واژه های بیخوابی

باز هم امشب بیخواب شده ام من

از مکر زمانه بیتاب شده ام من

چشم خسته و سینه از فغان پر

سرگشته به گرداب شده ام من

***

آخر که نظر رفت و دلم باز نیامد

بسیار سخن گفت ولی راز نیامد

آن گردش افکار و این پیچش احوال

اردک پرید، قو برفت، غاز نیامد

***

من خسته و حیران ز سکوت ابلهانه

سرگشته ز آن شور و ز این حال شبانه

گفتم که بخوابم که به خواب بینمش باز

ای وای ز بیخوابی و این رسم زمانه

***

این واژه که این گونه به فکر من روان است

پیغامبر من به زمین و به زمان است

ای واژه برو دست خداوند به همراه

صد قصه ناگفته به راه تو نهان است

***

دیگر مرا حرف به گفتن نمیآید چرا

این حال جز به یک دم نمیپاید چرا

سوی سختی دل چرا دارد مسیر

عافیت جویی به یک عاشق نمیباید چرا

ضربدر قرمز

آن ضربدر قرمز که به کنج صفحه ی توست
لطفی زخدا هست یقینا به تو ای یار
وآن دم که گرفتار وب هستی و شدی سست
بر آن کلیک کن که رهد کله ات از دار
این شاعر شوریده کنون دست ز وب شست
بر او نکنید عیب که خودت دل بده بر کار
این شعر بگفتم که به «فیس بوک» کنم پست
زان پس بروم من خداوند نگهدار

تنوع در دانش: یک تجربه شخصی

عنوان بالا ترجمه عنوان مقاله ای است که در ژورنال Enquire منتشر کرده ام. این مقاله به بررسی اهمیت تنوع در دانش میپردازد و به عنوان یک بررسی موردی، به شرح تجربه شخصی من در خصوص دانش مرتبط با اختلال کم توجهی و بیش فعالی میپردازد.

لینک مقاله و سایر مقالات این شماره ژورنال:


و لینک دانلود متن کامل مقاله (پی دی اف):


صداقت

در دانشکده جامعه شناسی و سیاست گذاری اجتماعی در دانشگاه ناتینگهام استادی بود به نام «نیک»(Nick) که وظیفه رسیدگی به مشکلات دانشجویان دکترا بر عهده او بود. یک بار زمانی که با مساله ای مواجه بودم به او مراجعه کردم، اما او برای حل مساله من و هم چنین یکی دیگر از دانشجویان دکترا به نام آنجلا که برای مشکل مشابهی جداگانه به او مراجعه کرده بود، اقدام خاصی انجام نداد.

گذشت و مدتی بعد شنیدیم که «نیک» دارد از دانشگاه ما میرود و به همین مناسبت کارت پستالی از طرف برخی دانشجویان تهیه شده و در محلی گذاشته شده است که دانشجویان به رسم یادبود تک تک آن را امضا کنند. من هم به عادت دیرینه ایرانی، برای شاد کردن دل «نیک» و این که: «گناه دارد، یک وقت دلش نشکند!»، دوان دوان رفتم و کلماتی محبت آمیز نوشتم و امضا کردم و از او به خاطر «همه زحماتش» تشکر کردم! وقتی راضی و خرسند از عمل «انسانی و اخلاقی» خودم برمیگشتم، آنجلا را دیدم و به او گفتم که کارت مذکور فلان جاست، تا اگر دوست دارد برود و امضا کند. اما آنجلا گفت: «وقتی نیک برای من کاری نکرده، و من از او راضی نیستم، چرا الکی امضا کنم؟ این صادقانه نیست.»

از امضای خودم شرمنده شدم و تصمیم گرفتم دیگر کتبی یا شفاهی به هیچ کس نگویم «مرسی»، مگر این که واقعا از او ممنون باشم. جالب است که عدم صداقت گاهی آن چنان در وجود آدم ها نهادینه میشود، که آن را نمی بینند و نمیدانند جور دیگری هم میشود رفتار کرد.

حرف دارم برای گفتن!

تا به حال با افرادی برخورد کرده اید که مدام میگویند: «خیلی حرف برای گفتن داریم»؟

من در مواجه با این افراد، مخصوصا اگر انها پشت تریبون باشند، ولی به جای گفتن دو کلمه حرف حساب، مدام به ذکر جمله بالا بپردازند، از خودم میپرسم: خوب اگر حرفی دارند، چرا به جای نق زدن، حرفشان را نمیزنند؟!

