دو رویکرد نادرست در کنکاش حقیقت

سختگیری برای انکار: یعنی شخص برای امری که دوست دارد بپذیرد، سراغ دلیل و حجت نمیرود، اما اگر امری بر وفق مرادش نباشد، استاندارد علمی اش به بالاترین حد میرود، و مدارک و ادله بی پایانی را طلب میکند، آن هم مدارک محکمی که مو لای درزشان نرود. سختگیری اگر همیشگی باشد، نشانه دقت علمی است، اما همان طور که ذکر شد، میتواند ابزاری برای دفاع از خواسته های فرد و تهاجم فکری به مخالفان باشد. این سختگیری انکار، نه تنها میتواند یک سفسطه باشد که در مواجه با دیگران به کار رود، بلکه میتواند به عنوان نوعی «خودفریبی» نیز بروز کند.

شکست دشمن فرضی: در این روش به جای ذکر دلیل در رد یا تایید سخنان طرف مقابل، در ابتدا نکته ای را به عنوان «لب کلام/عصاره گفته/منظور اصلی/خلاصه» گفته های طرف مقابل معرفی نموده، و در حالیکه این «لب کلام/خلاصه/منظور اصلی» برابر و معادل صحبت گوینده مذکور نیست، با رد آن، مخاطب را «مغلوب» میکنند. نکته مهم این که در مباحثاتی که به جای هم فکری و تلاش برای دستیابی به یک ایده بهتر، تمرکز بر غلبه بر مخاطب است، و همفکری به «هم آوردی» تبدیل میشود، افراد ممکن است آگاهانه و عمدا و از روی «زیرکی» از این روش استفاده کنند. در غیر این صورت استفاده از این روش ممکن است از روی اشتباه به دلیل عدم انتقال درست منظور گوینده رخ دهد.

هر دو فرایند فوق، هر چند که به فرد میتوانند کمک کنند احساس خود حق پنداری نماید، اما مانعی در همفکری و دستیابی به حقیقت هستند.
همان گونه که در بالا ذکر شد، همفکری با هم آوردی (نزاع) تفاوت دارد. مثال همفکری، چون دو کودک است که با اشتراک گذاشتن بلوک های ساختمانی شان، برجی را بنا میکنند که از تک تک برجی هایی که هر کدام میتوانستند بسازند بلندتر است. برای این امر باید در کمال آرامش به همکاری با هم بپردازند و هر نوع هیجان و آشفتگی باعث ریختن برج ساخته شده میشود. این فرایند بازنده ای ندارد. مثال هم آوردی، دو کودک است که بلوک های ساختمانی شان را به سوی هم پرتاب میکنند، در عین هیجان و خشونت و آشفتگی. به ظاهر این فرایند میتواند یک برنده داشته باشد. اما در واقع هیچ چیز ساخته نشده و هیچ برنده ی واقعی وجود ندارد.

اکوی مطالب در اینترنت

ممکن است به نظر برسد که اینترنت یک منبع لایتناهی از مطالب است. من در یک مطالعه به بررسی انعکاس اختلال بیش فعالی و کم توجهی در اینترنت پرداختم و برایم جالب بود که مطالب، مخصوصا در وب سایتهای رسمی، آن قدر که در ابتدا ممکن است به نظر رسد، متنوع و گسترده نیستند؛ بلکه مطالب محدودی در وب سایتها اکو می یابند. یعنی چند دیدگاه محدود، با اشکال مختلفی در نحوه ارائه مطلب، توسط منابع گوناگون باز گویی میشوند. با مزه این که همین مقاله من هم تا حدی دچار اکو شده است و در چند وب سایت مختلف سر و کله اش پیدا شده، از جمله در یکی از زیرشاخه های وب سایت بریتانیکا که دسترسی به کل مقاله را هم فراهم کرده است:


