‏نمایش پست‌ها با برچسب فرار مغزها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرار مغزها. نمایش همه پست‌ها

جامعه شناسی رندانگی

بعد از نوشتن مطلب «گریه باید کرد»، به سرانجام ماجرای آن «رند» فکر کردم و با خودم گفتم که نتیجه ی آن داستان، بستگی به نوع جامعه ای دارد که داستان در آن رخ داده است. بسته به نوع جامعه، سرانجام آن فرد رند و چاپلوس میتواند از اوج «عزت» تا قعر ذلت متفاوت باشد. اگر در یک جامعه (به معنای عام، شامل هر نوع اجتماع آدمیان) ساختارهایی وجود داشته باشد که از منافع جمعی و منافع دراز مدت محافظت کند، در مقابل آن رند بازیها ایستادگی میشود، و در نتیجه موارد بروز آنها کم، و انجام آنها پر هزینه و کم فایده میشود. اما در غیاب آن ساختارها، دست رندان باز میشود.

مثال آن، عبور و مرور در خیابان است که اگر قاعده مند باشد، و قواعد هم جنبه دکوری و تشریفاتی نداشته باشند، عمده ی افراد از قوانین شفاف پیروی میکنند ولذا منافع جمع و منافع دراز مدت همگان تامین میشود. در غیر این صورت هر که «زرنگتر» باشد، زودتر به مقصد میرسد و «خر» مراد میراند. اما تکلیف دیگران، در یک چنین نظام بی نظامی چگونه خواهد بود؟

به نظر میرسد که تنها چهار راه فراروی افراد است:

  1. رندی: گزینه اول این است که افراد به صف رندان بپیوندند و به رقابت با سایر رندان بپردازند و در جهت کسب منافع زودگذر فردی تلاش کنند تا هر چه در چنته دارند رو نمایند؛ به روال: «بخور تا خورده نشوی».
  2. گوشه گیری و انزوا: در نظام و جامعه ای که به کام رندان است، اگر کسانی بخواهند «شرافت» خود را حفظ کنند، یا به هر دلیل از رندی اجتناب کنند، قادر به رقابت با رندان نخواهند بود و بنابراین از بهره مندی از چیزهایی که برای رندان جذاب اند، محروم خواهند شد و گریزی نخواهند داشت جز این که «آهسته بروند و بیایند» و زبان در کام و چشم بسته، گوشه ای برای عزلت نشینی اختیار کنند.
  3. درگیری و عصیان: اگر کسی قصد رندی نداشته باشد، و نخواهد از حق خود به نفع رندان بگذرد، بدیهی است که باید به تقابل و درگیری تن دردهد، و چه بسا «سر سبزشان بر باد رود».
  4. خروج و مهاجرت: آخرین راه نیز خروج از یک سیستم رندپسند است و «عطای آن جامعه را به لقایش بخشیدن».
البته از آن جا که آدمیان رفتار ثابتی ندارند، میشود انتظار داشت که یک فرد، میان گزینه های فوق در تردد باشد، و یا در برخی موارد تلاش کنند که ترکیبی از موارد فوق را در برنامه خودآگاه یا ناخودآگاه خویش قرار دهند.



در پایان دو نکته وجود دارد.

نکته اول این که در نگاه کلان جامعه شناختی، بحث فوق به روشنی نشان میدهد که اگر تمایل به اجتناب از درگیری و عصیان آدمیان و هم چنین مهاجرت و یا گوشه گیری اعضای جامعه است، باید دست و پای رندان را با قوانین بست. قوانینی که بر مبنای منافع جمع ، و بر مبنای منافع دراز مدت جامعه تنظیم شده اند، و برای همگان اجرا میشوند. بنابراین وجود رندی و فرهنگ رندانگی رابطه مستقیمی به وجود قانون (با شرایطی که در بالا ذکر شد) و فرهنگ قانون مداری دارد. رابطه رندان و قانون میتواند به اشکال مختلفی باشد:

