جنگ کلامی
دو رویکرد نادرست در کنکاش حقیقت
تعارض در گفتار/افکار
خودفریبی
- طرزفکر اعتیادآور فرد را فریب میدهد، مثل اسکیزوفرنیا.
- افراد باهوش، به روش های پیچیده تری خودشان را گول میزنند.
- صبرنداشتن و تمایل به کسب لذت فوری جز فرهنگ اعتیاد هستند.
- چند نمونه از خودفریبی ها در افکار معتادکننده: استفاده از انواع بهانه برای این که سراغ درمان نروند؛ گول زدن خود که اعتیاد جدی نیست و تفننی است؛ باور به این که: «من شبیه بقیه معتادها نیستم».
- واقعیت این است که ایجاد تغییر مشکل است و راه حل ساده ای برای معتادها وجود ندارد.
- خیلی از معتادها اعتماد به نفس پایینی دارند.
- اطرافیان معتاد نمی توانند در معتاد باعث اعتیاد شده باشند و یا آن را کنترل یا درمان کنند.
- برای معتادها آینده یعنی چند دقیقه یا ثانیه بعد. یک کار لذت بخش اگر چند ساعت بعد اثر کند سراغش نمیروند. لذت باید طی چند ثانیه یا دقیقه آن جا باشد. در حین بازپروری، بعضیها از پنج دقیقه به عنوان واحد زمانی استفاده میکنند که میتوانند در موردش فکر کنند، برنامه داشته و بر آن تمرکز کنند و بعد به تدریج این زمان را افزایش میدهند.
- اضطراب یا مشکلات شغلی، خانوادگی و اقتصادی زمینه ساز گرایش به اعتیاد نیستند، اعتیاد زمینه ساز آنها است.
- فرد معتاد نمیتواند در برخورد با خودش منطقی باشد. برای منطقی بودن، اول باید اطلاعات درستی از واقعیت داشت. فرد معتاد از میزان صدمه ای که با اعتیاد به خودش میزند آگاه نیست و برای همین نمیتواند در این مورد منطقی فکر کند. در ثانی، تفکر بر پایه ارزشها و مفاهیمی است که افراد در خانواده و محیط یاد میگیرند؛ از قبیل معنای اعتیاد، مردانگی و امثال آنها. معتادها تصور درستی از خودشان ندارند. اگر در کودکی محیط بد بوده، فکر میکنند خودشان بد هستند. خیلی معتادها فکر میکنند نرمال نیستند و دنبال فرار از درد نرمان نبودن هستند.
- سه بخش اصلی در افکار معتادکننده عبارت اند از: انکار، دلیل تراشی و برون افکنی. انکار یعنی مشکل خیلی جدی وجود دارد، اما فرد ناخودآگاه آن را مخفی میکند طوری که از وجودش بی خبر میشود. دلیل تراشی یعنی ذکر دلائل خوب به جای دلائل واقعی، درست و حقیقی. هر وقت بیشتر از یک دلیل برای انجام کاری ذکر شد، دلیلتراشی است.
- حساسیت بیش از حد: دردهای عاطفی، تنهایی و احساس ناهمسان بودن با بقیه زمینه ساز آن هستند. معتادها احساس میکنند به زودی بلایی سرشان میآید.
- معتادها عادت به دروغگویی و حقه بازی پیدا میکنند و سر خودشان هم کلاه میگذارند. مثلا خیلی زود احساس میکنند که حقیقت را فهمیده اند و مشکلشان دیگر حل شده است و نقش منجی برای سایر معتادها را بازی میکنند. بنابراین در فرایند درمان اگر معتادی ادعای بهبودی خیلی زود نمود، حقه بازی میکند و خیلی زود به اعتیاد برمیگردد. حقه بازی به منظور خاصی نیست، خود حقه بازی هدف است!
- معتادها به جای احساس گناه که ناشی از یک کار اشتباه است و قابل جبران است، احساس خجالت میکنند که ناشی از ذات فرد است و قابل جبران نیست.
- معتادها باید بدانند که مشکل شان از اعتیاد است و با نبود اعتیاد مسائل بهتر میشوند.
- معتادها فکر میکنند که بر اوضاع کنترل دارند و احساس خدایی میکنند. آنها احساس خودبزرگ بینی دارند و علی رغم واقعیتهای اطرافشان احساس میکنند هر لحظه یک اتقاق میافتد که موفقیت معجزه آسایی را برای شان فراهم میکند.