اما از نوشته هایی که پیش تر نوشته بودم، دو مورد تا جایی که من مطلع شده ام، بیشترین اکو را داشته اند. یکی مطلبی است با عنوان «دلایل خستگی خود را میدانید؟» که در مجله سروش بانوان منتشر نموده بودم و بعد در وب سایت تبیان پیدا شد و اکنون در بسیاری از وب سایت های دیگر هم نقل شده است. مورد دیگر مطلبی بود که در مقایسه مدیریت دانشگاهی در ایران و بریتانیا نوشته بودم و بعد به صورت ویرایش شده و با تغییرات جزئی و کلی در وب سایتهای متعدد آن را دیدم و حتا با ای میل از افراد مختلف دریافتش نمودم. از جمع بندی این دو مورد این نتیجه غیر دقیق را میشود اتخاذ کرد که خیلی ها احساس نشاط و سرحالی نمیکنند، و دوست دارند تقصیر آن را گردن دیگران (مخصوصا رئیسان و مدیرانشان) بیفکنند!
در کل جالب خواهد بود که به طور جدی بررسی شود چه مطالبی در وب های فارسی بیشتر اکو پیدا میکند.

درک ایرانی ها از زمان

پیش تر در مقایسه ام بین ایرانیان و اهالی بریتانیا به مفهوم زمان اشاره کرده بودم. دوباره توجه ام به این نکته جلب شده است و معتقدم که عدم درک زمان که در بخش قابل توجهی از مردمان برخی کشورها از جمله ایران دیده میشود، یک ضعف شناختی در بعد مفهومی است. یعنی این طور نیست که واژه زمان به گوش برخی مردم نرسیده باشد، بلکه مفهوم زمان و دقیقه و ثانیه برای برخی ها «جا نیفتاده است». برای این که جا افتادن مفهوم را بتوانم روشن ذکر کنم از مثال واحدهای طول استفاده میکنم. شاید خیلی ها در ایران بدانند که واحد های طولی انگلیسی نظیر اینچ، یارد و مایل چه معادلهایی دارند، اما دانستن این واژه ها کمکی نمیکند تا اگر به کسی بگوییم یک کتاب 7 اینچی، بلافاصله و بدون نیاز به تبدیل کردن، بتوانند قضاوت کنند که آیا این کتاب کوچک، معمولی، یا بزرگ است. ولی اگر به سانتی متر ذکر شود، چون در طول زمان با مثالهای متعددی از آن رو به رو شده اند، سریعا میدانند یک کتاب 5 سانتی متری خیلی کوچک، و 50 سانتی متری بزرگ است.
در مورد زمان هم وضع به همین گونه است. این که 10 دقیقه به چه مدت زمانی اطلاق میشود و تفاوت آن با 5 یا 20 دقیقه چه قدر است، حالتی است که باید در طول عمر و به تجربه به افراد آموخته شود. وقتی این آموزش به طور طبیعی رخ ندهد، نه این که افراد نخواهند وقت شناس باشند، نمیتوانند. به همین دلیل دیده میشود که:

- تاخیرها و بدقولی های زمانی حتا در امور رسمی و جدی دیده میشوند؛
- توانایی برنامه ریزی وجود ندارد، چون یکی از مهم ترین ابزارهای برنامه ریزی قابلیت درک مفهوم زمان است؛
- افراد عادت خواهند داشت که چند کار را به صورت همزمان انجام دهند، چون درکی از زمان مورد نیاز برای تک تک کارها ندارند؛
- علاقه ای برای پرداخت وجه برای، و احترام به زمان دیگران وجود ندارد؛
- و میشود به این فهرست هم چنان افزود.

یک نکته کلی هم این که من در مورد فوق و سایر موارد که به نقد فرهنگ و خصوصیات مردم میپردازم، از سویی چون این انتقادها بر پایه مشاهدات بنا شده اند، به درستی آنها، دست کم برای برخی موارد، اعتقاد دارم، و از سویی دیگر میدانم که آنها مثل هر نکته دیگری در روانشناسی و جامعه شناسی قابل تعمیم به کل موارد نیستند. از سوی دیگر از انتقاد از مردم، حس خوبی ندارم، چون این کار هر چند میتواند در درازمدت به سود مردم باشد، ولی با در نظر گرفتن علل تاریخی نارسایی های فرهنگی، انتقاد از مردم نوعی سرزنش قربانی است.