  • به هم زدن قانون: مثال آن صف است، که اگر بر مبنای قانون باشد، کسی نمیتواند جلو بزند و رندی کند، اما اگر شلوغ شود و صف به هم خورد، عرصه برای یکه تازی رندان فراهم میشود.
  • گریز از قانون: مانند کسی که از چراغ قرمز عبور میکند. در این جا قانون وجود دارد، ولی رندان از اجرای آن خودداری میکنند.
  • تصویب قانون تبعیض آمیز: این مورد، از رندی فردی فراتر رفته و به صورت نوعی فعالیت «صنفی» رندان در میآید، و آنها تلاش میکنند تا قانون به جای منفعت همگان، در جهت منفعت «صنف» آنها باشد. مثال آن، طرح ترافیک است، که قرار بود از تردد ماشین ها در بخشهایی از شهر جلوگیری شود، ولی بعد اقشار مختلف قادر به دریافت مجوز برای خود شدند. البته مثالهای فراوانی وجود دارد، از قبیل انواع قوانین تبعیض آمیزی که در جهت منافع یک قشر، یک گروه یا افرادی خاص هستند.

اما نکته دوم، به بحث خرد روان شناختی، و حتا اخلاقی بر میگردد، و سوالی فراروی افراد قرار میدهد که اگر آنها با یک چنان جامعه ای روبه روشدند، کدام گزینه را بهتر است انتخاب کنند. سوالی که مشکل میشود جوابی «عاقلانه» به آن داد.

چون جدا شدی از من، خاشاک شدی

سوم دبیرستان بودم. میزم را تمیز میکردم که در بین گرد وغباری که دور میریختم، چشمم به یک تار مو افتاد. به این فکر افتادم این مو که از DNA * خودم است، وقتی به من متصل بود، اسمش زلف بود، ولی حالا خاشاک است. قبل از جدایی، به آن رسیدگی میکردم، آن را شانه میزدم و نظافت میکردم، اما حالا آن را مثل یک آشغال دور میریزم. آن مو قبلا رشد میکرد و از گردش خون من تغذیه میکرد، اما حالا میرود تا در طبیعت تجزیه شده و از بین برود. از طرف دیگر، تغییر نام و هویت مخصوص موی جدا شده نبود، من هم ممکن بود موصوف به نام های جدیدی شوم، نظیر طاس و کچل! البته آدم ها به طور معمول همیشه تعدادی از موهای خود را از دست میدهند، بی آن که این امر تغییری در وجودشان ایجاد کند، اما اگر ریزش موها شدت پیدا کند، آن وقت است که سراسیمه میشوند و در صدد درمان برمی آیند، و اگر این تلاش نافرجام باشد، تغییر نام مذکور رخ میدهد. این داستان، درست مثل مهاجرت است که همیشه رخ میدهد، اما اگر از حدی بیشتر شود، تبدیل میشود به فرار مغزها**.

خلاصه، افکار فوق من را تحت تاثیر قرار داد و «شعری» در من جوشید، که الان فقط بیت اول آن را به خاطر دارم:

ای موی من که شدی از سرم جدا

دیروز بر سرم بودی و امروز شدی جدا

...

چند روز بعد یکی از همکلاسی هایم در دبیرستان فارابی اهواز این شعر را در دفترم پیدا کرد، از آن خوشش آمد، ولی اول فکر کرد آن را از جایی یادداشت کرده ام. بعد که فهمید شعر را خودم گفته ام، دفترم را به بقیه همکلاسی ها نشان داد، تا جایی که دفتر رسید به دست آقای ترحمی*** معلم ادبیات مان. ایشان نگاهی به شعر کردند، و با همان صراحت دوست داشتنی شان با توجه به وزن و قافیه معیوب شعر گفتند: «این که اصلا شعر نیست!».




پی نوشت

* آن موقع داشتم برای کنکور تجربی خودم را آماده میکردم.