- معتادها نمیدانند که همه انسانها میتوانند اشتباه کنند و بعد عذرخواهی کنند، و دنیا به آخر نمیرسد. آنها نمیدانند که میشود احساس خشم نمود ولی آن را کنترل و رها کرد.
- معتادها به دلیل حساس بودن عاطفی، داشتن تصویر بد از خود، و توقعات نابه جا، میترسند که مورد انتقاد و طرد دیگران واقع شوند. بنابراین بین خودشان و دیگران دیواری فرضی قرار میدهند، یا تحت تاثیر اعتیاد رابطه برقرار میکنند، یا به شکلی حق به جانب ایراد گیری و کناره گیری میکنند. آنها دیوار فرضی را در خانه شان هم قرار میدهند و با بدرفتاری بین خودشان و همسر و فرزندانشان فاصله ایجاد میکنند. آنها از طرد شدن میترسند ولی کاری میکنند که عملا طرد شوند.
- اعتیاد فرد را به لحاظ عاطفی بیحس میکند، بنابراین در شروع ترک فرد با احساسهایی مواجه میشود که قبلا مخفی شده بودند: افسردگی، اضطراب و وحشت.
- معتادها ممکن است ندانند چه طور باید با احساسهایشان کنار بیایند و فکر کنند اگر احساس عصبانی بودن کردند، یعنی قاتل اند؛ اگر از کسی خوششان آمد، باید با او عشق بازی کنند؛ اگر از کسی نفرت داشند، باید تارک دنیا شوند.
- یاد گرفتن نحوه رو به رو شدن با احساسها کار دشواری است که باید انجام دهند.
- بعد از ترک اعتیاد، دنیا از سیاه و سفید، دوباره به خاکستری تبدیل میشود.
- معتادها به دلیل توقعات زیاد از زندگی راضی نیستند، و احساس افسردگی میکنند.
- ترک زمانی ایجاد میشود که ناراحتی اعتیاد از دشواریهای ترک بیشتر باشد و عود زمانی بروز میکندکه ناراحتی ترک بیشتر از اعتیاد باشد.
- معتاد زمانی واقعا به فکر ترک میافتد که بتواند قبول کند طرز فکرش اشتباه بوده (وقتی سرش به سنگ بخورد).
- انسان نیاز معنوی دارد که افراد ممکن است به اشتباه سعی در برآورده کردن آن با زیاده روی در خوراک و سکس بکنند. فضای خالی که به دلیل دوری از خدا احساس میشود، تلاش میشود با اعتیاد پرشود.
- تفکر اعتیادآور درجهت خلاف معنویت است و برای بهبودی باید به سمت معنویت حرکت کرد.
- عود برگشت به سرجای اول نیست. فرد ترک کننده مثل کسی که روی یخ راه میرود باید مواظب باشد لیز نخورد. اما اگر خورد، هر چند دردناک است، باید بلند شود و مسیرش ادامه دهد.
- برگشت به تفکر معتاد کننده چند علامت دارد: بی صبری (به دلیل درک معتادها از زمان است)، احساس عدم نیاز به درمان (به دلیل احساس داشتن قدرت کنترل)، احساس خشم (به دلیل احساس حقارت)، توجیه، فرافکنی، سرزنش و حساس شدن به رفتار دیگران (حساسیت بیش از حد و حق به جانبی معتادها)، بدبینی (افسردگی و توقعات زیاد معتادها).
- معتاد تلاش میکنند تجربه اولین احساس اوج را زنده کنند، که هرگز موفق نمیشوند.
- معتادها باید یاد بگیرند که ناکامی را تحمل کنند و برای فرار از آن به سراغ اعتیاد نروند.
- علت ناکامی این است که ما فکر میکنیم مسائل باید به گونه ای متفاوت باشند. اگر بدانیم میتوانیم انتظار وقوع مسائل را داشته باشیم، احساس ناکامی نمیکنیم، هر چند از مسائل خوشمان نیاید.
- زندگی پر از موانع است، که معتادها از این مساله خوششان نمیآید.
- رشد و بازپروری شامل این مراحل است: پذیرفتن زندگی همان طور که هست، پذیرفتن ناتوانی، تسلیم خدا شدن، دفتری برای ثبت و کنترل اخلاقی خود، ایجاداصلاح در زندگی. مراحل مذکور به تدریج رخ میدهند. رشد کردن درد دارد، مثل نوجوانانی که در کشاله رانشان درد رشد را احساس میکنند.