اگر جایی جلوی حرف زدن یک نفر یا گروهی از افراد را گرفته باشند، خوب حق دارند آن جمله را بگویند. ولی تجربه من حاکی از آن است که جمله فوق، گاهی نشانه داشتن حرف نیست، نشانه پرادعایی و پررویی است. اصلا ربطی به میزان حرف ندارد، و اگر هم داشته باشد رابطه منفی با آن دارد. یعنی کسی که حرفی برای گفتن ندارد، یا در واقع حرف درست و حسابی برای گفتن ندارد، دائم نق میزند و میگوید «خیلی حرف برای گفتن دارم!».

شاید هم من بدشانس بوده ام، و با مواردی منفی مواجه شده ام:

- گاهی دیده ام که تریبون را به یکی میدهند که مثلا 20 دقیقه صحبت کند. ده دقیقه ابتدای حرف را به ذکر این نکته میگذراند، که حیف فرصت کم است، اگر وقت بود چه قدر میشد در مورد این مساله حرف زد. ده دقیقه آخر را هم به گفتن مطالبی تکراری و کسل کننده و بی خاصیت سپری میکند. همان خدا را شکر که بیشتر از 20 دقیقه وقت در اختیار این قبیل افراد نیست (البته معمولا هم اگر 20 دقیقه وقت دارند، حداقل تا 40 دقیقه حرف میزنند، 20 دقیقه نق زدن در خصوص کمی وقت، و 20 دقیقه حرف الکی).

- یک بار یک هم کلاسی داشتیم که در یکی درسها مرتب میگفت حیف فرصت نیست، والا خیلی حرف برای گفتن دارم. یک بار استاد مربوطه که آدم با حالی بود، رفت نشست پیش دانشجویان و به آن همکلاسی ما گفت بسم الله، شما بفرمایید! بعد از کلی ناز و ادا وقتی رفت پشت تریبون، نصف وقت را توضیح داد که در آن فرصت اندک نمیشود حق مطلب را ادا کرد، و ما بقی وقت را هم به گفتن چرندیات بی محتوا سپری کرد.

- یک بار در دوران دانشجویی مراسمی داشتیم و خبرنگار صدا و سیما (که خودش هم دانشجوی پزشکی و دوست من بود) قرار بود با من به نمایندگی از سایر دانشجویان صحبت کند. در راه یک نفر که جریان را فهمید، دوان دوان از من سبقت گرفت و انگار که مصاحبه کردن، چه نعمت بزرگی است و اگر دیر بجنبد «این نعمت بزرگ» از کفش میرود، به من یادآوری کرد: «من خیلی حرف برای گفتن دارم!». من ایستادم و گفتم «حرفی نیست، ولی مصاحبه به زبان انگلیسی است!». و این حرف آب سردی بر روی رفیقم ریخت و سریع ترمز کرد و منصرف شد. وگرنه اگر او مصاحبه میکرد، احتمالا نصف وقت را برای مخاطبان یادآوری میکرد که خیلی حرف برای گفتن دارد و لی حیف در این فرصت اندک ...

نتیجه گیری اخلاقی: اگر کسی حرفی برای گفتن دارد، بهترین کار این است که آن حرف را بزند!

----------------
دکتر فلاح: در مورد این مطلب شما خیلی حرف برای گفتن دارم اما فغلا وقت ندارم. هههههههه

پوریا صرامی: :-)

دکتر فلاح: خب حالا وقت دارم. من هم با شما موافقم . شاید به این دلیل این موضوع اتفاق می افتد که ما برای "لا ادری" یعنی همان نمی دانم ارزش معرفتی و علمی قائل نیستیم . در حالی که نمی دانم نیمی از دانستن است.و اگر کسی به وضوح در مورد موضوعی مواردی که نمی داند را بتواند بداند و بگوید این خود علامت تسلط بر دانسته ها و ندانسته هاست. خوب است شما که کارتان مرتبط استبیشتر از زاوایای مختلف ارزش کلمه نمی دانم را که مقدمه ایجاد سوال و سوال خود مقدمه تحقیق و کشف است را برای ما ها که نمی دانیم و گاهی نمی دانیم که نمی دانیم بیشتر روشن کنید. همنشینی با دانشمندان متواضع که به راحتی می گویند من این موضوع را نمی دانم می تواند کمک کند تا بر ترس از گفتن کلمه نمی دانم غلبه کنم. متوجه شده اید که گاهی در خیابان از کسی آدرس می پرسید و شخص به جای گفتن کلمه نمی دانم به شما آدرس غلط می دهد. برای من پیش آمده است. باید از مدرسه به بچه ها بیاموزیم که اگر نمی دانند به راحتی و با خونسردی بگویند نمی دانم تا در جامعه اینهمه آدم با ژست علامه دهر نداشته باشیم. ... البته من وقت نیست اگر بود می توانستم در مورد این موضوع به اندازه یک یک کتاب حرف بزنم! هههههه