** البته در آن زمان به این بحث فرار مغزها فکر نکرده بودم، این را الان اضافه کردم.

*** آقای ترحمی یکی از بهترین و تاثیرگذارترین معلمان دوران تحصیلم بوده اند و در سه سالی که افتخار شاگردی ایشان را داشتم، ایشان مکرر کتابهایی جذاب برای مان میخواند، موضوعات جالبی برای انشا معرفی میکرد و بارها من را به خواندن نوشته هایم در کلاس تشویق می نمود، و بر اثر این اقدامات و جادوی کلام گیرا و جذاب ایشان، شوق من به نوشتن رشد فزاینده ای کرد. البته ناگفته نماند بعد از ماجرایی که در بالا تعریف کردم، از نظم منصرف شدم!

از «فرار مغزها» تا «به کار نگرفتن مغزها»

فرار مغزها مشکلی قدیمی و شناخته شده برای ایران است. اما به نظر میرسد با توجه به تغییرات گسترده در شرایط جمعیتی کشور باید نگاهی نو به این مساله داشت. در این نوشته به بررسی و تجزیه و تحلیل این امر پرداخته شده، و در نهایت به نیاز موجود به انجام تحقیقات در این زمینه اشاره می‌شود.
در ادبیات عامیانه زمانی به یک فرد واژه «مغز» نسبت داده میشود که وی نابغه و دارای هوش سرشاری باشد، اما در اصطلاح «فرار مغزها»، این واژه به افراد تحصیل کرده اشاره می‌کند که از راه نیروی فکری خود کار می‌کنند. فرار مغزها با مهاجرت افراد تحصیل‌کرده ارتباط نزدیکی دارد، اما هر نوع مهاجرتی فرار نامیده نمی‌شود؛ بلکه اگر در سطح کلان میزان مهاجرت از یک کشور به سایر کشورها حالت یک طرفه پیدا کند، میتوان از واژه فرار استفاده نمود. توجه نمایید معنایی که واژه فرار* به ذهن وارد میکند، حرکت یک طرفه شخص فراری به قصد دور شدن از کسی یا جایی است.
چه خساراتی از فرار مغزها ایجاد میشود؟ اولین عاملی که به ذهن میرسد، اتلاف هزینه های عمومی (بیت المال) است که برای تحصیل مهاجران صرف شده، بی آنکه برای کشور بازده داشته باشد. به همین دلیل بازپس گیری هزینه های صرف شده به عنوان مهم ترین و در بیشتر موارد تنها راهکار برای برخورد با کسانی که به هزینه دولتی تحصیل کرده و به کشور برنگشته اند محسوب میشود. به نظر میرسد از جمله نکات مهم و مرتبط با این نوع خسارت، وابسته بودن سیستم تحصیلات تکمیلی به منابع دولتی است. چنان‌چه دانشگاه‌ها به دریافت شهریه و یا سایر منابع غیردولتی متکی بودند، نظیر دانشگاه‌ها در بریتانیا، از شدت و اهمیت این نوع خسارت کاسته میشد. البته زمانی میشود پیشنهاد اخذ شهریه در دانشگاههای ایران را عملی کرد که سایر بخش‌های جامعه نیز به تناسب تغییرات لازم را متحمل شوند، نظیر افزایش فعالیت های تولیدی و به دنبال آن افزایش سطح اشتغال و درآمد سرانه و وجود راهکارهای اعطای وام های مناسب به دانشجویان برای ادامه تحصیل.
