اما باز فقط صحبت کنند و گوش ندهند. امر کردن، فرمودن، نصیحت کردن، ارشاد کردن، همگی زنده و سرحال‌اند، اما هم‌فکری مرده است.
۲) هر گاه مخالفت با صحبت‌های یک طرف برای طرف مقابل هزینه داشته باشد، هر تعاملی میان دو طرف، هم‌فکری‌نمایی بیش نیست.
۳) هر گاه برای کسی جواب نهایی از پیش روشن باشد و هرگاه در خاتمه‌ی یک فرایند اجتماعی افراد دانسته‌ها و باورهای پیشین خود را تایید نمودند، سراغی از هم‌فکری نگیرید.
چرا هم‌فکری مرده؟
دلیل آن مسمومیت است. با چه سمی؟ موارد زیر:
الف ) باور به طبقه داشتن آدم ها و در نتیجه‌ی آن استبداد.
الف-۱) باور به بالا و پایین داشتن ذاتی آدم هآ: اگر دو طرف یک تعامل اجتماعی خود را سلطان و بنده، ارباب و رعیت، رئیس و مرئوس، عالم و جاهل، خاص و عام، بزرگتر و کوچکتر بدانند، هم‌فکری زنده نمی‌ماند.
الف-۲) باور به خیر و شر آدم ها: من نمی‌گویم آدم ها خیر و شر ندارند، اما اگر در یک گفت‌گو کسی خود و طرف مقابل را مصادیق خیر و شر بداند، هم‌فکری می‌میرد.
الف-۳) اگر فضای تعامل اجتماعی به گونه‌ای باشد که یک طرف مصون از هر پیامدی بتواند سخن گوید و طرف مقابل بی‌گفتن نکته‌ای از پیش محکوم باشد، هم‌فکری می‌میرد.
ب) تقدم فرد به حرف: اگر ارزش حرف به گوینده باشد، و گفته های برخی هر چه که باشند، دُر ناب و گفته‌های برخی دیگر نشنیده، هجو، هم فکری زنده نمی‌ماند.
ج) هر آن چه تکاپوی آزاد فکر را مانع شود، قاتل هم‌فکری هم خواهد بود.
ج-۱) مباحث ممنوعه ی مصون از پرسش
ج-۲) داشتن تعصبات
ج-۳) محدودیت در بیان
ج-۴) احساس یقین و دست یافتن به حقیقت
د) روش‌های نادرست استدلال و گفت و گو از سویی ناشی از بلد نبودن اند و از سویی برگرفته از موارد بالا هستند.
د-۱) فردی شدن گفت گو: مخافت با فرد به جای مخالفت با گفته‌ی فرد، واکنش به ذهن یا نیت فرد، به کار گیری واژه های جهت دار و تحقیرآمیز برای فرد مقابل و واژه‌های چاپلوسانه برای خود، نسبت دادن تعصب و لجبازی به طرف مقابل، پیش‌داوری و برچسب زدن.
د-۲) استفاده از سفسطه (که پیش‌تر به انواع آن اشاره کرده بودم).

هم‌فکری مرده، و با داشتن سمومی که قرن‌ها در محیط اجتماعی ما رسوخ کرده‌اند، امکان زندگی برایش فراهم نیست. تا زمانی که من نوعی در برخورد با فرزند، دانشجو یا کارمند «زیردست»ام خود را دانا و بهتر می‌دانم و گوش خود را بسته و یقین دارم حق با من است، هم‌فکری مرده است.

چگونه سفسطه کنیم؟

سفسطه (استدلال غلط) به طرق مختلف میتواند انجام بشود:

تقدم و تاخر زمانی: برقرار کردن رابطه علت و معلولی نادرست؛تلاش برای متقاعد کردن دیگران که چون یک اتفاق بعد از دیگری رخ داده است، بین آنها رابطه علت و معلولی وجود دارد.

مثال نادرست: اثبات منظور با ذکر مثالی که هر چند شباهت هایی با موضوع دارد، ولی در واقع قابل تطبیق کامل با آن نیست.

بازی با کلمات: شروع استدلال با کلمه ای که همگان بر مفهوم آن توافق دارند، سپس ادامه استدلال بر پایه کلمه دیگری که هر چند نزدیک به کلمه اول است، ولی دارای مفهوم متفاوتی است.

مستندات گمراه کننده: ارائه آمار جهت دار، فقط ذکر کردن آمارهایی که به نفع یک طرف بحث هستند، انجام نظر سنجی از گروهی خاص و تعمیم دادن نتایج آن به تمام جامعه.