پوریا صرامی: نکته جالبی را اشاره کردید (دارم مقاومت میکنم نگویم حیف فرصت نیست...) من در درجه اول علت مساله بالا را «نمیدانم»، اما دو موضوع مرتبط که ممکن است توضیح دهد استنکاف مردم را از گفتن «نمیدانم»، یکی میتواند ظاهرگرایی باشد و دیگری ذاتی انگاری که در وبلاگم در مورد هر دوی آنها مطالبی نوشته ام ( بر کلمات یاد شده کلیک نمایید). نکته جالبی بود و از شما به خاطر نظر جالب و مفیدتان متشکرم.

تعارض در گفتار/افکار

موضوعی که در ذیل به آن خواهم پرداخت، تعارض در افکار افراد است. بدین معنا که گاه دیده میشود افراد دو گزاره را که منعکس کننده افکارشان باشد بیان میکنند، ولی آن دو گزاره در تناقض منطقی با یکدیگر هستند. برای مثال اگر من از سویی بگویم: «راستگویی در همه شرایط لازم است» و از سوی دیگر اظهار کنم: «گاهی مصلحت بر دروغگویی است»؛ در این صورت بیان کننده دو گزاره بوده ام که با هم سازگار نیستند.

در ذیل به کنکاش علل احتمالی چنان پدیده ای میپردازم:

- دروغ گویی: اولین و ساده ترین علت این است که فرد در هنگام گفتن دست کم یکی از گزاره ها صداقت نداشته است. در این حالت فرد آگاهانه گزاره ای را به زبان آورده که منعکس کننده افکار واقعی اش نبوده است. بنابراین تعجبی هم ندارد که گفته های او در تعارض باشند. بنابراین نفاق و دورویی در گفتار، رابطه نزدیکی با وجود تناقض در گفتار و افکار دارد. اگر من در موقعیت های مختلف افکار خود را از روی نفاق و دروغگویی به گونه های متفاوت معرفی کنم، در این صورت بین گزاره های گفته شده تعارضات و ناسازگاری هایی وجود خواهد داشت. از این منظر کشف و بررسی تناقضات در گفتار و افکار افراد دارای اهمیت خواهد بود، چرا که نشان دهنده عدم صداقت گوینده خواهند بود.

- باورگرایی: انسانها روبات نیستند که بر اساس اصول از پیش تعیین شده و تغییر ناپذیر رفتار کنند*. انسانها باورها و رفتارهای شان را در طول زندگی از دیگران یاد میگیرند و گاه در دو موقعیت مختلف دو گونه متفاوت باور/رفتار فراگرفته میشود. مثلا یک کودک ممکن است در خانواده فراگیرد که گاهی لازم است دروغ گفت، ولی در مدرسه بیاموزد که در همه حال باید راستگو بود. در این صورت دو باور متفاوت در ذهن فرد حک میگردد. البته ممکن است تعارضات این چنینی پیچیده تر از مثال یاد شده باشند، به گونه ای که حتا خود فرد هم به راحتی نتواند از وجود آنها آگاه شود و با این تناقضات زندگی کرده و در برخی موقعیتها بر باور اول و در شرایطی مختلف بر باور دیگر تکیه کند. در این موارد بر خلاف گروه اول، قصد فریبکاری و نفاق در میان نیست و فرد تناقضات را کسب کرده و با آنها زندگی میکند. کشف این قبیل تعارضات توسط کسانی که به آنها عادت کرده اند کار ساده ای نیست، و لذا یا توسط دیگران که دیدی متفاوت دارند صورت میگیرد (و یا با مقایسه خود با دیگران که متفاوت هستند) و یا نیازمند توانایی کنکاش منطقی و نگرش فلسفی عمیق است.

