رادیکالیسم در فکر، محافظه کاری در عمل


از مشخصه فرهنگ غالب در ایران محافظه کاری بسیار در پندار و گفتار است و مردم غالبا شهامت فکر کردن به بسیاری از امور را ندارند. این امر در دایره گفتار کتبی و شفاهی موجود منعکس است. از سوی دیگر، عدم محافظه کاری و احتیاط در رفتارها هم ویژگی خاص مردم ایران است که در نحوه رانندگی و یا مصرف دارو و اقدام بی رویه به انجام جراحی های زیبایی نمایان شده است.

بنا بر اعتقاد نگارنده، این موارد لازم است کاملا برعکس باشند. کمال مطلوب، در نداشتن حد و مرز در فکر (و به تبع آن گفتار) است، و در عین حال داشتن نهایت احتیاط در رفتار و اقدامات است. فکر باز و جسور می تواند بی پروا به انتهای امکانات موجود سرک بکشد و در نتیجه با شناخت انتهای طیف هر چیز، میتواند حد وسط برای رفتار را معین کند. منظور آن که فکر لجام گسیخته بیانگر رفتار عنان گسسته نیست، بلکه برعکس راهی برای کنترل رفتار است.

میزان احتیاط در رفتار و افکار شاید بی ارتباط نباشند. اگر مردمی به احتیاط و دوراندیشی عادت نداشته باشند، بی دلیل نیست اگر از هر فکری وحشت کنند، چرا که گویی به مجرد ورود فکر به ذهن، امکان اقدام به آن نیز وجود خواهد داشت. حال آن که محافظه کاری در رفتار میتواند ضمانت و اطمینان کافی برای آزادی فکر را فراهم نماید. برای مثال، اگر در ایران یک پزشک کتابی بنویسد در رد طب نوین و زیر سوال بردن دستاوردهای پزشکی، به احتمال زیاد این امر با واکنش افراطی و سراسیمه سایر همکاران رو به رو خواهد شد، چرا که در جایی که بخشنامه های خلق الساعه قدمتی به درازی تاریخ مان دارد، این نگرانی ایجاد میشود که فردای انتشار کتاب مذکور، با استناد به آن، تومار تمامی مراکز درمانی نوین درهم پیچانده شود.

در حالی که در بریتانیا که مردمان به احتیاط و وسواس فوق العاده در اقدامات شهره هستند، میتوان در افراطی ترین موضوعات کتاب و مقاله پیدا کرد، بی آن که موارد مذکور موجب وحشت و نگرانی شده باشند. برای مثال، چند وقت پیش برای شرکت در جلسه ای به انجمن روانپزشکی در لندن رفته بودم، و در سالن ورودی آن ویترینی بود حاوی کتابهای چاپ آن موسسه. جالب بود که برخی از کتابهای مذکور اساس روانپزشکی را زیر سوال برده بودند. این امر در آن جا باعث نگرانی نگشته بود، چرا که مشخص است کسی به استناد این دو سه کتاب یک باره تمامی علم موجود، که ماحصل هزاران کتاب دیگر است، را نابود نخواهد کرد.


عکس بالا هم دو عنوان از کتابهای مذکور را به نمایش گذاشته است.


همت عالی

هرگز مقاله تان را برای یک ژورنال کم اهمیت نفرستید؛ چون اگر مقاله را قبول کنند، موفقیت خاصی به دست نیاورده اید؛ اگر رد کنند، مایه ی سرشکستگی است!

هشیاری دائمی

در قرآن و سایر کتابهای مقدس آمده است که آدم به دلیل خوردن میوه ی ممنوعه از بهشت رانده شد. یعنی حتا در بهشت هم انسان نیازمند حفظ هشیاری و مراقبت از اوضاع و شرایط و رفتارهای خودش است. در حالی که انسانها در این دنیای «غیربهشت» گاه با خیال رسیدن به ثبات مادی یا معنوی، دچار توهم گشته، جوگیر شده، از مشاهده و هشیاری غافل شده و بر آن باور نادرست تکیه کرده و لاجرم توسط چرخ گردون به پایین کشانده میشوند.

