‏نمایش پست‌ها با برچسب واژگان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب واژگان. نمایش همه پست‌ها

واژه و واقعیت

تو بگو: «ماست سیاه است»،
و به این امید بنشین، که من باور کنم.
و در ذهن خود، گفته ی تو را تکرار کنم.
ولی کاسه مرا چه خواهی کرد؟
که از گفته ی تو فارغ است؛
و با سحر واژگان تو، رنگش تغییر نخواهد کرد!

باور مرا رها کن؛
این مشکل تو نیست.
چشمان خود بگشا؛
تا بدانی نقص کار از چیست.

اسمها و کلمات

با برخی دوستان در خصوص آیه 30-39 سوره بقره بحث میکردیم، چند نکته در خلال این همفکریها به ذهنم رسید (بدیهی است که این نکات مثل سایر مطالب این بلاگ، یادداشت های من در این لحظه هستند، که شاید بعدها اصلاح شوند):

- نوع انسان در مقطعی از تاریخ شروع به استفاده از زبان کرده است. تاریخ دقیق آن معلوم نیست، برخی 50000 سال، برخی بین 100 تا 200 هزار سال قبل را در نظر میگیرند و برخی از محققان معتقدند که اجداد انسان (Homo rectus) در حدود یک میلیون سال قبل توانایی تکلم را پیدا کرده اند.(1) بنابراین به هر حال زمانی وجود داشته که انسان بوده، ولی هنوز توانایی تکلم نداشته است، و احتمالا در آن زمان خداوند برای زیردستانش (ملائکه) پرده از قابلیت انسان در خلافت الهی برمیدارد. حال آن که ملائکه که از انسان آن زمان به جز خرابکاری و خون ریزی چیزی ندیده بودند، دلیل این امر را نمیتوانستند درک کنند. اما پس از آن که خداوند به انسان توانایی تکلم را داد، چیزی که فقط انسان قادر به انجام آن است، معلوم شد که چرا انسان توانایی خلافت الهی را دارد وخداوند میدانسته در مسیر خلقت، انسان چه توانایی های را کسب خواهد کرد. این نکته که استفاده از واژگان (اسم ها) خاص انسان است، امروزه در تحقیقات نیز مشاهده شده است. در سال 1960، یک زبان شناس آمریکایی به نام چارلز هاکت، متوجه شد که توانایی سخن گفتن انسانها با توانایی ارتباط برقرار کردن سایر جانوران (اشاره کردن، signalling system) تفاوت دارد. مهم ترین تفاوت در استفاده از واژه ها (اسم ها) است، در حالی که هیچ موجود دیگری دیده نشده است که از واژه استفاده کند
(no other creatures appear to have words). (2).

هم چنین سه واژه در قرآن وجود دارد که به اعتقاد من لازم است معنای آنها از هم تفکیک داده شود:

اسم: واژه، همان چیزی که انسان برای مفاهیم مختلف خلق میکند (این توانایی خلقت، شاید تعبیر خلافت خدا باشد. خداوند به انسان، همانند خودش، توانایی خلقت داده است. همان گونه که خداوند میتواند بگوید موجود شو، و سپس موجود میشوند؛ انسان میتواند به واژه ها و کلمات بگوید موجود شو، تا موجود شوند.)

کلمه: یعنی مفهوم، چیزی که اسم به آن اشاره میکند. {فتلقی ادم من ربه کلمات (3) یعنی انسان برخی مفاهیم را از خداوند یاد گرفت، ولی خود انسان ممکن است بر روی همان مفاهیم اسامی متفاوتی بگذارد}.

تکلم: یعنی استفاده از واژه ها برای اشاره به مفاهیم.

قال، یقول: این فعل یعنی اشاره کردن، که میتواند به روشی غیر از استفاده از واژه باشد، همانی که هم انسان و هم غیر انسانها قادر به انجام آن هستند. این افتراق بهترین جا در سوره مریم روشن است، جایی که خداوند به حضرت مریم میگوید: فاما ترین من البشر احدا فقولی انی نذرت للرحمن صوما فلن اکلم الیوم انسیا (4) پس اگر انسانی را دیدی «بااشاره» به آنها بگو که روزه گرفته ای و با هیچ کس سخن نمیگویی. و در ادامه حضرت مریم هم اشاره میکند: فاشارت الیه (5). بنابراین زمانی که در قرآن به ارتباطات میان حیوانات نظیر مورچه ها اشاره میکند از فعل قال استفاده میشود (سوره نمل آیه 18).


