صداقت

در دانشکده جامعه شناسی و سیاست گذاری اجتماعی در دانشگاه ناتینگهام استادی بود به نام «نیک»(Nick) که وظیفه رسیدگی به مشکلات دانشجویان دکترا بر عهده او بود. یک بار زمانی که با مساله ای مواجه بودم به او مراجعه کردم، اما او برای حل مساله من و هم چنین یکی دیگر از دانشجویان دکترا به نام آنجلا که برای مشکل مشابهی جداگانه به او مراجعه کرده بود، اقدام خاصی انجام نداد.

گذشت و مدتی بعد شنیدیم که «نیک» دارد از دانشگاه ما میرود و به همین مناسبت کارت پستالی از طرف برخی دانشجویان تهیه شده و در محلی گذاشته شده است که دانشجویان به رسم یادبود تک تک آن را امضا کنند. من هم به عادت دیرینه ایرانی، برای شاد کردن دل «نیک» و این که: «گناه دارد، یک وقت دلش نشکند!»، دوان دوان رفتم و کلماتی محبت آمیز نوشتم و امضا کردم و از او به خاطر «همه زحماتش» تشکر کردم! وقتی راضی و خرسند از عمل «انسانی و اخلاقی» خودم برمیگشتم، آنجلا را دیدم و به او گفتم که کارت مذکور فلان جاست، تا اگر دوست دارد برود و امضا کند. اما آنجلا گفت: «وقتی نیک برای من کاری نکرده، و من از او راضی نیستم، چرا الکی امضا کنم؟ این صادقانه نیست.»

از امضای خودم شرمنده شدم و تصمیم گرفتم دیگر کتبی یا شفاهی به هیچ کس نگویم «مرسی»، مگر این که واقعا از او ممنون باشم. جالب است که عدم صداقت گاهی آن چنان در وجود آدم ها نهادینه میشود، که آن را نمی بینند و نمیدانند جور دیگری هم میشود رفتار کرد.

حرف دارم برای گفتن!

تا به حال با افرادی برخورد کرده اید که مدام میگویند: «خیلی حرف برای گفتن داریم»؟

من در مواجه با این افراد، مخصوصا اگر انها پشت تریبون باشند، ولی به جای گفتن دو کلمه حرف حساب، مدام به ذکر جمله بالا بپردازند، از خودم میپرسم: خوب اگر حرفی دارند، چرا به جای نق زدن، حرفشان را نمیزنند؟!

اگر جایی جلوی حرف زدن یک نفر یا گروهی از افراد را گرفته باشند، خوب حق دارند آن جمله را بگویند. ولی تجربه من حاکی از آن است که جمله فوق، گاهی نشانه داشتن حرف نیست، نشانه پرادعایی و پررویی است. اصلا ربطی به میزان حرف ندارد، و اگر هم داشته باشد رابطه منفی با آن دارد. یعنی کسی که حرفی برای گفتن ندارد، یا در واقع حرف درست و حسابی برای گفتن ندارد، دائم نق میزند و میگوید «خیلی حرف برای گفتن دارم!».

شاید هم من بدشانس بوده ام، و با مواردی منفی مواجه شده ام:

- گاهی دیده ام که تریبون را به یکی میدهند که مثلا 20 دقیقه صحبت کند. ده دقیقه ابتدای حرف را به ذکر این نکته میگذراند، که حیف فرصت کم است، اگر وقت بود چه قدر میشد در مورد این مساله حرف زد. ده دقیقه آخر را هم به گفتن مطالبی تکراری و کسل کننده و بی خاصیت سپری میکند. همان خدا را شکر که بیشتر از 20 دقیقه وقت در اختیار این قبیل افراد نیست (البته معمولا هم اگر 20 دقیقه وقت دارند، حداقل تا 40 دقیقه حرف میزنند، 20 دقیقه نق زدن در خصوص کمی وقت، و 20 دقیقه حرف الکی).

- یک بار یک هم کلاسی داشتیم که در یکی درسها مرتب میگفت حیف فرصت نیست، والا خیلی حرف برای گفتن دارم. یک بار استاد مربوطه که آدم با حالی بود، رفت نشست پیش دانشجویان و به آن همکلاسی ما گفت بسم الله، شما بفرمایید! بعد از کلی ناز و ادا وقتی رفت پشت تریبون، نصف وقت را توضیح داد که در آن فرصت اندک نمیشود حق مطلب را ادا کرد، و ما بقی وقت را هم به گفتن چرندیات بی محتوا سپری کرد.