خسارت دوم بابت مهاجرت افراد تحصیل کرده ناشی از عدم استفاده از آنها در جامعه است. یک نکته ظریف در این جا این است که یک فرد تحصیل کرده ممکن است در داخل کشور حضور داشته باشد، و حتا شاغل نیز باشد، ولی از تحصیلات دانشگاهی خود استفاده نکند، که در این صورت هم خسارت مربوط به عدم استفاده از تحصیلات دانشگاهی وارد شده است. از رایج ترین پدیده ها در ایران این است که تحصیلات دانشگاهی افراد، با شغلی که پیشه می‌نمایند هیچ ارتباطی ندارد و تنها به اعتبار حاصل از مدرک تحصیلی بسنده شده است. بنابراین یک سوال اساسی در مورد مهاجرت افراد تحصیل کرده، بررسی امکان استفاده از آنها در داخل کشور است. مثلا فرض کنیم از امروز هیچ فرد تحصیل کرده ای به خارج مهاجرت نکند و تمام مهاجران گذشته نیز بازگردند، اگر چنانچه به هر دلیل از تحصیلات آنها استفاده نشود، با برگشت افراد مذکور مشکلی برای کشور حل نخواهد شد. شاید در گذشته شکی وجود نداشت که در داخل به افراد تحصیل کرده نیاز داریم، اما امروزه با توجه به این که میزان فارغ التحصیلی افراد از دانشگاه ها بسیار بیشتر از میزان رشد بخشهای تولیدی-اقتصادی بوده است، شاید بد نباشد بحران فرار مغزها را بحران عدم توانایی استفاده از مغزها بدانیم.
از سوی دیگر برخی معتقدند که به کار نگرفتن نیروهای تحصیل کرده بحران نیست، و اگر افراد در جامعه، تحصیلات دانشگاهی داشته باشند بهتر است؛ حتا اگر شغلی متناسب برای تحصیلاتشان نیز برای آنها وجود نداشته باشد. در این موارد به بالا رفتن فرهنگ افراد در اثر تحصیلات اشاره می‌شود. اما در این جا توجه نشده است که برای بالا بردن فرهنگ، الزامی به ارائه تحصیلات دانشگاهی نیست و هدف مذکور را میتوان از طرق مقرون به صرفه تری نیز کسب نمود. گذشته از آن، ضمانتی برای کسب اثر مذکور با تحصیلات دانشگاهی نیز وجود ندارد. تحمیل هزینه گزاف آموزش و هم‌چنین اتلاف عمر چندین ساله بخش قابل توجهی از نیروهای مولد جامعه، تنها به قصد دستیابی به آن فواید فرعی و جانبی، به نظر نمی‌رسد سیاستی موجه و قابل قبول باشد. افزون بر آن، باید به پی‌آمدهای ناخواسته اجتماعی-روانی بی‌کاری کسانی که چشم‌داشت داشتن شغل متناسب بعد از پایان تحصیلات را دارند اشاره نمود. در سال‌های گذشته جمعیت افراد جوان بیش از گنجایش بخش‌های تولیدی و اقتصادی رشد کرده است و راه حلی که برای این وضعیت اندیشیده شده است، که شاید تنها راه قابل اجرا بوده است، انتقال مشکل از مقطعی به مقطع دیگر بوده است. به این معنا که با تراکم فارغ التحصیلان دبیرستانی، و ناتوانی بخش‌های تولیدی-اقتصادی کشور در جذب آنان، به افزایش ظرفیت دانشگاه‌ها در مقطع کارشناسی پرداخته شد، و سپس در سال‌های بعدی با تراکم فارغ التحصیلان با مدرک کارشناسی به افزایش تراکم در مقطع کارشناسی ارشد و دکترا اقدام شده است. و البته مشکل اصلی پا برجاست و به نظر نمی‌رسد بخشهای تولیدی-اقتصادی هم چنان قادر به رشد متناسب با نیاز جامعه و جذب نیروهای موجود در جامعه باشند. در آینده نیز با تراکم احتمالی فارغ‌التحصیلان سطح دکترا نمی‌توان مشکل را به سادگی به مقطعی دیگر حواله کرد. در چنین شرایطی بسیاری از افراد داشتن تحصیلات دانشگاهی (تبدیل شدن به مغز!) را انتخاب می‌کنند، چون راه دیگری پیش روی خود نمی‌یابند، و بعد از فراغت از تحصیل نیز برخی از آنها راه دیگری به جز مهاجرت (فرار) فرا روی خود نمی‌بینند.