1)Trask RL, Mayblin Bill, Introducing linguistic, icon books, 2000, Cambridge
2) همان صفحه 62
3) سوره بقره آیه 37
4) سوره مریم آیه 26
5) سوره مریم آیه 29

واژه ها صاحب دارند!

پلیجریزم (plagiarism) از معضلات بزرگ دانش است. مصادیق آن اخذ متن از دیگران و عدم معرفی ماخذ و یا معرفی ماخذی است که مورد استفاده قرار نگرفته است. در بریتانیا در صورت اثبات این امر، دانشجو یا استاد مرتکب سریعا از دانشگاه اخراج میشود!

زمانی سردبیر یک نشریه بودم و مقالاتی به دستم میرسید که به جز نام نویسنده کاملا مشابه بودند!

برای کسی که زحمت کشیده و متنی را نوشته است، بسیار دردناک است که آن را در جایی پیدا کند که با نام شخص دیگری منتشر شده است. خوشبختانه این امر برای من تا به حال رخ نداده است، اما گهگاه به مواردی برخورد میکنم که بدون اطلاع، متنی از من را در جایی ذکر کرده اند، در مواردی بدون ذکر هیچ نامی و گاه با نام و محل اقتباس (اما بدون اطلاع).

ضمن تشکر از کسانی که به متن من لطف دارند و آن را در جایی نقل میکنند، به طور کلی پیشنهاد میکنم علاوه بر ذکر ماخذ، تا جای ممکن به نویسنده اطلاع بدهیم. این کار ساده است و نویسنده ممکن است پیشنهادهایی را برای بهتر شدن مطلب در جای مورد نظر ارائه کند.

علاوه بر این، دست بردن در متنی که دیگران نوشته اند، مثل این میماند که بدون اجازه کلنگ به دست گرفته و در منزل دیگران تغییراتی ایجاد کنیم!

این هم جدیدترین مثال از نقل مطالب «یک نفر» که خوشبختانه با ذکر ماخذ است :

http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-950622


شناخت بر پایه واژه یا طرحواره

انسان وقتی به دنیا می‌آید قادر به درک جهان پیرامون خود نیست. به تدریج که تجربه می‌آموزد دانش وسیع و گسترده‌ای از اطراف خود کسب می‌کند و بعد در مواجه با هر چیزی با توجه به «دانش‌مرجع» خود آن را می‌شناسد. اگر با دیدن یک سیب پی می‌بریم یک شی خوراکی رو‌به‌روی ماست، این پی بردن حاصل اتفاقهای زیر است:

١- دریافت حسی از شی در تجربه های قبلی و شکل گیری دانش مرجع

٢- دریافت حسی از شی جدید

٣- مقایسه حس دریافت شده با دانش مرجع در این خصوص، و شناسایی آن با توجه به دانش مرجع



در این موارد فرایند شناخت می‌تواند بالقوه مستقل از واژه‌ها باشد. فرد لازم نیست اسم سیب را بداند. اما انسان با زبان آموزی واژه‌ها را با مفاهیم مرتبط می‌کند، به طوری که ذهن انسان قادر می‌شود به ترجمه کردن «طرحواره» (دریافت حسی از محیط، مستقل از واژه‌ها) به واژه‌ها و بالعکس اقدام کند.

در تولید علم، محققان و پدیدآورندگان علم (که علاوه بر رویکرد علمی، نوعی رویکرد سیاسی و اجتماعی نیز در بطن کار خود دارند) طرحواره ها را به واژه‌ها ترجمه می‌کنند. این واژه‌ها در حین آموزش به دانشجویان ارائه می‌شوند.

دانشجویان می‌توانند به دو شکل عمل کنند:

- واژه‌ها را به صورت واژه‌ به خاطر بسپارند (کسب واژه مرجع)

- واژه‌ها را به طرحواره ترجمه کنند و به خاطر بسپارند (کسب طرحواره مرجع)

بنابراین دانش مرجع به دو شکل واژه و طرحواره می‌تواند باشد. سبس در زمانی که افراد قصد به کارگیری دانش را دارند، چون با طرحواره‌هایی از محیط مواجه می‌شوند، در صورتی که دانش مرجع‌شان واژه باشد، باید طرحواره را به واژه ترجمه کنند، و سپس محصول آن را با واژه‌های مرجع‌شان مقایسه کنند. اما در صورتی که دانش‌مرجع‌شان طرحواره باشد، مستقیم می‌توانند، طرحواره ادراک شده را با طرحواره مرجع‌شان مقایسه کنند.