- یک بار در دوران دانشجویی مراسمی داشتیم و خبرنگار صدا و سیما (که خودش هم دانشجوی پزشکی و دوست من بود) قرار بود با من به نمایندگی از سایر دانشجویان صحبت کند. در راه یک نفر که جریان را فهمید، دوان دوان از من سبقت گرفت و انگار که مصاحبه کردن، چه نعمت بزرگی است و اگر دیر بجنبد «این نعمت بزرگ» از کفش میرود، به من یادآوری کرد: «من خیلی حرف برای گفتن دارم!». من ایستادم و گفتم «حرفی نیست، ولی مصاحبه به زبان انگلیسی است!». و این حرف آب سردی بر روی رفیقم ریخت و سریع ترمز کرد و منصرف شد. وگرنه اگر او مصاحبه میکرد، احتمالا نصف وقت را برای مخاطبان یادآوری میکرد که خیلی حرف برای گفتن دارد و لی حیف در این فرصت اندک ...

نتیجه گیری اخلاقی: اگر کسی حرفی برای گفتن دارد، بهترین کار این است که آن حرف را بزند!

----------------
دکتر فلاح: در مورد این مطلب شما خیلی حرف برای گفتن دارم اما فغلا وقت ندارم. هههههههه

پوریا صرامی: :-)

دکتر فلاح: خب حالا وقت دارم. من هم با شما موافقم . شاید به این دلیل این موضوع اتفاق می افتد که ما برای "لا ادری" یعنی همان نمی دانم ارزش معرفتی و علمی قائل نیستیم . در حالی که نمی دانم نیمی از دانستن است.و اگر کسی به وضوح در مورد موضوعی مواردی که نمی داند را بتواند بداند و بگوید این خود علامت تسلط بر دانسته ها و ندانسته هاست. خوب است شما که کارتان مرتبط استبیشتر از زاوایای مختلف ارزش کلمه نمی دانم را که مقدمه ایجاد سوال و سوال خود مقدمه تحقیق و کشف است را برای ما ها که نمی دانیم و گاهی نمی دانیم که نمی دانیم بیشتر روشن کنید. همنشینی با دانشمندان متواضع که به راحتی می گویند من این موضوع را نمی دانم می تواند کمک کند تا بر ترس از گفتن کلمه نمی دانم غلبه کنم. متوجه شده اید که گاهی در خیابان از کسی آدرس می پرسید و شخص به جای گفتن کلمه نمی دانم به شما آدرس غلط می دهد. برای من پیش آمده است. باید از مدرسه به بچه ها بیاموزیم که اگر نمی دانند به راحتی و با خونسردی بگویند نمی دانم تا در جامعه اینهمه آدم با ژست علامه دهر نداشته باشیم. ... البته من وقت نیست اگر بود می توانستم در مورد این موضوع به اندازه یک یک کتاب حرف بزنم! هههههه

پوریا صرامی: نکته جالبی را اشاره کردید (دارم مقاومت میکنم نگویم حیف فرصت نیست...) من در درجه اول علت مساله بالا را «نمیدانم»، اما دو موضوع مرتبط که ممکن است توضیح دهد استنکاف مردم را از گفتن «نمیدانم»، یکی میتواند ظاهرگرایی باشد و دیگری ذاتی انگاری که در وبلاگم در مورد هر دوی آنها مطالبی نوشته ام ( بر کلمات یاد شده کلیک نمایید). نکته جالبی بود و از شما به خاطر نظر جالب و مفیدتان متشکرم.

تعارض در گفتار/افکار

موضوعی که در ذیل به آن خواهم پرداخت، تعارض در افکار افراد است. بدین معنا که گاه دیده میشود افراد دو گزاره را که منعکس کننده افکارشان باشد بیان میکنند، ولی آن دو گزاره در تناقض منطقی با یکدیگر هستند. برای مثال اگر من از سویی بگویم: «راستگویی در همه شرایط لازم است» و از سوی دیگر اظهار کنم: «گاهی مصلحت بر دروغگویی است»؛ در این صورت بیان کننده دو گزاره بوده ام که با هم سازگار نیستند.

