‏نمایش پست‌ها با برچسب مثنوی نو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مثنوی نو. نمایش همه پست‌ها

لحظه

عشق در خانه ما ز شور مستی است
نی از سر لهو و خودپرستی است
با ما بنشین به شوق و شادی
کین لحظه عمر تمام هستی است

ذهن آتشین


همه عمر بر این هدف بسپار ای دلم گوش
ورنه بی یاد الله خود خود شود فراموش
همه داد و قیلش ذهن آتشین زآن روست
که بر این سکوت زیبا بنهد ز حقه سرپوش

فکرفزونی

حتی برای شعر گفتن به کلام نیاز نیست
جایی که حس نبود واژه کارساز نیست
خاموش کن صدای پر هیاهوی ذهن را
بینا نبود کسی که چشم دلش باز نیست

work and sense

It is amazing and nice
to work in a place
your eyes
see smiles
your ears
yes is what it hears
kindness is felt by heart
and people are treated as if they're cool and smart

صلح و صفا

چو بانگت را شنیدم من به هر گوش
به دل غوغا بود از سر رود هوش
بود صلح و صفا در روزگارم
در خانه زند ساقی که می نوش

شادی و پیروزی

این لحظه که در پیش من است
فرصتی ناب برای رفتن است
بام پیروزی بود بر سر ما
زنگ شادی برای زدن است

رها کردن و بی آزاری

نه در گذشته خطا کرده، نه در آینده آزاری
بهشت است این زمین و پیمبر است چنین یاری
چو خطا را رها کنی از ذهن، تو بگو نکرده ای آن را
چو کشی دست ز آزردن، تو دگر غم نمی داری

فیسبوک



ای صفحه فیسبوک تو، مقصود کامنتهای من
ای استتوسهایت همه، هم صوت و هم آوای من
من میزنم صد لایک بر هر عکس و هر پیغام تو
دیگر نخواهم من فرند، چون هست در لیست نام تو

مخلوق احساس

منم رفتارم و مخلوق احساسم
چه فردایی پر از غوغا برسازم
برون آرم خویش را از غم و اندوه
فسرده گر شوم خویش را می بازم

دریای طوفانی

چو در دریای طوفانی دلم در نزد تو باشد
مرا میلی به ساحل نیست که دل از یک به دو باشد
خداوندا نه غرقم کن، نه در ساحل بده جایم
که دائم ورد و اورادم خطاب و یاد تو باشد

گند دلفریب

آنچه لذت مینماید با هوسها و فریب
درد و گند است، غصه های عن قریب
مکر شیطان و هجومش دائم است و بی امان
عاقلان بینند گند را میکشند دامن زآن
پوشش اش را گونه گون دارند هر روز و آن
لیک درد درد است، گند گند است، غم همان
هر که خواهد اندکی، یک ذره، کم
بینی اش بر گند بسته، میرود بر سوی غم

سکوت

گاهی دلم از من هوای شعر و شوری نو میخواهد
تمنای واژه زایی هست اما دیری نمیپاید
سکوتی غالب است بر فکر و ذهن و روح من
نمیدانم نمیدانم دلم از من چه میخواهد

آدم شدن

به یک خوبی من صد گونه مهر آری
مرا بر خوان انعامت بپرواری
ببندی چشم بر جمله  شوخهای من
به جز آدم شدن راهی نمیذاری

دفتر نو

من این سبزینه دفتر را کنم باز
در این دفتر بگویم با تو صد راز
بگویم قصه ها از مهر و حسنت
به نامت میکنم صد قصه آغاز

عهد

ب
ختم دفتر بدان اصول کنم
بل یک نظر به جان وصول کنم
وای بر من کز سیاهی بخت خویش
روزگاری ز عهد خود عدول کنم

شاه

ای شه به غلامی تو شاهم
در درگه خود بده پناهم
از دوری تو به جان بود درد
با هجر تو هر شعله شود سرد
ای شاه من و اله جانم
جز کوی تو مقصد نشناسم


برای رعایت کپی رایت:  «قل اعوذ برب الناس. ملک الناس.  اله الناس».

کیستم من

به یک عمری ندانستم که هستم من
گمان بردم که یک سرهستم   و تن
کسی را خویش گفتم دشمنم بود
مزید غم لهیب موطنم بود

خدا را شکر

جز شکر خداوند، سخن حیف و حرام است
یک واژه به شکرش، کتابی به تمام است
من شاکرم و شکرگزار با همه جان
صد شکر بر این شکر، که خود عیش مدام است


روز سختی

در روز سختی، آن دم که غم باریده بر جان
یاران فراری، هر کس شود سویی گریزان
عشاق مکار، بر مال خود ترسان و گریان
تنها خدا، نزدیک تر، هر لحظه، هر آن