کار مهم

خیلی ها علاقه دارند کارهای مهم انجام بدهند و به موفقیتهای بزرگ برسند. من ادعا میکنم که شکست نخوردن در کاری که پیش تر امکان با موفقیت انجام دادنش نبوده است، یک پیروزی، پیشرفت و یک کار مهم است. به همین دلیل:

- با توجه به آمار بالای تصادفات در ایران، هر زمانی که یک نفر بدون تصادف به مقصد برسد، کار مهمی انجام شده است (این طنز نیست، نکته ای جدی است و جدی بودن آن را کسانی که دچار حادثه شده اند میتوانند درک کنند.)

- کسی که معتاد است، اگر به کارهای معمولی اش بپردازد، بی آن که سراغ اعتیادش برود، نه تنها کار مهمی انجام داده است، بلکه معجزه ای بزرگ را تحقق بخشیده است.

- کسی که در گذشته با دیگران پیوسته در نزاع بوده است، اگر با آرامش با دیگران ارتباط برقرار کند کار مهمی انجام داده است.

نکات فوق ساده و بدیهی به نظر میرسند، اما مهم اند. دیدن اطراف شاید به نظر ما عادی برسد، اما کسی که نابینا است، اگر بینایی اش را بدست آورد درک خواهد کرد که این کار چه قدر مهم است. هر کاری که دیروز با موفقیت انجام نشده، اگر امروز به طور «عادی» انجام شود، کار مهمی انجام شده است.

نبود مدرک

تکذیب ناخواستنی ها،
خواسته را، راه بودن نیست.
نبود مدرک در دستم،
مدرک نبودن نیست.

----------
این مطلب را در حاشیه جزوه ای نوشتم که در طی یک دوره چهار روزه در زمینه مرور نظام مند متون علمی به ما دادند. در آن جزوه ذکر شده بود:«Absence of evidence is not evidence of absence» و من آن را به صورت مطلب بالا نوشتم. این دوره نکات بسیار جالبی داشت، اما شخصی ترین احساس من، این نکته بود که با وجود آن که تحصیل دکترایم به اتمام رسیده و با وجود این که در زمینه مرور نظام مند گمان میکردم کلی تجربه و مطالعه دارم، اما باز هم گستردگی مطالب، حس ندانستن و نیاز به یادگیری را بدجوری به رخم می کشید. یادم میاد در دوران دانشجویی گمان میکردم یک استاد باید «تمام» مطالب حوزه خودش را بداند، نکته ای که اکنون به حساب جوانی ام در آن دوران میگذارمش و از این بعد سعی میکنم مراقب «گمان کردن» هایم باشم و یادم باشد که: «ان الظن لا يغني من الحق شيئا» [ يونس 36 ]. تسلی بخش این احساس من، این نکته بود که شاید من در زمره جوان ترین شرکت کنندگان این دوره بودم که از سوی موسسه کوکران (The Cochrane collaboration) برگزار شده بود و مسن ترین هم احتمالا خانمی بود در حدود 60-70 سال که از کانادا برای شرکت در این دوره به ناتینگهام آمده بود. یادگیری انتها ندارد، دانشجویی یک شغل مادام العمر است که با فارغ التحصیلی از دوره دکترا تازه شروع میشود.

سردی فراموشی

دوش خواب غریبی دیدم
که مرا مایه افسوس و غم است
خواب دیدم که عزیزی مرده
مدتی پیش و من
غافل از فقد و نبودش بودم
و با غصه درد
سر صحبت به همو بگشودم
تا ز رنجش کاهم
و خودم میدانم
که مرا حزن ز کردار خود است
و ز نادیدن او
که وجودش در یاد
گو اییا مرده و من
اندوهگین
سوز سردی سنگین
در هوای دلم است
گرمی و نور کم است
گرمی و نور کم است

حافظه عاطفی

حافظه عاطفی به این کمک میکند که درک کنیم چرا افراد «عهد شکنی» میکنند. این عهد شکنی جنبه های مختلفی دارد. مثلا یک نفر که مبتلا به بیماری شده با خودش عهد می بندد که از این به بعد، تمام نکات لازم برای رعایت سلامت خودش را رعایت کند، اما بعد از مدتی این عهد را فراموش میکند و دوباره به انجام کارهایی میپردازد که برای سلامتش مضر است. یا کسی که احساس محبت نسبت به کسی/چیزی میکند و تصمیم میگیرد (با خود/دیگری عهد میبندد) که در آینده برای آن شخص/چیز وقت صرف کند، بعد از مدتی به گونه دیگری رفتار میکند. و مهم ترین مثال، زمانی است که انسانها در زمان گرفتاری های دشوار و لاینحل به خدا رو میاورند و با او عهد میبندند که زین پس چه کنند و چه نکنند، ولی بعد از مدتی عهد و توبه خود را فراموش میکنند.