فرایندهای مذکور پیچیدگی‌های خاص خودشان را دارند. انسان‌ها به دلیل تفاوت تجربه‌های‌شان دانش‌مرجع متفاوتی دارند و لذا نگرش و ادراک متفاوتی هم نسبت به جهان پیدا میکنند. این امر نه تنها در مورد ذائقه و سلیقه معمولی افراد صادق است، بلکه در مورد شناخت علمی هم صدق پیدا میکند. مثلا پزشکان با تجربه‌های متفاوتی که کسب می‌کنند، عملکرد متفاوتی را بروز خواهند داد. مثلا، یک پزشک که به دلیل حضور در یک مرکز خاص بیماران خاصی را بسیار دیده است، دانش‌مرجع‌اش تحت تاثیر آن تجربه قرار می‌گیرد، و لذا این احتمال ایجاد می‌شود که وی به تشخیص بیش از حد آن بیماری بپردازد.

نکته دیگر جزایر دانش هستند. افراد ممکن است یک مفهوم را به واژه‌های مختلفی ترجمه کنند و این امر امکان ارتباط این افراد را در خصوص آن مفهوم دشوار می‌کند، بنابراین دانش افراد پیرامون همان موضوع مشترک به صورت مستقل رشد میکند، مانند جزیره‌هایی که ارتباطی با هم ندارند.

*******************************************

شاید به نظر ‌رسد فرایند شناخت بر پایه طرحواره ساده‌تر و بهتر باشد: افراد می‌توانند تجربه ‌کنند یاد بگیرند، و سپس مستقل از کلام و واژه بشناسند. اما از آن جا که علم و دانش بشری برای انتقال نیاز به واژه دارد، اتکا به طرحواره محدودیت‌هایی را ایجاد می‌کند و در جوامعی که سواد خواندن و نوشتن کم باشد، و یا از قدمت کمی برخوردار باشد (و یا به دلایل جامعه‌شناختی دیگر)، مشکلات زیر ایجاد می‌شود:

١- ارتباط افراد با دانش و تجربه دیگران کم می‌شود. عدم توانایی از بهره‌گیری از دانشی که در قالب واژگان نهفته شده است، میتواند منجر به درس نگرفتن از تاریخ و بی‌توجهی به علم روز دنیا شود. علاوه بر آن خود افراد نیز در ارتباط با یکدیگر ضعیف خواهند بود، چرا که ارتباط انسان‌ها لاجرم متکی بر واژگان است. افراد جامعه فرضی ممکن است هر یک دانش در خورتوجهی از نوع طرحواره‌ای داشته باشند، ولی قادر به انتقال دانش خود به یکدیگر نیستند، و به همین دلیل هم دانش‌شان کم‌تر قابل اصلاح و پیشرفت است.

٢- نکته دیگر گسست میان دنیای واژگان و دنیای مفاهیم در این جوامع است. نظر به این که افراد به شناخت بر پایه طرحواره متکی هستند، از توانایی محدودی در ترجمه واژگان به مفاهیم و بالعکس برخوردار هستند، لذا ارتباط میان واژگان و مفاهیم سست شده و گاه به کلی قطع می‌شود. افراد در این جوامع خود به خود یاد می‌گیرند که دنیای واژگان ربطی به مفاهیم و واقعیت‌های جامعه ندارد. تولید واژه نه به منظور انتقال مفهوم انجام می‌شود، بلکه خود فعلی است دارای اهمیت اجتماعی-روانی خاص خودش، بی‌‌آن که اثر واژگان تولید شده در این فعل موضوعیتی داشته باشد.