در بالا علت پیدایش تناقضات گفتاری/فکری را در دو گروه بررسی کردم. نکته دیگر بررسی علت تداوم تناقضات کسب شده است. در گروه اول، علت ایجاد و تداوم تناقض، تلاش آگاهانه برای کسب یک سود و یا رفع یک ضرر است. برای مثال اگر فردی که به راستگویی اعتقاد ندارد، خود را معتقد به این رویه معرفی میکند یا به قصد کسب منفعتی نظیر استخدام شدن است و یا از ترس یک ضرر نظیر سرزنش و طرد دیگران است. بنابراین در جوامعی که به دلیل محدودیت امکانات و یا سخت گیری فکری، زمینه دروغگویی فراهم شده است، تناقضات گفتاری /فکری نیز بیشتر تولید یافته و ادامه پیدا میکنند. از سوی دیگر کشف تناقضات ناخودآگاه (گروه دوم)، به میزان توانایی فرد در به چالش کشیدن افکار و گفتار خود و مهارت فلسفی و منطقی آنها بستگی دارد. در این منظر کسی که فردی زودباور باشد و قلبا شهامت تحت پرسش قرار دادن افراد باور ساز (والدین و اولیا مدرسه در مثال بالا) را نداشته باشد، باورهایش را به چالش نمیکشد و آنها را با تمام تناقضاتشان حفظ مینماید. در واقع این افراد بر «باورگرایی» تکیه میکنند.

در پایان باید تاکید کنم که ممکن است آن چه که تناقض به نظر آمده است، توجیه پذیر باشد، و علت دیدن یک تناقض، نقص علمی و کم آگاهی بیننده باشد، نظیر تناقضاتی که حضرت موسی در کارهای حضرت خضر مشاده کرد. اما با فرض بر درستی یک تناقض،به طور خلاصه وجود تناقضات در افکار و گفتار را در دو دلیل نفاق و یا باورگرایی میشود خلاصه کرد؛ که لازمه اکتشاف آنها داشتن صداقت و توانایی کنکاش فلسفی است.

------
تلاش برای متقاعد کردن افراد دارای تناقض فکری، خواه به دلیل عدم صداقت، خواه به دلیل باورگرایی، دشوار اگر نگویم غیر ممکن است.

* اشاره به داستانهای ایزاک آسیموف و اصول روباتیک

گفتن بدون دیدن



















چندی پیش سالگرد تشکیل گروه جامعه شناسی پزشکی در ایران بود و دوستان در ایران به میمنت و خوشی گرد هم جمع شده بودند. از لطف آنها قرار بود امکان حضور مجازی افراد دور از تهران هم فراهم گردد، و من نیز برای برقراری ارتباط تلاشی کردم ولی به دلیل مشکلات فنی صدایی رد و بدل نشد و من نیز قادر به دیدن دوستان نبودم و در نتیجه با تایپ کردن دورادور احوالپرسی و چند شوخی و مزاح کردیم.

روز بعد تصاویر جلسه را با ای میل برایم فرستادند، و دیدم که تصویر من و مطالب من را با پروژکتور بر روی پرده انداخته (یا به تعبیری از پرده برون انداخته اند). با این که به من گفته شده بود چه دوستانی در جلسه حضور دارند و میدانستم آنها من و مطالبم را میبینند (هر چند تصور میکردم این دیدن با سرک کشیدن بر لپ تاپ است!)، ولی به نظرم اگر دیده بودم شرایط را، بر گویشم از لحاظ فرم، و نه محتوا، تاثیر میگذاشت. این بود که یک سوال فلسفی-جامعه شناختی از خودم پرسیدم که چرا دیدن مخاطب ممکن است بر کلام تاثیر بگذارد؟

در ادامه تفکراتم را در پاسخ به آن سوال ذکر میکنم.

تغییر کلام بر اثر دیدن و یا ندیدن مخاطب به دلیل تغییر هدف گفتن نیست. تغییر کلام، منعکس کننده تغییر احساس گوینده است. درون فرد گوینده در همه شرایط یکسان نمی ماند ومنتاثر از محیط اجتماعی انسان های پیرامون است. بنابراین با تغییر محیط اجتماعی معنای القا شده از محیط به فرد نیز متغیر میگردد، و با تغییر بر احساس و «نفس» فرد، فرم واژگان در کلام گفته شده هم ممکن است متغییر شوند.
در شرایط معمولی، شاید انتظار برود محیط اجتماعی با «واقعیت» متناسب باشد، ولذا فرد بتواند خود، و کلامش را متناسب با واقعیت تنظیم کند. اما در شرایطی ممکن است تناسب مذکور از دست برود:

- گاه ممکن است محیط اجتماعی فرد را بالاتر از واقعیت ببرند، نظیر تملق و چاپلوسی برای روسا که بر شخصیت و گفتار آنها تاثیر میگذارد.
- گاه ممکن است محیط اجتماعی فرد را پایین تر از واقعیت ببرد، نظیر ننگ و برچسب زنی به کودکان بیش فعال و القای شخصیت بزهکار به آنها.
- گاه نیز ارتباط بر قرار کردن با محیط اجتماعی دشوار است، نظیر محیطهای مجازی که بدون دیدن مخاطب فرد ممکن است شخصیت، و گویشی متفاوت از محیطهای واقعی داشته باشد.


نکات فوق بر اصلی که قبلا هم بررسی کرده بودم استوار است، یعنی متغیر بودن درون افراد است که در تضاد است با «ذاتی انگاری».

به نظرم نمیرسد تلاش برای عدم تاثیر پذیری از محیط بهترین راهکار باشد و به جای آن باید با شناخت این واقعیت بر مبنای آن عمل کرد. مثال آن دمای محیط است. انسان در هوای سرد، احساس سرما میکند، عضلاتش منقبض شده و فرد میلرزد، خون از زیر پوست میرود و بدن سفید و کبود میشود. هر چند که برخی انسانها ممکن است با تمرین بتوانند در آب یخ هم شنا کنند، ولی بهترین رویکرد، تنظیم دمای محیط است و نتیجه این که بهتر است برای ارتقا محیط اجتماعی تلاش کرد، به گونه ای که انسانها با دریافت پس خوراند مثبت از محیط اجتماعی شان احساس مثبتی داشته باشند، این امر به نوبه خود بر رفتار و گفتار افراد تاثیر مثبت میگذارد و چرخه ای درست میکند. مثال آن رانندگی در انگلستان است که افراد یا مطابق قانون عمل میکنند یا به هم لطف میکنند و چراغ زدن یعنی بفرمایید قربان راه برای شما! با تجربه کردن چنان پس خوراندی، فرد ناخودآگاه همین برخورد مثبت را با دیگران مینماید.

و البته آخرین نکته، همان اولین نکته مطرح در این یادداشت است: محیط اجتماعی تا حد زیادی بر دیدن دیگران متکی است، و جالب است که بررسی شود، این ندیدن دیگران در محیطهای مجازی چه پیامدهایی را به دنبال دارد.

اسمها و کلمات

با برخی دوستان در خصوص آیه 30-39 سوره بقره بحث میکردیم، چند نکته در خلال این همفکریها به ذهنم رسید (بدیهی است که این نکات مثل سایر مطالب این بلاگ، یادداشت های من در این لحظه هستند، که شاید بعدها اصلاح شوند):

- نوع انسان در مقطعی از تاریخ شروع به استفاده از زبان کرده است. تاریخ دقیق آن معلوم نیست، برخی 50000 سال، برخی بین 100 تا 200 هزار سال قبل را در نظر میگیرند و برخی از محققان معتقدند که اجداد انسان (Homo rectus) در حدود یک میلیون سال قبل توانایی تکلم را پیدا کرده اند.(1) بنابراین به هر حال زمانی وجود داشته که انسان بوده، ولی هنوز توانایی تکلم نداشته است، و احتمالا در آن زمان خداوند برای زیردستانش (ملائکه) پرده از قابلیت انسان در خلافت الهی برمیدارد. حال آن که ملائکه که از انسان آن زمان به جز خرابکاری و خون ریزی چیزی ندیده بودند، دلیل این امر را نمیتوانستند درک کنند. اما پس از آن که خداوند به انسان توانایی تکلم را داد، چیزی که فقط انسان قادر به انجام آن است، معلوم شد که چرا انسان توانایی خلافت الهی را دارد وخداوند میدانسته در مسیر خلقت، انسان چه توانایی های را کسب خواهد کرد. این نکته که استفاده از واژگان (اسم ها) خاص انسان است، امروزه در تحقیقات نیز مشاهده شده است. در سال 1960، یک زبان شناس آمریکایی به نام چارلز هاکت، متوجه شد که توانایی سخن گفتن انسانها با توانایی ارتباط برقرار کردن سایر جانوران (اشاره کردن، signalling system) تفاوت دارد. مهم ترین تفاوت در استفاده از واژه ها (اسم ها) است، در حالی که هیچ موجود دیگری دیده نشده است که از واژه استفاده کند
(no other creatures appear to have words). (2).