در تمام موارد فوق علت رفتار انسانها این نیست که اصل وجود تعهد مورد نظر فراموش شده است، بلکه نکته اصلی فراموشی احساسی است که در زمان عهد بستن وجود داشته است. با برطرف شدن ترس، عشق، و هیجان اولیه، احساس افراد نیز عوض شده و انگیزه تغییر می یابد. لازم است که دقت شود که تصمیمات انسانها تا حد زیادی به خلق و حالت روحی آنها بستگی دارد. برای مثال، اختلال خلق دوقطبی بر خلق افراد مبتلا تاثیر میگذارد، و افراد مبتلا گاه افسرده و گاه سرخوش هستند. در هر کدام از این نوسانات خلقی، تحت تاثیر خلقی که افراد در آن هستند، آنها ممکن است تصمیماتی اتخاذ کنند که در غیر این صورت نمیکردند.

نکته دیگر این است که حافظه درازمدت میتواند چند نوع داشته باشد:
حافظه کلامی: به خاطر آوردن به صورت کلمات نظیر اشعار، اعداد، اسامی و غیره.
حافظه حسی:نظیر به خاطر آوردن یک بو، مزه یا صدای خاص
حافظه فرایندی: که باعث میشود افراد کاری نظیر رانندگی یا نواختن یک ساز موسیقی را به خاطر آورند
و حافظه عاطفی: که در فوق ذکر شد و معرفی گردید.

در همین راستا نظر به اهمیت حافظه عاطفی، لازم است زمانی که افراد تحت تاثیر یک حس به یک تصمیم گیری رو میاورند در نظر داشته باشند که در حالت عادی با تغییر احساس مذکور، دیدگاه و رفتارشان عوض خواهد شد. بنابراین اگر تصمیمی که گرفته اند یک عهد درست و ضروری است، لازم است به فکر مناسباتی برای حفظ و یادآوری احساس اولیه باشند.

در مطلبی که تحت عنوان یاد خدا، از قرآن جمع آوری کرده بودم، به مواردی اشاره شده است که برای حفظ عاطفی انسانها نسبت به خالقشان اشاره شده است.

قصه های ناگفته

اینک من و غم و گوش تو ای چاه
صد قصه ناگفته و صد غصه و صد آه
خواهم که کنم نقل به تو جمله به جمله
از قصه تنهایی شیران بی پناه

***
در سینه چو آه دارم و غم
میل است به شفا و آب زمزم
چون ابر صفا به نزد من آی
بربار ز مهر و عشق نم نم

مصادیق جدید در شعر

با خودم فکر کردم اگر شعرای قدیم در زمان حال میزیستند، لابد از مصادیق امروزی برای شرح مطالب شان استفاده میکردند، برای مثال میگفتند:

من تو را جانا به سان مُهر ویزا دوست دارم!
یا چو آن قارچ و پنیر روی پیتزا دوست دارم!
*
ای یار من گلی تو
پاراستامولی تو
*
از قطار عشق تو جا مانده اند
پس بگو تاکسی بر ایشان آورند
*
در کنکور عشقت مردود گشته بود
زیرا رقیب سوال را خریده بود

یک مطلب ناتمام

این مطلبی است که شروع کردم، اما نتوانستم تمامش کنم:

در خیال بودم که من روزی از این دنیا روم
چشم بسته، بال باز، سوی معبودم پرم
با خودم گفتم که پرسم با ادب از حق سوالاتی عجیب
پاسخی خواهم به جای حور خوش تیپ و نجیب!

... اما بعد نتوانستم تصمیم بگیرم چه سوالی بپرسم.