در ذیل به کنکاش علل احتمالی چنان پدیده ای میپردازم:

- دروغ گویی: اولین و ساده ترین علت این است که فرد در هنگام گفتن دست کم یکی از گزاره ها صداقت نداشته است. در این حالت فرد آگاهانه گزاره ای را به زبان آورده که منعکس کننده افکار واقعی اش نبوده است. بنابراین تعجبی هم ندارد که گفته های او در تعارض باشند. بنابراین نفاق و دورویی در گفتار، رابطه نزدیکی با وجود تناقض در گفتار و افکار دارد. اگر من در موقعیت های مختلف افکار خود را از روی نفاق و دروغگویی به گونه های متفاوت معرفی کنم، در این صورت بین گزاره های گفته شده تعارضات و ناسازگاری هایی وجود خواهد داشت. از این منظر کشف و بررسی تناقضات در گفتار و افکار افراد دارای اهمیت خواهد بود، چرا که نشان دهنده عدم صداقت گوینده خواهند بود.

- باورگرایی: انسانها روبات نیستند که بر اساس اصول از پیش تعیین شده و تغییر ناپذیر رفتار کنند*. انسانها باورها و رفتارهای شان را در طول زندگی از دیگران یاد میگیرند و گاه در دو موقعیت مختلف دو گونه متفاوت باور/رفتار فراگرفته میشود. مثلا یک کودک ممکن است در خانواده فراگیرد که گاهی لازم است دروغ گفت، ولی در مدرسه بیاموزد که در همه حال باید راستگو بود. در این صورت دو باور متفاوت در ذهن فرد حک میگردد. البته ممکن است تعارضات این چنینی پیچیده تر از مثال یاد شده باشند، به گونه ای که حتا خود فرد هم به راحتی نتواند از وجود آنها آگاه شود و با این تناقضات زندگی کرده و در برخی موقعیتها بر باور اول و در شرایطی مختلف بر باور دیگر تکیه کند. در این موارد بر خلاف گروه اول، قصد فریبکاری و نفاق در میان نیست و فرد تناقضات را کسب کرده و با آنها زندگی میکند. کشف این قبیل تعارضات توسط کسانی که به آنها عادت کرده اند کار ساده ای نیست، و لذا یا توسط دیگران که دیدی متفاوت دارند صورت میگیرد (و یا با مقایسه خود با دیگران که متفاوت هستند) و یا نیازمند توانایی کنکاش منطقی و نگرش فلسفی عمیق است.

در بالا علت پیدایش تناقضات گفتاری/فکری را در دو گروه بررسی کردم. نکته دیگر بررسی علت تداوم تناقضات کسب شده است. در گروه اول، علت ایجاد و تداوم تناقض، تلاش آگاهانه برای کسب یک سود و یا رفع یک ضرر است. برای مثال اگر فردی که به راستگویی اعتقاد ندارد، خود را معتقد به این رویه معرفی میکند یا به قصد کسب منفعتی نظیر استخدام شدن است و یا از ترس یک ضرر نظیر سرزنش و طرد دیگران است. بنابراین در جوامعی که به دلیل محدودیت امکانات و یا سخت گیری فکری، زمینه دروغگویی فراهم شده است، تناقضات گفتاری /فکری نیز بیشتر تولید یافته و ادامه پیدا میکنند. از سوی دیگر کشف تناقضات ناخودآگاه (گروه دوم)، به میزان توانایی فرد در به چالش کشیدن افکار و گفتار خود و مهارت فلسفی و منطقی آنها بستگی دارد. در این منظر کسی که فردی زودباور باشد و قلبا شهامت تحت پرسش قرار دادن افراد باور ساز (والدین و اولیا مدرسه در مثال بالا) را نداشته باشد، باورهایش را به چالش نمیکشد و آنها را با تمام تناقضاتشان حفظ مینماید. در واقع این افراد بر «باورگرایی» تکیه میکنند.

در پایان باید تاکید کنم که ممکن است آن چه که تناقض به نظر آمده است، توجیه پذیر باشد، و علت دیدن یک تناقض، نقص علمی و کم آگاهی بیننده باشد، نظیر تناقضاتی که حضرت موسی در کارهای حضرت خضر مشاده کرد. اما با فرض بر درستی یک تناقض،به طور خلاصه وجود تناقضات در افکار و گفتار را در دو دلیل نفاق و یا باورگرایی میشود خلاصه کرد؛ که لازمه اکتشاف آنها داشتن صداقت و توانایی کنکاش فلسفی است.

------
تلاش برای متقاعد کردن افراد دارای تناقض فکری، خواه به دلیل عدم صداقت، خواه به دلیل باورگرایی، دشوار اگر نگویم غیر ممکن است.