این نکته در بسیاری از موارد مغفول می‌ماند و برخی افراد هم‌چنان و بدون در نظر گرفتن شرایط جدید، درخواست بازگشت مهاجران قبلی و جلوگیری از مهاجرت موارد آینده را دارند. حال آن که بدون انجام تحول اقتصادی و گسترش بخش های مختلف تولیدی ظرفیت به کار گیری فارغ التحصیلان وجود نخواهد داشت.
علاوه بر آن، روش‌هایی که برای نگه داشتن و بازگرداندن تحصیل‌کردگان به کار گرفته می‌شوند نیز در خور بررسی و تامل‌اند. فرض نماییم صورت مساله ما، مواجه با افرادی باشد که جامعه به آنها نیاز دارد، اما آنها تمایل به مهاجرت دارند. در این صورت برای ارائه یک راهکار مناسب باید به بررسی علت تمایل آنها پرداخته تا بتوان به شکلی موثر در تصمیم گیری آنها اثر گذاشت. اما به نظر میرسد تاکنون کم‌تر برای شناخت انگیزه افراد مهاجر تلاش شده و اگر هم تحقیقاتی انجام شده است، انعکاس مناسبی نداشته‌اند، و در بسیاری از موارد انگیزه مهاجران به مواردی نظیر تمایل به بی بندباری و راحت طلبی نسبت داده می‌شود. این رویکرد اخلاقی و ملامت گرایانه، پاسخی ساده و راحت و البته بیش از حد ساده و فروگرایانه است که با مرتفع نمودن مسولیت، نیاز به انجام اقدام های دشوار و پرهزینه را برطرف می‌کند. علاوه بر آن، نگرش مذکور شاید به نگاهی کلیشه‌ای به کشورهای خارجی و مخصوصا غربی مرتبط باشد. نگاهی که تفاوت‌های کشورهای مذکور با ایران را به ابتلای کشورهای غربی به «فساد اخلاقی و فرهنگ مادی» منحصر می‌کند. بر مبنای این نگرش، نه تنها فراهم کردن راهکارهای عملی برای تغییر انگیزه مهاجران دشوار می‌شود، بلکه رویکرد غیردوستانه حاصل از آن ممکن است به بدتر شدن اوضاع نیز بیانجامد. گاه نیز به قصد توجه به انگیزه افراد، به اقداماتی ساده و مقطعی از قبیل برگزاری مراسم و اعطای لوح و هدیه پرداخته می‌شود، که به نظر نمی‌رسد این اقدامات به تنهایی تاثیری عملی و ماندگار داشته باشند.
بنابراین به دلیل فقدان رویکرد مناسب برای تغییر انگیزه مهاجران، تمام تلاش‌ها معطوف به روش های سلبی می‌گردد. این امر، دلالت از یک رویکرد فرهنگی عام تر در جامعه دارد و در بسیاری از موارد دیگر نیز از دهه ها و بلکه قرن ها قبل، سلب انتخاب از آحاد جامعه و تحمیل شرایط به آنها یک روش مرسوم محسوب شده و می‌شود. در چنین شرایطی قانون گذاران به جای اختصاص بودجه برای حل مشکلات، به راحتی برخی افراد جامعه را مجبور به انجام امور مورد نظر می‌کنند. برای مثال می‌توان به قانون سربازی و طرح اجباری برای کار پزشکان در مناطق محروم بعد از فراغت از تحصیل اشاره کرد. در شرایطی که میتوان با پرداخت دستمزد بیشتر افراد را ترغیب به کار در ارگان‌های نظامی و یا کار در نواحی بد و آب هوا نمود، این امور در برخی جوامع نظیر جامعه ما، به اجبار قانون انجام می‌شوند. بررسی ارتباط این قبیل اجبارها با فرار مغزها، خود نکته قابل تامل دیگری است.
