باز هم امشب بیخواب شده ام من
از مکر زمانه بیتاب شده ام من
چشم خسته و سینه از فغان پر
سرگشته به گرداب شده ام من
***
آخر که نظر رفت و دلم باز نیامد
بسیار سخن گفت ولی راز نیامد
آن گردش افکار و این پیچش احوال
اردک پرید، قو برفت، غاز نیامد
***
من خسته و حیران ز سکوت ابلهانه
سرگشته ز آن شور و ز این حال شبانه
گفتم که بخوابم که به خواب بینمش باز
ای وای ز بیخوابی و این رسم زمانه
***
این واژه که این گونه به فکر من روان است
پیغامبر من به زمین و به زمان است
ای واژه برو دست خداوند به همراه
صد قصه ناگفته به راه تو نهان است
***
دیگر مرا حرف به گفتن نمیآید چرا
این حال جز به یک دم نمیپاید چرا
سوی سختی دل چرا دارد مسیر
عافیت جویی به یک عاشق نمیباید چرا