٣- نکته آخر این که در این جوامع افراد در زمینه علوم انسانی (دانش‌های متکی به واژگان) ضعیف هستند و حتا در «وارد کردن» علوم انسانی مشکل دارند. چرا که ترجمه واژگان از زبان‌های دیگر به زبان خودشان مشکلی را حل نمی‌کند، چرا که آنها از اساس قادر به برقراری ارتباط موثر میان واژگان و مفاهیم نبوده‌اند. در این جوامع علوم انسانی به همان «دنیای مستقل واژگان» وارد می‌شوند، دنیایی که با جهان مفاهیم کم‌تر ارتباط دارد. افراد کسب کننده علوم انسانی، می‌توانند در دنیای واژگان با انبوهی از واژگانی که در اختیار دارند، یکه تازی کنند، بی‌آن که توفیقی در کسب شناخت محیط اطراف خود کسب کنند.البته در این جوامع تکنولوژی و علوم «دیدنی و لمس‌کردنی» را می‌شود خرید و وارد کرد، اما در همین موارد اخیر نیز این جوامع بی‌مشکل نیستند، چرا که در اخذ فرهنگ تکنولوژی محدودیت دارند. مثال آنها مانند کسی است که ابزاری را خریده اما قادر به خواندن دفترچه راهنمای آن نیست، این شخص ممکن است بر اساس تجربه به برخی از کارکردهای ابزار مورد نظر دست‌ پیدا کند، اما قادر نیست از برخی مسائل از قبیل هشدارهای ایمنی ذکر شده در دفترچه راهنما آکاه شود.


این مفاهیم شاید بی‌ارتباط نباشد به این که ارزش انسان، که به تمام بدی‌هایش می‌چربد، توانایی یاد گرفتن واژه باشد: خداوند یادگرفتن «اسم‌ها» توسط انسان را دلیل خلق انسان و قابلیت او برای جانشینی خداوند در زمین ذکر کرده است (سوره بقره).

*************************************************

مطالب فوق با برخی مواردی که پیش‌تر ذکر کرده بودم هم بی‌ارتباط نیستند:

مشاهده‌گرایی و باورگرایی:

باورگرایی اتکا افراطی به دانش مرجع است، به گونه‌ای که با اولین مشاهده آن را با دانش‌مرجع مقایسه کرده و سپس با مورد جدید مشاهده شده بر پایه دانش قبلی برخورد شود (که این قضاوت می‌تواند اشتباه باشد). کسانی که در یک محیط یکسان زندگی کرده باشند، به دلیل این که دانش مرجع‌شان همیشه معرفی کننده مشاهداتشان بوده است، به دانش مرجع‌شان بیش‌از حد ایمان پیدا کرده و باور‌گرا می‌شوند. برای همین هم سفر و تجربه محیط‌های متفاوت به عنوان عاملی در «بازکردن» دید افراد ذکر شده است.

در مشاهده‌گرایی از احتمال اشتباه بودن اولین مقایسه‌ی مشاهده جدید با دانش قبلی آگاهی وجود دارد، به همین دلیل مکرر به مشاهده ادامه داده می‌شود تا جایی که یا مفهوم درک شده اول تایید شود و یا مفهوم جدیدی ایجاد شود. مشاهده‌گرایی به معنای عدم مقایسه مشاهدات با باورهای قبلی (تفسیر فردی شخص از مشاهدات) نیست، بلکه به معنای آگاهی از این فرایند مقایسه و تفسیر و عدم اطمینان به آن است.

تئوری معنای چیزها:

معنایی که در آن تئوری ذکر کرده بودم همین دانش مرجع است. و در آن جا تاکید کرده بودم که این معنا یا دانش مرجع برای افراد مختلف متفاوت است، اما برخی افراد که آنها را ذاتی‌انگار نامیده بودم، معنای درک شده خودشان را به گونه‌ای ذاتی به مفاهیم نسبت می‌دهند و همین امر موجب مشکلاتی می‌شود که در آن مقاله ذکر کرده بودم.


دانش و واژه ها

پیش تر در مقاله ای که در ژورنال mental health review منتشر شده بود پیشنهاد کردم اگر پژوهش‌گران متفاوت بدون اطلاع از یکدیگر بر روی موضوع یکسانی تحقیق کنند و گروهی آن را «الف» بنامند و گروه دیگری آن را «ب»، به تدریج مقاله‌ها و علم تولید شده در دو محور مستقل رشد خواهند کرد و ممکن است کسانی که پدیده مذکور را الف می نامند، مطلع نشوند که دیگران آن را ب می نامند و برعکس؛ چرا که اساس کار در جست و جو های علمی بر پایه ی واژگان کلیدی است. من دانش تولید شده پیرامون الف و ب را به جزیره هایی در دانش بشر تشبیه کردم که جدایی واژگان، ارتباط آنها را قطع کرده است.

این وضعیت چالشی قابل تعمل است به خصوص در علوم انسانی که مباحث، حالت انتزاعی دارند.