نکات انحرافی: استفاده از موضوع خاصی که نظر خوانندگان را از بحث اصلی منحرف کند.

هدف گرفتن مخاطی: به جای ذکر دلایل منطقی، تلاش برای تحریک کردن عواطف خوانندگان.

هدف گرفتن یک فرد: به جای استدلال منطقی، حمله ی شخصی کردن به یک فرد خاص مرتبط با بحث.

آهنگ دسته جمعی: تلاش برای متقاعد کردن خوانندگان که همه این گونه فکر میکنند، پس شما هم باید این گونه فکر کنید.

تعمیم بیش از حد: ارائه کردن فرضیات به گونه ای که گویی حقایقی اثبات شده هستند و از عباراتی استفاده کردن نظیر:«بدیهی است که، قطعا، واضح و مبرهن است که، بی شک، همگان میدانند که، بر کسی پوشیده نیست که» و حتا عبارت به ظاهر بی ضرر «برخی از مردم معتقدند که».

یا این، یا آن: بیش از حد ساده کردن یک موضوع، به گونه ای که گویی این موضوع تنها دو جنبه دارد.

استدلال دایره ای: اثبات یک امر با استناد به خود آن امر!


منبع:

Anderson, C. M. and Schwegler, R. A. 1998, The Longman handbook for writers and readers, Addison-Wesley Educational Publishers Inc. , New York.


چگونه معجزه کنیم؟!

گهگاه میشنویم یک پدیده یا یک امر معجزه بوده است، چون احتمال وقوع آن بر اساس شانس و تصادف خیلی کم است. اگر به وقوع معجزه علاقه دارید، من به شما کمک میکنم همین امروز یک معجزه انجام دهید!

مواد لازم: یک تاس (مکعبی که با آن مار و پله بازی میکنند!)، کمی وقت و کمی سفسطه!

روش: تاس را بیاندازید و عددی حاصل را یادداشت کنید (مثلا بنویسید: دفعه اول ۳، دفعه دوم ۶...). این کار را هر چه قدر که حوصله دارید انجام دهید (هر چه قدر بیشتر انجام دهید، معجزه شما بهتر خواهد بود!).

بعد از انجام این کار (مثلا هزار بار انداختن تاس و ثبت آن)، به نتیجه کار نگاه کنید:

این یک معجزه است!

اگر کسی منکر شد، برایش توضیح دهید احتمال دست یابی به این نتیجه (۶/۱ ضرب در ۶/۱ ...به هر تعدادی که تاس انداخته اید) است. بنابراین از لحاظ آماری امکان دست یابی به آن بسیار کم است.

به شکلی مشابه فرض کنید در یک روز شنبه هوا بارانی باشد و شما صبح ساعت ۸ که از منزل خارج میشوید یک نفر مرد ۴۰ ساله با سبیل و کت قهوه ای ببینید.

این معجزه است!

میگویید نه، احتمال وقوع آن را محاسبه کنید!

این هم یک نوشته مرتبط با این بحث:

http://www.capatcolumbia.com/reading%20packet/Miracle%20on%20Probablity%20Street.pdf

عوض شدن/کردن بحث

طبیعی است که افراد با شنیدن یک چیز، یاد چیزهای دیگر بیفتند و بنابراین روند طبیعی یک گفت‌وگو این است که صحبت از یک جا شروع می‌شود و به یک جای کاملا متفاوت ختم می‌شود. برای همین در جاهایی که گفت‌وگو با هدف خاصی انجام می‌شود، لازم است که یک نفر هر از گاهی گویندگان را به مسیر مورد نظر بازگرداند.
اما برخی افراد با زیرکی(؟) از این مساله به عنوان یک شگرد استفاده می‌کنند و هر وقت مطالب گفته شده از سوی دیگران به کام‌شان نبود، جریان بحث ر ابا طرح کردن آگاهانه یک مبحث متفاوت عوض می‌کنند.
نسیم شمال شعری دارد به همین مضمون، او به دیدن شخصی می‌رود و ادامه ماجرا را از زبان خود او بخوانید:

«دیدمش می‌کرد دور حوض مسجد را وجب
گفتم ای دارای اسرار و علوم محتجب
این وجب یعنی چه؟ گفتا از «رجب» منما عجب!
زیر لب خندید و گفت از کارها منما عجب
العجب ثم العجب بین الجمادی و الرجب!