علاوه بر آن میزان تمایل مهاجرت در مردم عادی نیز نکته مهم و در خور توجهی است. با توجه به برخی شاخص ها به نظر میرسد این میزان قابل توجه باشد، که در صورت اثبات آن، قدم بعدی بررسی علت این تمایل است. این پدیده به دو شکل می‌تواند مرتبط با پدیده فرار مغزها باشد.
از سویی تمایل به مهاجرت در افرادتحصیل کرده می‌تواند زیر مجموعه ای از تمایل به مهاجرت در تمام افراد جامعه باشد. هر علتی که برای پدیده کلی‌تر یافت شود، ممکن است در مورد افراد تحصیل کرده نیز صدق پیدا کند.
از سوی دیگر تمایل به مهاجرت عمومی میتواند به شکلی متفاوت بر مهاجرت تحصیل‌کردگان موثر باشد. اگر افرادی در جامعه وجود داشته باشند که به هر دلیل به مهاجرت و حتا سفر به خارج از کشور تمایل داشته باشند، اما این امر برای‌شان امکان پذیر نباشد، ممکن است نسبت به سایر کسانی که چنان امکانی برای‌شان میسر شده است، احساس نامطلوبی پیدا کرده و رفتارهای نامناسبی انجام دهند. با جست‌وجویی ساده در اینترنت می‌توان به موارد متعددی برخورد که افراد مقیم خارج و حتا سفرکردگان به خارج به اشکال مختلف به سخره گرفته می‌شوند**. در موارد متعدد نگارنده دیده و یا شنیده است که با افراد تحصیل کرده که در آستانه سفر به خارج قرار داشته اند برخورد های نامناسبی رخ داده است، که این برخوردها موجب آزرده خاطر شدن تحصیل کردگان گشته و شاید در تصمیم گیری برخی از آنها برای ترک همیشگی وطن بی‌تاثیر نبوده باشند. علاوه بر آن اصرار برخی افراد به بازگشت مهاجران بدون توجه به میزان بهره برداری از تحصیل کردگان در داخل کشور نیز شاید در همین راستا قابل درک باشد.
در مجموع، نیاز به انجام پژوهش در جنبه های مختلف مرتبط با فرار یا به کار نگرفتن مغزها، نکته قابل توجهی است. در حال حاضر نیاز مفرطی به انجام پژوهش (نظیر انواع مطالعات کمی و کیفی) برای بررسی میزان بهره‌برداری از تحصیلات دانشگاهی، میزان خسارت وارده از به کار نگرفتن تحصیلات دانشگاهی، کنکاش در انگیزه مهاجران، و بررسی میزان تاثیر اقدامات انجام شده وجود دارد.
* واژه انگلیسی (drain) هم به همین شکل به تخلیه یک طرفه اشاره میکند.
** طبیعی است که بعد از مدتی زندگی در جامعه‌ای دیگر، تفاوت‌هایی ساده و جزئی در کلام و رفتار افراد دیده شود و یا قابل انتظار است که چنین فردی به مقایسه‌ی وطن با سایر جوامع بپردازد، اما این قبیل مسائل در خیلی از موارد به بدترین شکل و به پز دادن و تکبر تفسیر می‌شوند. البته نمی‌شود منکر غرور کاذب برخی افراد «خارج‌‌رفته» بود، اما به نظر می‌رسد حساس بودن دیگران به این افراد عامل برجسته‌تری باشد.