این چالش در تمام دنیا وجود دارد، اما در ایران (مانند خیلی جاهای دیگر) معضل ترجمه واژگان را هم باید اضافه کرد. علوم تولید شده که خود ممکن است با مسائلی از قبیل «جزیره های دانش» رو به رو باشند، زمانی که به زبان دیگری از قبیل فارسی ترجمه می شوند، بر تنوع و گوناگونی شان افزوده میشود.

چندی قبل که به اهمیت «معنای ذاتی قائل بودن برای چیزها» نظرم جلب شده بود، در نوشته ام مکرر آورده بودم «ذاتی و غیرقابل تغییر دانستن معنای چیزها» ولی بعد تصمیم گرفتم به جای تکرار این جمله از «ذاتی انگاری» استفاده کنم و به این ترتیب واژه ذاتی انگاری را خلق کردم.

زمانی که به جست و جو در این زمینه پرداختم، شخص دیگری را نیافتم که از واژه ی «ذاتی انگاری» استفاده کرده باشد، اما مفهوم ذاتی انگاری را به essentialism نزدیک یافتم (هر چند مطمئن نیستم مفهومی که از ذاتی انگاری طلب می کنم، همانی باشد که دیگران از essentialism تلقی می کنند). بنابراین واژه های به کار رفته برای essentialism را جست و جو کردم و دریافتم که افراد گوناگون به سلیقه ی خود از معادل های متعددی برای آن استفاده نموده اند:

ذات گرایی

ذاتگروی

ذاتی گرایی

ذاتی پنداری

ذات باوری

اصالت ذات

اصالت ماهیت

اصالت جوهر

ماهیت گرایی

ماهیت باوری

جوهر گرایی

گوهر گرایی

اصول گرایی

اصل گرایی

هر چند که می توان دلایلی به نفع یا بر ضد برخی از این معادل ها برشمرد، اما ناراحتی اصلی من این است که با جست و جوی «ذاتی انگاری» نمی توانم از مطالبی که دیگران در مورد ذاتگرایی و ... گفته اند، آگاه شوم.

شهر واژه ها

بر پیشانی واژه ام بوسه زدم و تا آستانه ی کاغذ پاره ای کوچک بدرقه اش کردم. به چشمان کلام ام خیره شدم، دست در دست او در سکوتی ملالت بار به انتظار گشوده شدن در سعادت شدم. از خودم پرسیدم این بیگانه کیست؟ سعی کردم با او از خودم سخن بگویم و واژه واژه با او راه بروم. نمیدانم کلمات چرا می خندند. چرا شتابان میآیند و میروند، بی لحظه ای درنگ. چه کسی گوینده است و چه کسی گفته شده؟! این واژه شاید خودم باشد و من واژه ای باشم در ذهنی سرگردان، در انتظار شهامت گفته شدن. پیرمردی مهربان سعی در وساطت میان واژگان دیگر داشت، او «واو» وصل بود. آن طرف تر «یا»ی انتخاب غرق شک و تردید به واژه های قبل و بعدش زل زده بود. چند جمله دیگر هم ناامیدانه به «ولی» خیره سر چشم دوخته بودند، چرا که او ناجوانمردانه آنها را به جمله ای مخالف رهنمون شده بود. «اما»ی خشن هم بهتر از این نبود. او با بیرحمی به انتظار تمام شدن یک جمله بزرگ نشسته بود و سپس با پوزخندی زهرآگین به میدان آمده بود و به جمله ی دشمن خوش آمد گفته بود. واژه ها در هم آمیخته بودند و غوغایی بود. در گوشه ای، واژه های «هم خانواده» غرق گفت و گو بودند و از بزرگی خاندانشان با هم میگفتند. آن طرف تر منازعه ای در گرفته بود و یک واژه خود را بومی و اصیل میدانست و دیگری را متهم میکرد که بیگانه است و خواستار حذف او بود. در جای دیگری واژگانی بودند عجیب الخلقه، با املایی ناآشنا که هرگز ندیده بودم. میگفتند تولد این واژه ها از عوارض دوران نو و استفاده از وسایل مضر ارتباط جمعی است. برخی واژه های قدیمی با تاسف از عدم پای بندی به قوانین دستور زبان گله میکردند. گروه دیگری خواستار بازبینی دستور زبان کهن بودند. دلم برای «چرا» تنگ شده بود، آخر از در دوران کودکی که هم دم همیشگی من بود، دیگر ندیده بودمش. سراغش را گرفتم، گفتند که در محبس است...