- بعد از ترک اوضاع بهتر نمیشود، معتاد بهتر میشود و مسائل و مشکلات باقی هستند. باید آماده مواجه شدن با مشکلات و سختی ها بود.
- معتادها فکر میکنند بعد از تلاش زیاد آنها برای بهبودی، بعد از ترک زمان استراحت شان است، ولی در واقع زمان رو به رو شدن شان با مشکلات خواهد بود.
دانش و انتخابات
- باورهای قبلی بر مشاهدات تاثیر بسیار دارند: یک واقعه ثابت از سوی افراد متفاوت به اشکال مختلف تفسیر و تعبیر میشود؛ معمولا کسی نظرش را تغییر نمیدهد و مشاهده های انجام شده تنها به منظور تایید دیدگاه های پیشین انجام میشود.
- بسیاری از افراد قادر به آنالیز پیچیده مطالب نیستند و عوامل ظاهری و جزئی تاثیر خیلی زیادی در در دیدگاه ها میگذارد.
- نحوه ارائه مطالب و مباحثه هم در بسیاری از موارد ضعیف است و افراد نمی توانند نظر طرف مقابلشان را در عین حفظ احترام به چالش بکشند و خیلی زود به جای بحث در مورد موضوع به بحث در مورد شخص میپردازند. در مورد اشخاص هم دیدگاه ذاتی انگارانه وجود دارد و اشخاص سیاه و سفید دیده میشوند.
- استدلالهای ضعیف و سفسطه هم آفتی جدی است.
- در بسیاری از موارد افراد به درست بودن منبع اطلاعاتی شان حساسیتی ندارند.
همفکری مرده
با نهایت تاسف و تاثر از درگذشت همفکری خبر شدهام. این وجود نازنین که مایهی قوت و پیشرفت است، در میان ما نیست. این «ما» به پیر، جوان، تحصیل کرده، عامی، همه، همهی ما برمیگردد. این که همفکری چه هنگام از میان ما رفته، نمیدانم. چشمان من به جست و جوی او به تاریخ خیره شده و ناامید برگشتهاند.
ممکن است کسی بگوید که نه! من پیوسته همفکری را دیده و میبینم. اما من معتقدم آن چه دیده میشود «همفکری نما» است! موجودی بیخاصیت یا دست کم، کمخاصیت که چون علف هرز بیهوده ای میروید و ثمری نمیدهد.
چگونه همفکری نما را از همفکری تمیز دهیم؟ همفکری نما ویژگی های زیر را دارد:
۱) بحث یک طرفه، وقتی که افراد فقط به فکر گفتناند و نمیشنوند. مثال آن ممکن است تریبونی باشد که گوینده به شنیدن سخن حضار اهمیتی نمیدهد. و حتا ممکن است افراد گرداگرد یک میز نشسته باشند و به نوبت صحبت کنند، اما باز فقط صحبت کنند و گوش ندهند. امر کردن، فرمودن، نصیحت کردن، ارشاد کردن، همگی زنده و سرحالاند، اما همفکری مرده است.
۲) هر گاه مخالفت با صحبتهای یک طرف برای طرف مقابل هزینه داشته باشد، هر تعاملی میان دو طرف، همفکرینمایی بیش نیست.
۳) هر گاه برای کسی جواب نهایی از پیش روشن باشد و هرگاه در خاتمهی یک فرایند اجتماعی افراد دانستهها و باورهای پیشین خود را تایید نمودند، سراغی از همفکری نگیرید.
چرا همفکری مرده؟
دلیل آن مسمومیت است. با چه سمی؟ موارد زیر:
الف ) باور به طبقه داشتن آدم ها و در نتیجهی آن استبداد.
الف-۱) باور به بالا و پایین داشتن ذاتی آدم هآ: اگر دو طرف یک تعامل اجتماعی خود را سلطان و بنده، ارباب و رعیت، رئیس و مرئوس، عالم و جاهل، خاص و عام، بزرگتر و کوچکتر بدانند، همفکری زنده نمیماند.
الف-۲) باور به خیر و شر آدم ها: من نمیگویم آدم ها خیر و شر ندارند، اما اگر در یک گفتگو کسی خود و طرف مقابل را مصادیق خیر و شر بداند، همفکری میمیرد.