چشمهای خسته

امروز در حاشیه ی جزوه ی یکی از سخنرانی هایی که سال پیش در آن شرکت کرده بودم، دیدم که برای رفع خستگی و ممانعت از خواب رفتن، سطور زیر را نوشته ام:

«داره خوابم میگیره وسط کلاس، بیدار ماندن دارد دشوار میشود. برای بیدار ماندن چه راه حلی بهتر است؟ هیچ راه نیست جز این که (در این جا برای اولین بار در عمرم یک اتفاق خیلی شگفت رخ میدهد و من در حین نوشتن خوابم میبرد ولی همچنان به نوشتن ادامه میدهم) بقیه به جای خانه ما به خانه خود«ش» میرفتند!! (من همیشه مهمان را خیلی دوست دارم، ولی ان موقع چه خوابی دیدم که این را نوشتم، یادم نیست. بعد دوباره بیدار شدم و متوجه شدم که در خواب چیزهایی را نوشته ام) جالب است این چرت و پرت را که مینویسم نشان میدهد که داره وسطهاش خوابم میگیرد و نوشته هایم دارد چرند میشود! ولی من سعی میکنم بیدار بمانم، ولی سخت است بیدار ماندن، چه قدر حرف میزند در این بعد از ظهر این معلم (او یک سخنران بود، ولی دوباره شدت خوابم زیاد شده بود) که حرف ... چشم های من بسته میشوند...باز نگه داشتن چشمهای خسته سخت تر از هر کاری است»

معتقدم این جمله آخری خیلی معنا دارد و ارزشش از تمام حرفهای آن سخنران بیشتر بوده است. امیدوارم خدا به ما کمک کند چشم دل مان خسته نشود.

خیلی چیزها میتوانند چشم دل را خسته کنند، از جمله موقعیت های علمی و اجتماعی. گاهی «تخصص» بیشتر، فقط چشم را خسته تر میکند، گاهی مدارج بالاتر راه را نشان نمیدهند، بلکه گم راهی را تزئین میکنند، تخصص به فرد میتواند کمک کند که فرد قشنگ تر حرف بزند، اما موجب راستگویی نخواهد شد، مدارج بالا ممکن است جایگاه اجتماعی فرد را بالا ببرند، ولی جایگاه فرد را نزد پروردگار الزاما بالا نمیبرند. این جور وقتها نه تنها مدارک تحصیلی و موقعیتهای اجتماعی نمیتواند چشم را باز کنند، بلکه ممکن است چشم را خسته تر هم بکنند.

فقط مدارک تحصیلی نیستند، خیلی چیزها میتوانند چشمها را خسته کنند، خیلی چیزها. و واقعا باز نگه داشتن چشمهای خسته سخت تر از هر کاری است.

پیشرفت؟


من از طرفدارهای «پیشرفت» هستم، اما گاهی می بینم که در تعریف مصادیق این کلمه باید دقت کرد. برخی از فن آوری ها در ابتدا نوید دهنده ی آینده ای بدون مشکل هستند، ولی در عمل اگر سبک سنگین کنیم، گاه مشکل میتوانیم قبول کنیم دردسرهای ایجاد شده به منافع حاصله بچربند. برای مثال نرم افزار endnote کمک بزرگی به مدیریت رفرنس ها و مراجع در کارهای علمی است. این نرم افزار آن قدر کار را راحت میکند که در ابتدا در مفید بودن آن هیچ شکی نداشتم. اما اواخر، به قدری با مشکلات ناشی از آن مواجه شدم که نمیتوانم آن را به راحتی به کسی توصیه کنم. برای مثال، کند کردن کار با متن، و دردسر ایجاد کردن در کارهای ساده ای در برنامه word از قبیل undo کردن از آن جمله هستند. اما مصیبت بار ترین کار آن، عوض کردن یک مرجع با یک مرجع دیگر است! یعنی اگر شما چند فایل مختلف داشته باشید، و بر اساس یکی از آنها یک مرجع را به متن تان وارد کنید، ممکن است اندنوت مرجع اشتباهی را در آینده جایگزین آن کند. این اتفاق نادر ولی امکان پذیر، میتواند دردسرهایی جدی را برای نویسنده ایجاد کند و باعث بروز تردید در امانت داری علمی وی شود. برای مثال تصویررو به رو نشان میدهد که به جای مقاله تامپسون، برنامه اندنوت مقاله ای از بیکر (که تامپسون در آن هم شرکت داشته است) را وارد متن کرده است.