هم چنین سه واژه در قرآن وجود دارد که به اعتقاد من لازم است معنای آنها از هم تفکیک داده شود:

اسم: واژه، همان چیزی که انسان برای مفاهیم مختلف خلق میکند (این توانایی خلقت، شاید تعبیر خلافت خدا باشد. خداوند به انسان، همانند خودش، توانایی خلقت داده است. همان گونه که خداوند میتواند بگوید موجود شو، و سپس موجود میشوند؛ انسان میتواند به واژه ها و کلمات بگوید موجود شو، تا موجود شوند.)

کلمه: یعنی مفهوم، چیزی که اسم به آن اشاره میکند. {فتلقی ادم من ربه کلمات (3) یعنی انسان برخی مفاهیم را از خداوند یاد گرفت، ولی خود انسان ممکن است بر روی همان مفاهیم اسامی متفاوتی بگذارد}.

تکلم: یعنی استفاده از واژه ها برای اشاره به مفاهیم.

قال، یقول: این فعل یعنی اشاره کردن، که میتواند به روشی غیر از استفاده از واژه باشد، همانی که هم انسان و هم غیر انسانها قادر به انجام آن هستند. این افتراق بهترین جا در سوره مریم روشن است، جایی که خداوند به حضرت مریم میگوید: فاما ترین من البشر احدا فقولی انی نذرت للرحمن صوما فلن اکلم الیوم انسیا (4) پس اگر انسانی را دیدی «بااشاره» به آنها بگو که روزه گرفته ای و با هیچ کس سخن نمیگویی. و در ادامه حضرت مریم هم اشاره میکند: فاشارت الیه (5). بنابراین زمانی که در قرآن به ارتباطات میان حیوانات نظیر مورچه ها اشاره میکند از فعل قال استفاده میشود (سوره نمل آیه 18).


1)Trask RL, Mayblin Bill, Introducing linguistic, icon books, 2000, Cambridge
2) همان صفحه 62
3) سوره بقره آیه 37
4) سوره مریم آیه 26
5) سوره مریم آیه 29

پنج دلیل برای موفق نشدن / پیشرفت نکردن

  1. سردرگمی و عدم تصمیم گیری در مورد ماهیت موفقیت
  2. عدم اطلاع ازنحوه و راه درست دستیابی به موفقیت
  3. عدم باور به امکان تحقق موفقیت
  4. راضی شدن به نتایج کوچک
  5. هدر دادن انرژی و توان با مسائل غیر ضروری

زنجیره باورها

باورهای افراد میتوانند سلسه وار مرتبط باشند. اگر کسی یک باوری داشته باشد، ممکن است تصور شود در صورت عدم تطبیق یک مشاهده با باور مذکور، فرد اقدام به تغییر باور خود میکند، در حالی که معمولا افراد با خلق یک باور جدید، باور قبلی را حفظ میکنند. به ندرت ممکن است مشاهدات آن قدر واضح و غیر قابل انکار باشند که سلسله باور امکان تداوم نداشته باشد و یک شیفت پارادایمی رخ دهد.
این امر نشان دهنده علت ثبات باورهای نادرست در افراد است و بر این اساس لازم است که افراد با دیده تردید آمیز و انتقادی به اندیشه های خودشان نگاه کنند.

زنجیره علل

یک پدیده ممکن است علل متعددی داشته باشد و آن علل نیز ممکن است خود سلسله وار موجب یکدیگر شده باشند. برای مثال فرض نمایید چند نفر بخواهند به صورت گروهی به جایی بروند و برای شروع سفر در جایی قرار بگذارند. در ساعت مقرر همه حاضر میشوند، به غیر از یکی از افراد که تاخیر دارد. در زمانی که همه منتظر فرد متاخر هستند، یکی از افراد منتظر تصمیم میگیرد که از فرصت استفاده کرده و برای انجام کاری برود. بعد از مدتی نفر اول حاضر میشود، اما از نفر دوم خبری نیست. در این مثال پدیده مورد نظر، تاخیر ایجاد شده است که دو دلیل متفاوت داشته و آن دلائل نیز به یکدیگر مرتبط شستند.
معمولا در بررسی چرایی وقوع پدیده ها تمرکز بر علت اولیه باقی میماند، در حالی که علل بعدی نیز حائز اهمیت اند، به خصوص که در بسیاری از موارد علل بعدی به راحتی قابل اجتناب و کنترل هستند.