الف-۳) اگر فضای تعامل اجتماعی به گونهای باشد که یک طرف مصون از هر پیامدی بتواند سخن گوید و طرف مقابل بیگفتن نکتهای از پیش محکوم باشد، همفکری میمیرد.
ب) تقدم فرد به حرف: اگر ارزش حرف به گوینده باشد، و گفته های برخی هر چه که باشند، دُر ناب و گفتههای برخی دیگر نشنیده، هجو، هم فکری زنده نمیماند.
ج) هر آن چه تکاپوی آزاد فکر را مانع شود، قاتل همفکری هم خواهد بود.
ج-۱) مباحث ممنوعه ی مصون از پرسش
ج-۲) داشتن تعصبات
ج-۳) محدودیت در بیان
ج-۴) احساس یقین و دست یافتن به حقیقت
د) روشهای نادرست استدلال و گفت و گو از سویی ناشی از بلد نبودن اند و از سویی برگرفته از موارد بالا هستند.
د-۱) فردی شدن گفت گو: مخافت با فرد به جای مخالفت با گفتهی فرد، واکنش به ذهن یا نیت فرد، به کار گیری واژه های جهت دار و تحقیرآمیز برای فرد مقابل و واژههای چاپلوسانه برای خود، نسبت دادن تعصب و لجبازی به طرف مقابل، پیشداوری و برچسب زدن.
د-۲) استفاده از سفسطه (که پیشتر به انواع آن اشاره کرده بودم).
همفکری مرده، و با داشتن سمومی که قرنها در محیط اجتماعی ما رسوخ کردهاند، امکان زندگی برایش فراهم نیست. تا زمانی که من نوعی در برخورد با فرزند، دانشجو یا کارمند «زیردست»ام خود را دانا و بهتر میدانم و گوش خود را بسته و یقین دارم حق با من است، همفکری مرده است.
چگونه سفسطه کنیم؟
سفسطه (استدلال غلط) به طرق مختلف میتواند انجام بشود:
تقدم و تاخر زمانی: برقرار کردن رابطه علت و معلولی نادرست؛تلاش برای متقاعد کردن دیگران که چون یک اتفاق بعد از دیگری رخ داده است، بین آنها رابطه علت و معلولی وجود دارد.
مثال نادرست: اثبات منظور با ذکر مثالی که هر چند شباهت هایی با موضوع دارد، ولی در واقع قابل تطبیق کامل با آن نیست.
بازی با کلمات: شروع استدلال با کلمه ای که همگان بر مفهوم آن توافق دارند، سپس ادامه استدلال بر پایه کلمه دیگری که هر چند نزدیک به کلمه اول است، ولی دارای مفهوم متفاوتی است.
مستندات گمراه کننده: ارائه آمار جهت دار، فقط ذکر کردن آمارهایی که به نفع یک طرف بحث هستند، انجام نظر سنجی از گروهی خاص و تعمیم دادن نتایج آن به تمام جامعه.
نکات انحرافی: استفاده از موضوع خاصی که نظر خوانندگان را از بحث اصلی منحرف کند.
هدف گرفتن مخاطی: به جای ذکر دلایل منطقی، تلاش برای تحریک کردن عواطف خوانندگان.
هدف گرفتن یک فرد: به جای استدلال منطقی، حمله ی شخصی کردن به یک فرد خاص مرتبط با بحث.
آهنگ دسته جمعی: تلاش برای متقاعد کردن خوانندگان که همه این گونه فکر میکنند، پس شما هم باید این گونه فکر کنید.
تعمیم بیش از حد: ارائه کردن فرضیات به گونه ای که گویی حقایقی اثبات شده هستند و از عباراتی استفاده کردن نظیر:«بدیهی است که، قطعا، واضح و مبرهن است که، بی شک، همگان میدانند که، بر کسی پوشیده نیست که» و حتا عبارت به ظاهر بی ضرر «برخی از مردم معتقدند که».
یا این، یا آن: بیش از حد ساده کردن یک موضوع، به گونه ای که گویی این موضوع تنها دو جنبه دارد.
استدلال دایره ای: اثبات یک امر با استناد به خود آن امر!
منبع:
Anderson, C. M. and Schwegler, R. A. 1998, The Longman handbook for writers and readers, Addison-Wesley Educational Publishers Inc. , New York.
چگونه معجزه کنیم؟!