گفتم ای از رنگ علم و معرفت ریشت خضاب
من وجب پرسم، تو از رجب گویی جواب
فرق نادادی حُسن را از رُسن در انتخاب
کار و بار مملکت چون است ای عالیجناب؟
زیر لب خندید و گفت از کارها منما عجب
العجب ثم العجب بین الجمادی و الرجب!
...
از فلان الدوله پرسیدم جوابم را نداد
از کج و از چوله پرسیدم جوابم را نداد!»

(دیوان اشعار نسیم شمال الان در دسترسم نیست و ابیات فوق را ممکن است کمی متفاوت به خاطر آورده باشم).

جامعه شناسی اندیشه

برای آن که تبادل اندیشه بتواند جایگاه خود را پیدا کرده و فراگیر شود، لازم است به دو گروه از عوامل بازدارنده توجه شود:

موضوعات ممنوعه:برای بیشتر افراد پاره ای از امور به صورت موضوعاتی ممنوعه در میآیند، به گونه ای که فرد در آن امور اندیشه نمی‌کند و یا اندیشه اش را ابراز نمی نماید. گستره ی این امور از آن چه که در آغاز ممکن است گمان برده شود، افزون تر است. یک پزشک، به عنوان مثال، ممکن است هویت خود را به مفاهیم بنیادی طب نوین گره بزند. به این شکل که «من با تجویز دارو به دیگران کمک میکنم، پس من فرد خوبی هستم» بنابراین هویت و تعریفی که شخص از خود و دلایل خوب بودنش دارد، به اصل «تجویز دارو» ارتباط پیدا کند. افزون بر این ارتباط هویتی و روانشناختی، اتکا مادی و اقتصادی نیز قابل ذکر است. بنابراین دور از ذهن نیست، اگر احتمال دهیم پزشکان کمتر در خصوص مفاهیم بنیادین طب نوین، نظیر لزوم تجویز دارو دچار تردید گردند. به همین ترتیب، اگر کسی در امور یاد شده تردیدی وارد کند، احتمال دارد پزشکانی که در صدد پاسخگویی بر می‌آیند، واکنشی عاطفی و شدید تر از یک بحث خالص علمی نشان دهند. (بحث یاد شده در مورد پزشکان یک مثال از یک پدیده فراگیر است).

تکیه بر دیگران: فراوان در گفتگوهای افراد بر میخوریم که شخصی با آوردن جمله ای از «دیگران» حجت را تمام میکند و نظر خود را به اثبات میرساند. این «دیگران»، ممکن است سعدی و حافظ باشند و یا کانت و هایدگر. مواردی مورد نظر نگارنده هستند که شخص نقل کننده ی سخن، نه خود اندیشه میکند، و نه به دیگران اجازه ی اندیشه میدهد؛ با این تصور که فلان شخص گمنام، از فلان شخص شهیر نمی تواند بیشتر بفهمد. حال آن که روشن نیست که اگر آن فرد شهیر در آن جمع فرضی حضور داشت، آیا همان نظر نقل شده را ارائه میکرد و یا به دلایل متعدد مانند تفاوت زمان و مکان، نظر دیگری را.

برای آگاهی از این که چرا تنگناهای یاد شده در راه اندیشه پدید آمده اند، لازم است نگاهی به خانواده و آموزشگاه ها بیفکنیم. آن گاه که به کودکان می‌گوییم «این درست است، چون من (پدر/مادر/آموزگار) می‌گویم» و یا «این مساله چرا ندارد!» راه را برای تعطیلی کارگاه اندیشه ی نسل آینده فراهم آورده ایم. شاید در بسیاری از موارد، دست کم با پاسخ های صادقانه تر بتوان به دیگران گفت: «نمیدانم» یا «بلد نیستم توضیح دهم»؛ تا اگر ما نمیدانیم و نمی‌توانیم، بگذاریم آتش میل به دانستن در آنها روشن بماند.

درماندگی یادگرفته شده

درماندگی یادگرفته شده «learned helplessness» به حالتی گفته میشود که در آن یک انسان یا حیوان این باور را میآموزد که نسبت به یک مشکل درمانده است و در نتیجه برای رهایی و تغییر شرایط تلاش نمیکند.
آن چه که یک فرد در این موارد یاد میگیرد یک روش، رویه، یا نگرش است. به باور من دامنه ی درماندگی یادگرفته شده میتواند فراتر از گرفتاری های رفتاری بوده و اندیشه ی افراد را هم در برگیرد. در شرایطی که در کودکی افراد توان پرسش و چرا گفتن را نداشته باشند، یاد میگیرند هر آن چه را می‌شنوند باور کرده و بپذیرند؛ حتا مطالبی کاملن دور از ذهن و متناقض، که نادرستی آنها با کمی اندیشه روشن میگردد.