گفتار قشنگ، کردار مشنگ

دوش تا سحرگاهان طفلم نخفت و از درد دل* خویش با من بگفت. آن دم که خواب بر ما غالب گشت و رودم گریه و غوغا بهشت، به ناگه همراه** من بانگ برآورد و ناله سرزد که برخیز هنگام نماز است و به خفتن نه نیاز است. من اسیر خواب و فاقد آرا، گفتم که رب فرموده لاتقربواالصلوه و انتم سکارا. پس خود بفریفتم و کاسه تقوی ریختم. چون به آسمان درآمد مهر عالم فروز و به پایان رسید خواب ایمان سوز، انگشت ندامت گزیدم و به حیله خود خندیدم و دانستم که چه بسا عالم، به کردار خود ظالم؛ و چه بسیار دارنده علم، بی بهره از حلم، و گاه هوش فرد را میکند مدهوش.


* کولیک نوزادی
** تلفن موبایل

یک فرایند درمانی از دید یک نوزاد

امروز خانم مهرسا صرامی، 2 ماهه، برای بررسی وزن، معاینه پزشکی و واکسیناسیون به درمانگاه مراجعه کرد. نظر وی را در خصوص این رویداد جویا شدم.

وی اظهار کرد: «ای ی ای ی ای ی».

ترجمه از زبان نوزادی: من را امروز در ماشین گذاشتند که مثل گهواره بود و خوشم آمد و خوابم برد. یک دفعه دیدم یک جایی هستم و لباسهایم را درآوردند و من را روی یک ترازوی سرد گذاشتند. خیلی بدم آمد و گریه کردم، ولی یک خانمی که تا حالا ندیده بودمش به جای این که از گریه من ناراحت بشود، میخندید میگفت خوبه، بچه تان وزن اضافه کرده. آخه بی تربیت، من را از خواب بیدار میکنی، بعد هم بهم میگی چاق؟ من کلی گریه کردم تا بابا و مامانم آرامم کردند. بعد من را بردند پیش یک آقایی که نفهمیدم جی پی بود، جی جی بود، پی پی بود، چی بود. آقاهه یک چیزی از گوشاش آویزون کرده بود و سر آن چیزه را گذاشت رو شکمم که سردم شد و جیغ زدم. بعد هی من را آویزان میکرد و میگفت میخواهم رفلکسش را امتحان کنم. آخه نامرد، مگر من به رفلکس تو کار دارم که تو مال من را امتحان میکنی؟ بعدش من را پیش یک خانم بردند که ظاهرش مهربان بود، ولی به دلم بد افتاده بود که قراره یک اتفاقی برایم بیفتد، برای همین گریه میکردم. خانمه یک دفعه (در این جا مهرسا با یادآوری این قسمت از خاطره بغض میکند) یک سوزن به این بزرگی (مهرسا سعی میکند با دستش نشان بدهد سوزن چه اندازه بوده، ولی چون هنوز بر دستانش کنترل ندارد، فقط دستهایش را در هوا تکان میدهد) کرد تو پایم. من داشتم جیغ میزدم، یک هو یک سوزن دیگر کرد تو اون یکی پایم! (در این جا مهرسا گریه میکند و قادر نیست بقیه ماجرا را تعریف کند).

رادیکالیسم در فکر، محافظه کاری در عمل


از مشخصه فرهنگ غالب در ایران محافظه کاری بسیار در پندار و گفتار است و مردم غالبا شهامت فکر کردن به بسیاری از امور را ندارند. این امر در دایره گفتار کتبی و شفاهی موجود منعکس است. از سوی دیگر، عدم محافظه کاری و احتیاط در رفتارها هم ویژگی خاص مردم ایران است که در نحوه رانندگی و یا مصرف دارو و اقدام بی رویه به انجام جراحی های زیبایی نمایان شده است.

بنا بر اعتقاد نگارنده، این موارد لازم است کاملا برعکس باشند. کمال مطلوب، در نداشتن حد و مرز در فکر (و به تبع آن گفتار) است، و در عین حال داشتن نهایت احتیاط در رفتار و اقدامات است. فکر باز و جسور می تواند بی پروا به انتهای امکانات موجود سرک بکشد و در نتیجه با شناخت انتهای طیف هر چیز، میتواند حد وسط برای رفتار را معین کند. منظور آن که فکر لجام گسیخته بیانگر رفتار عنان گسسته نیست، بلکه برعکس راهی برای کنترل رفتار است.