استفاده از جامعه شناسی کاملا علمی! برای پاسخگویی به یک سوال

مقدمه: دوست گرامی آقای تی‌تی‌دژ با دقت خوب‌شان نکته‌ی عجیبی را متوجه شده‌اند. ایشان با توجه به این وب‌سایت ذکر کرده‌اند:
«نکته یی که ممکنه برای ارایه در سایت شما جالب باشه رتبه اول شرکت ایرانیها در لاتاری گرین کارت آمریکا هست،‌ حتی بیش از ۲ برابر هند با ۱،۱۳۰،۰۰۰،۰۰۰ جمعیت»
بنابراین از من خواسته اند که به دید جامعه‌شناسی بررسی کنم چرا متقاضیان گرین کارت آمریکا از ایران زیادتر از سایر جاها هستند.
قدم اول در یک بررسی علمی جامعه‌شناختی، کنکاش در بررسی صحت خبر است، اما چون من حوصله ندارم و می‌خواهم سریع‌تر به بخش جالب و باکلاس تجزیه و تحلیل برسم، بی‌خیال این قسمت می‌شوم. خودتان به یاد بیاورید کسانی را که به خاطر رفتن به آمریکا با شخص خاصی ازدواج کرده یا کسانی که حتا اگر قصد اقامت در آمریکا را ندارند، برای دیدنش تلاش‌های در خور توجهی کرده‌اند. (ارائه شواهد هم حدی دارد، اگر بیشتر از این علمی بنویسم، آن وقت نوشته‌ام را به یک ژورنال می‌فرستم و خوانندگان وب‌لاگ از خواندنش محروم می‌شوند).
تجزیه و تحلیل: در ارتباط با آمریکا، چه چیزی در ایران هست که در سایر جاهای دنیا نیست؟ دو نکته به ذهن من رسید:‌ سوزاندن پرچم آمریکا و نقاشی پرچم بر روی زمین.
سوزاندن پرچم: از آن جا که در ایران باستان آتش سمبل نیروهای اهورایی و خیر بوده‌است و این نکته ممکن است در ناخودآگاه ایرانیان جا کرده باشد، ممکن است کودکان ایرانی که از بچگی شاهد سوزاندن پرچم بوده‌اند، پیام نادرستی از این امر دریافت کرده‌اند و در ذهن‌شان تصور غلطی ایجاد شده است و فکر کرده‌اند آمریکا جای جالبی باید باشد.
راه رفتن روی پرچم:‌ در این مورد هم ممکن است سوتفاهم ایجاد شده باشد و کودکان ایرانی ممکن است به غلط فکر کرده باشند اگر روی پرچم آمریکا ایستادند و پرچم آمریکا را زیر پا گذاشتند، به معنای این است که باید به آن جا بروند و خاک آن کشور را هم زیر پا بگذارند و برای همین بعدها که بزرگ شدند تصمیم به سفر به آمریکا گرفته اند.
نتیجه‌: نباید فکر کنیم کودکان از دیدن کارهای ما همان برداشتی را می‌کنند که ما انتظار داریم.
بحث: من قول داده‌ام از هر نوع بحث و مشاجره خودداری کنم، ببخشید.
پیشنهاد: باید به وضوح علت کارهای‌مان را برای فرزندان‌مان توضیح دهیم.
این بود تجزیه و تحلیل کاملن علمی من.
خودمانیم، جامعه‌شناسی هم کار ساده‌ای است، بی‌دلیل نیست بسیاری از افراد خودشان تجزیه و تحلیل جامعه‌شناختی می‌کنند و به مشورت با جامعه‌شناسان نیازی احساس نمی‌کنند!
یک سوال فنی:‌ آیا تا به حال در تاریخ کشورمان اتفاق افتاده است که یک سازمان برای تصمیم‌گیری نیاز به تحقیق جامعه‌شناسی احساس کند و بودجه در اختیار تیم دانشگاهی قرار داده و صبر کند تا نتیجه تحقیق آماده شود، و سپس تصمیم‌گیری و سیاست گذاری کند؟
الف- بله، این دقیقن فرایندی است که همیشه رخ می‌دهد.
ب- خیر، چون نیازی به جامعه‌شناس‌ها احساس نشده است.
ج- خیر، چون جامعه‌شناس‌ نداریم!
دـ خیر، چون بودجه نباید با این کارها هدر داده شود.
هـ خیر، چون صبر کردن کار سختی است و نمی‌شود معطل انجام تحقیقات شد.