* اشاره به داستانهای ایزاک آسیموف و اصول روباتیک

گفتن بدون دیدن



















چندی پیش سالگرد تشکیل گروه جامعه شناسی پزشکی در ایران بود و دوستان در ایران به میمنت و خوشی گرد هم جمع شده بودند. از لطف آنها قرار بود امکان حضور مجازی افراد دور از تهران هم فراهم گردد، و من نیز برای برقراری ارتباط تلاشی کردم ولی به دلیل مشکلات فنی صدایی رد و بدل نشد و من نیز قادر به دیدن دوستان نبودم و در نتیجه با تایپ کردن دورادور احوالپرسی و چند شوخی و مزاح کردیم.

روز بعد تصاویر جلسه را با ای میل برایم فرستادند، و دیدم که تصویر من و مطالب من را با پروژکتور بر روی پرده انداخته (یا به تعبیری از پرده برون انداخته اند). با این که به من گفته شده بود چه دوستانی در جلسه حضور دارند و میدانستم آنها من و مطالبم را میبینند (هر چند تصور میکردم این دیدن با سرک کشیدن بر لپ تاپ است!)، ولی به نظرم اگر دیده بودم شرایط را، بر گویشم از لحاظ فرم، و نه محتوا، تاثیر میگذاشت. این بود که یک سوال فلسفی-جامعه شناختی از خودم پرسیدم که چرا دیدن مخاطب ممکن است بر کلام تاثیر بگذارد؟

در ادامه تفکراتم را در پاسخ به آن سوال ذکر میکنم.

تغییر کلام بر اثر دیدن و یا ندیدن مخاطب به دلیل تغییر هدف گفتن نیست. تغییر کلام، منعکس کننده تغییر احساس گوینده است. درون فرد گوینده در همه شرایط یکسان نمی ماند ومنتاثر از محیط اجتماعی انسان های پیرامون است. بنابراین با تغییر محیط اجتماعی معنای القا شده از محیط به فرد نیز متغیر میگردد، و با تغییر بر احساس و «نفس» فرد، فرم واژگان در کلام گفته شده هم ممکن است متغییر شوند.
در شرایط معمولی، شاید انتظار برود محیط اجتماعی با «واقعیت» متناسب باشد، ولذا فرد بتواند خود، و کلامش را متناسب با واقعیت تنظیم کند. اما در شرایطی ممکن است تناسب مذکور از دست برود:

- گاه ممکن است محیط اجتماعی فرد را بالاتر از واقعیت ببرند، نظیر تملق و چاپلوسی برای روسا که بر شخصیت و گفتار آنها تاثیر میگذارد.
- گاه ممکن است محیط اجتماعی فرد را پایین تر از واقعیت ببرد، نظیر ننگ و برچسب زنی به کودکان بیش فعال و القای شخصیت بزهکار به آنها.
- گاه نیز ارتباط بر قرار کردن با محیط اجتماعی دشوار است، نظیر محیطهای مجازی که بدون دیدن مخاطب فرد ممکن است شخصیت، و گویشی متفاوت از محیطهای واقعی داشته باشد.


نکات فوق بر اصلی که قبلا هم بررسی کرده بودم استوار است، یعنی متغیر بودن درون افراد است که در تضاد است با «ذاتی انگاری».

به نظرم نمیرسد تلاش برای عدم تاثیر پذیری از محیط بهترین راهکار باشد و به جای آن باید با شناخت این واقعیت بر مبنای آن عمل کرد. مثال آن دمای محیط است. انسان در هوای سرد، احساس سرما میکند، عضلاتش منقبض شده و فرد میلرزد، خون از زیر پوست میرود و بدن سفید و کبود میشود. هر چند که برخی انسانها ممکن است با تمرین بتوانند در آب یخ هم شنا کنند، ولی بهترین رویکرد، تنظیم دمای محیط است و نتیجه این که بهتر است برای ارتقا محیط اجتماعی تلاش کرد، به گونه ای که انسانها با دریافت پس خوراند مثبت از محیط اجتماعی شان احساس مثبتی داشته باشند، این امر به نوبه خود بر رفتار و گفتار افراد تاثیر مثبت میگذارد و چرخه ای درست میکند. مثال آن رانندگی در انگلستان است که افراد یا مطابق قانون عمل میکنند یا به هم لطف میکنند و چراغ زدن یعنی بفرمایید قربان راه برای شما! با تجربه کردن چنان پس خوراندی، فرد ناخودآگاه همین برخورد مثبت را با دیگران مینماید.