البته باید ذکر کنم این نوشته به معنای ضدیت من با پیشرفت و فن آوری نیست (و برای همین نوشته ام را با ذکر طرفداری ام شروع کرده ام) ، بلکه میخواهم بر ضرورت عدم نگاه رومانتیک به مظاهر پیشرفت تاکید کنم.

مضحک ترین مصداق سوتعبیر از کلمه پیشرفت برخی فیلمهای تخیلی هستند که در آینده به تصویر کشیده شده در آنها، انسانها سوار بر فضاپیماهای پیشرفته اند، اما چون حیواناتی درنده به کشتن هم میپردازند، البته با لیزر و روشهای مدرن! گویی که انسانها فقط در علوم مهندسی پیشرفت میکنند و در علوم انسانی «پسرفت» خواهند کرد.

به راستی اگر امکان انتخاب وجود داشته باشد، «پیشرفت» کردن در کدام رشته از علوم بهتر است؟

ما می توانیم، اما اگر

خوب که چی؟
امروز در حالی که سوال بالا را از خودم میپرسیدم از دانشگاه منچستر امدم بیرون. از مدتها قبل مقاله ام را به کنفرانس سالانه جامعه شناسی پزشکی انجمن جامعه شناسی بریتانیا فرستاده بودم، بعد از پذیرش آن کارهای ثبت نام را پیگیری کرده بودم، امروز صبح زود از ناتینگهام تا منچستر رانندگی کردم، بعد 30 دقیق مقاله ام را ارائه کردم، حضار کف زدند (برای همه سخنرانها همین کار را میکنند)، به سوالها جواب دادم، به ارائه چند مقاله دیگر گوش کردم، با برخی اساتید مشهور و به نام در این رشته دیدار و گفت و گو کردم، اما بعد از همه اینها از خودم پرسیدم: «خوب که چی؟ آیا دردسرها و زحماتی که صرف کردم به فایده های شرکت در کنفرانس می ارزید یا نه؟»

ارزش این ارائه برای سابقه علمی ام برایم آن قدرها مهم به نظر نمیاد، شنیدن کار دیگران هم که لازم نیست شفاهی باشد، از دیدن دیگران هم که دنبال اهداف شغلی و علمی خاصی که نیستم، پس خوب که چی؟

اما با یک نکته خودم را تا حدی راضی کردم و آن این است که با حضور در این جمع ها یقین پیدا میکنم که بزرگان این رشته شاخ و دم ندارند، و ما در ایران میتوانیم خودباوری داشته باشیم و به جایی که دیگران رسیده اند برسیم. البته مشکل این است که گاهی نگاه ناامیدانه و مایوسانه وجود دارد، و از طرف دیگر گاهی منکر دستاوردهای دیگران میشویم و راه نپیموده میخواهیم از حلاوت رسیدن به مقصد برخوردار شویم. بله، جامعه شناسان بزرگ شاخ و دم ندارند، اما زحمت میکشند، مطالعه میکنند، از تئوریهای مطرح در تمام دنیا در موضوع مورد نظرشان سعی میکنند آگاه باشند و در کار تحقیقشان علاقه نشان میدهند و وقت صرف میکنند، و بعد از همه اینها غالبا فروتن و متواضع هستند...

عکس بالا را هم از دانشگاه منچستر گرفتم.