گهگاه میشنویم یک پدیده یا یک امر معجزه بوده است، چون احتمال وقوع آن بر اساس شانس و تصادف خیلی کم است. اگر به وقوع معجزه علاقه دارید، من به شما کمک میکنم همین امروز یک معجزه انجام دهید!
مواد لازم: یک تاس (مکعبی که با آن مار و پله بازی میکنند!)، کمی وقت و کمی سفسطه!
روش: تاس را بیاندازید و عددی حاصل را یادداشت کنید (مثلا بنویسید: دفعه اول ۳، دفعه دوم ۶...). این کار را هر چه قدر که حوصله دارید انجام دهید (هر چه قدر بیشتر انجام دهید، معجزه شما بهتر خواهد بود!).
بعد از انجام این کار (مثلا هزار بار انداختن تاس و ثبت آن)، به نتیجه کار نگاه کنید:
این یک معجزه است!
اگر کسی منکر شد، برایش توضیح دهید احتمال دست یابی به این نتیجه (۶/۱ ضرب در ۶/۱ ...به هر تعدادی که تاس انداخته اید) است. بنابراین از لحاظ آماری امکان دست یابی به آن بسیار کم است.
به شکلی مشابه فرض کنید در یک روز شنبه هوا بارانی باشد و شما صبح ساعت ۸ که از منزل خارج میشوید یک نفر مرد ۴۰ ساله با سبیل و کت قهوه ای ببینید.
این معجزه است!
میگویید نه، احتمال وقوع آن را محاسبه کنید!
این هم یک نوشته مرتبط با این بحث:
http://www.capatcolumbia.com/reading%20packet/Miracle%20on%20Probablity%20Street.pdf
عوض شدن/کردن بحث
اما برخی افراد با زیرکی(؟) از این مساله به عنوان یک شگرد استفاده میکنند و هر وقت مطالب گفته شده از سوی دیگران به کامشان نبود، جریان بحث ر ابا طرح کردن آگاهانه یک مبحث متفاوت عوض میکنند.
نسیم شمال شعری دارد به همین مضمون، او به دیدن شخصی میرود و ادامه ماجرا را از زبان خود او بخوانید:
«دیدمش میکرد دور حوض مسجد را وجب
گفتم ای دارای اسرار و علوم محتجب
این وجب یعنی چه؟ گفتا از «رجب» منما عجب!
زیر لب خندید و گفت از کارها منما عجب
العجب ثم العجب بین الجمادی و الرجب!
گفتم ای از رنگ علم و معرفت ریشت خضاب
من وجب پرسم، تو از رجب گویی جواب
فرق نادادی حُسن را از رُسن در انتخاب
کار و بار مملکت چون است ای عالیجناب؟
زیر لب خندید و گفت از کارها منما عجب
العجب ثم العجب بین الجمادی و الرجب!
...
از فلان الدوله پرسیدم جوابم را نداد
از کج و از چوله پرسیدم جوابم را نداد!»
(دیوان اشعار نسیم شمال الان در دسترسم نیست و ابیات فوق را ممکن است کمی متفاوت به خاطر آورده باشم).
جامعه شناسی اندیشه
برای آگاهی از این که چرا تنگناهای یاد شده در راه اندیشه پدید آمده اند، لازم است نگاهی به خانواده و آموزشگاه ها بیفکنیم. آن گاه که به کودکان میگوییم «این درست است، چون من (پدر/مادر/آموزگار) میگویم» و یا «این مساله چرا ندارد!» راه را برای تعطیلی کارگاه اندیشه ی نسل آینده فراهم آورده ایم. شاید در بسیاری از موارد، دست کم با پاسخ های صادقانه تر بتوان به دیگران گفت: «نمیدانم» یا «بلد نیستم توضیح دهم»؛ تا اگر ما نمیدانیم و نمیتوانیم، بگذاریم آتش میل به دانستن در آنها روشن بماند.
درماندگی یادگرفته شده
آن چه که یک فرد در این موارد یاد میگیرد یک روش، رویه، یا نگرش است. به باور من دامنه ی درماندگی یادگرفته شده میتواند فراتر از گرفتاری های رفتاری بوده و اندیشه ی افراد را هم در برگیرد. در شرایطی که در کودکی افراد توان پرسش و چرا گفتن را نداشته باشند، یاد میگیرند هر آن چه را میشنوند باور کرده و بپذیرند؛ حتا مطالبی کاملن دور از ذهن و متناقض، که نادرستی آنها با کمی اندیشه روشن میگردد.