و البته آخرین نکته، همان اولین نکته مطرح در این یادداشت است: محیط اجتماعی تا حد زیادی بر دیدن دیگران متکی است، و جالب است که بررسی شود، این ندیدن دیگران در محیطهای مجازی چه پیامدهایی را به دنبال دارد.

اسمها و کلمات

با برخی دوستان در خصوص آیه 30-39 سوره بقره بحث میکردیم، چند نکته در خلال این همفکریها به ذهنم رسید (بدیهی است که این نکات مثل سایر مطالب این بلاگ، یادداشت های من در این لحظه هستند، که شاید بعدها اصلاح شوند):

- نوع انسان در مقطعی از تاریخ شروع به استفاده از زبان کرده است. تاریخ دقیق آن معلوم نیست، برخی 50000 سال، برخی بین 100 تا 200 هزار سال قبل را در نظر میگیرند و برخی از محققان معتقدند که اجداد انسان (Homo rectus) در حدود یک میلیون سال قبل توانایی تکلم را پیدا کرده اند.(1) بنابراین به هر حال زمانی وجود داشته که انسان بوده، ولی هنوز توانایی تکلم نداشته است، و احتمالا در آن زمان خداوند برای زیردستانش (ملائکه) پرده از قابلیت انسان در خلافت الهی برمیدارد. حال آن که ملائکه که از انسان آن زمان به جز خرابکاری و خون ریزی چیزی ندیده بودند، دلیل این امر را نمیتوانستند درک کنند. اما پس از آن که خداوند به انسان توانایی تکلم را داد، چیزی که فقط انسان قادر به انجام آن است، معلوم شد که چرا انسان توانایی خلافت الهی را دارد وخداوند میدانسته در مسیر خلقت، انسان چه توانایی های را کسب خواهد کرد. این نکته که استفاده از واژگان (اسم ها) خاص انسان است، امروزه در تحقیقات نیز مشاهده شده است. در سال 1960، یک زبان شناس آمریکایی به نام چارلز هاکت، متوجه شد که توانایی سخن گفتن انسانها با توانایی ارتباط برقرار کردن سایر جانوران (اشاره کردن، signalling system) تفاوت دارد. مهم ترین تفاوت در استفاده از واژه ها (اسم ها) است، در حالی که هیچ موجود دیگری دیده نشده است که از واژه استفاده کند
(no other creatures appear to have words). (2).

هم چنین سه واژه در قرآن وجود دارد که به اعتقاد من لازم است معنای آنها از هم تفکیک داده شود:

اسم: واژه، همان چیزی که انسان برای مفاهیم مختلف خلق میکند (این توانایی خلقت، شاید تعبیر خلافت خدا باشد. خداوند به انسان، همانند خودش، توانایی خلقت داده است. همان گونه که خداوند میتواند بگوید موجود شو، و سپس موجود میشوند؛ انسان میتواند به واژه ها و کلمات بگوید موجود شو، تا موجود شوند.)

کلمه: یعنی مفهوم، چیزی که اسم به آن اشاره میکند. {فتلقی ادم من ربه کلمات (3) یعنی انسان برخی مفاهیم را از خداوند یاد گرفت، ولی خود انسان ممکن است بر روی همان مفاهیم اسامی متفاوتی بگذارد}.

تکلم: یعنی استفاده از واژه ها برای اشاره به مفاهیم.

قال، یقول: این فعل یعنی اشاره کردن، که میتواند به روشی غیر از استفاده از واژه باشد، همانی که هم انسان و هم غیر انسانها قادر به انجام آن هستند. این افتراق بهترین جا در سوره مریم روشن است، جایی که خداوند به حضرت مریم میگوید: فاما ترین من البشر احدا فقولی انی نذرت للرحمن صوما فلن اکلم الیوم انسیا (4) پس اگر انسانی را دیدی «بااشاره» به آنها بگو که روزه گرفته ای و با هیچ کس سخن نمیگویی. و در ادامه حضرت مریم هم اشاره میکند: فاشارت الیه (5). بنابراین زمانی که در قرآن به ارتباطات میان حیوانات نظیر مورچه ها اشاره میکند از فعل قال استفاده میشود (سوره نمل آیه 18).


1)Trask RL, Mayblin Bill, Introducing linguistic, icon books, 2000, Cambridge
2) همان صفحه 62
3) سوره بقره آیه 37
4) سوره مریم آیه 26
5) سوره مریم آیه 29