هنجار بودن یا نبودن، مساله این است؟!

بحث از فرار مغزها بود، دوستی گفت که مهاجرت یک امر طبیعی (هنجار) است. این بود که فکرم رفت سراغ هنجار و ناهنجار و چند خاطره ی مرتبط!

یک امر ممکن است به دلیل عوارضی که دارد، ناهنجار تلقی شود (تعریف خُرد)، اما از طرف دیگر با یک دید کلان، وجود هر نوع ناهنجاری در جوامع هنجار است، مثلا در هر جامعه ای بالاخره تعدادی جنایت رخ میدهد!

وجود این دو تعریف ممکن است افراد را (عمدا یا سهوا) به اشتباه بیاندازد. مثلا یک فرد زمانی که در مورد آینده صحبت میکند، ممکن است بر اساس تعریف خرد، ادعا کند فلان مساله ناهنجار است و برای خود سهمی در حل آن ادعا کند (وامسلمانا! فلان ناهنجاری وجود دارد و من باید حلش کنم!). اما اگر کسی بخواهد به بررسی گذشته و عملکرد همان فرد بپردازد، ممکن است با تکیه بر تعریف کلان از مسائل، منکر وجود ناهنجاری ها شود و از خودش سلب مسولیت کند (ای بابا! وجود فلان مساله که طبیعی است! همیشه و در همه جا وجود دارد، ربطی به عملکرد من نداشته!)

بدیهی است که برخورد منطقی این است که با دیدی کمی و دقیق، شعار و بررسی عملکرد با هم همخوان شوند (مثلا یک نفر ادعا کند فلان مشکل به میزان ۱۵ درصد وجود دارد و من میتوانم در بهمان مدت آن را به ۱۰ درصد برسانم). چنین ادعایی را خیلی راحت تر میشود بررسی کرد که آیا تحقق یافته یا نه.
یک نوع دیگر از برخورد دوگانه با مساله داشتن (عمدی یا سهوی) نگرش محدود (tunnel vision) است. مثلا انسانها ابعاد گوناگونی دارند و یک فرد میتواند در صورتی که بخواهد کسی را طرد کند، بر یک جنبه از او (که آن را ناهنجار معرفی کند) تکیه کند، ولی در آینده در صورت لزوم آن جنبه خاص را ندیده بگیرد و بر جنبه های دیگر فرد تکیه کند. مثلا چند وقت قبل در رسانه ها خواندم که یک ایرانی برنده جایزه نوبل ادبیات شد! بعد فهمیدم یک خانم ایرلندی که فقط متولد ایران است برنده آن جایزه شده. و ارباب رسانه ها با کافی دانستن محل تولد برای اثبات ملیت و ندیده گرفتن عمدی سایر خصوصیات آن فرد خود را در شادی و موفقیت او سهیم دانسته اند. اما تصور کنید همان خانم قبل از برنده شدن نوبل به ایران میآمد و انتظار داشت به عنوان یک «ایرانی» مثلا وزیر آموزش و پرورش شود! یا مقام هیچی، انتظار داشت به عنوان یک شهروند «ایرانی» در خیابانهای ایران قدم بزند. در این صورت ، معلوم میشد ایرانی بودن به این سادگی ها نیست و هم چنین، علاوه بر ملیت، ملاک های دیگری هم برای خودی یا غیر خودی بودن وجود دارد.

نکته پایانی این که قدرت تعریف کردن هنجار و ناهنجار از اهمیت خاصی دارد، و نهادی که بتواند در یک جامعه از امتیاز تعریف کردن پدیده ها برخوردار شود، سایر بخش های جامعه را وادار میکند که در جهت نگرش خودش رفتار کنند. مثال اگر خصوصیات بچه های شیطان به عنوان یک مشکل پزشکی معرفی شود (از سوی نهاد پزشکی)، این امر بر نگرش و برخورد تمام نهادهای دیگر با این «اختلال پزشکی» تاثیر خواهد گذاشت.