میزان احتیاط در رفتار و افکار شاید بی ارتباط نباشند. اگر مردمی به احتیاط و دوراندیشی عادت نداشته باشند، بی دلیل نیست اگر از هر فکری وحشت کنند، چرا که گویی به مجرد ورود فکر به ذهن، امکان اقدام به آن نیز وجود خواهد داشت. حال آن که محافظه کاری در رفتار میتواند ضمانت و اطمینان کافی برای آزادی فکر را فراهم نماید. برای مثال، اگر در ایران یک پزشک کتابی بنویسد در رد طب نوین و زیر سوال بردن دستاوردهای پزشکی، به احتمال زیاد این امر با واکنش افراطی و سراسیمه سایر همکاران رو به رو خواهد شد، چرا که در جایی که بخشنامه های خلق الساعه قدمتی به درازی تاریخ مان دارد، این نگرانی ایجاد میشود که فردای انتشار کتاب مذکور، با استناد به آن، تومار تمامی مراکز درمانی نوین درهم پیچانده شود.

در حالی که در بریتانیا که مردمان به احتیاط و وسواس فوق العاده در اقدامات شهره هستند، میتوان در افراطی ترین موضوعات کتاب و مقاله پیدا کرد، بی آن که موارد مذکور موجب وحشت و نگرانی شده باشند. برای مثال، چند وقت پیش برای شرکت در جلسه ای به انجمن روانپزشکی در لندن رفته بودم، و در سالن ورودی آن ویترینی بود حاوی کتابهای چاپ آن موسسه. جالب بود که برخی از کتابهای مذکور اساس روانپزشکی را زیر سوال برده بودند. این امر در آن جا باعث نگرانی نگشته بود، چرا که مشخص است کسی به استناد این دو سه کتاب یک باره تمامی علم موجود، که ماحصل هزاران کتاب دیگر است، را نابود نخواهد کرد.


عکس بالا هم دو عنوان از کتابهای مذکور را به نمایش گذاشته است.


همت عالی

هرگز مقاله تان را برای یک ژورنال کم اهمیت نفرستید؛ چون اگر مقاله را قبول کنند، موفقیت خاصی به دست نیاورده اید؛ اگر رد کنند، مایه ی سرشکستگی است!

هشیاری دائمی

در قرآن و سایر کتابهای مقدس آمده است که آدم به دلیل خوردن میوه ی ممنوعه از بهشت رانده شد. یعنی حتا در بهشت هم انسان نیازمند حفظ هشیاری و مراقبت از اوضاع و شرایط و رفتارهای خودش است. در حالی که انسانها در این دنیای «غیربهشت» گاه با خیال رسیدن به ثبات مادی یا معنوی، دچار توهم گشته، جوگیر شده، از مشاهده و هشیاری غافل شده و بر آن باور نادرست تکیه کرده و لاجرم توسط چرخ گردون به پایین کشانده میشوند.

چشمهای خسته

امروز در حاشیه ی جزوه ی یکی از سخنرانی هایی که سال پیش در آن شرکت کرده بودم، دیدم که برای رفع خستگی و ممانعت از خواب رفتن، سطور زیر را نوشته ام:

«داره خوابم میگیره وسط کلاس، بیدار ماندن دارد دشوار میشود. برای بیدار ماندن چه راه حلی بهتر است؟ هیچ راه نیست جز این که (در این جا برای اولین بار در عمرم یک اتفاق خیلی شگفت رخ میدهد و من در حین نوشتن خوابم میبرد ولی همچنان به نوشتن ادامه میدهم) بقیه به جای خانه ما به خانه خود«ش» میرفتند!! (من همیشه مهمان را خیلی دوست دارم، ولی ان موقع چه خوابی دیدم که این را نوشتم، یادم نیست. بعد دوباره بیدار شدم و متوجه شدم که در خواب چیزهایی را نوشته ام) جالب است این چرت و پرت را که مینویسم نشان میدهد که داره وسطهاش خوابم میگیرد و نوشته هایم دارد چرند میشود! ولی من سعی میکنم بیدار بمانم، ولی سخت است بیدار ماندن، چه قدر حرف میزند در این بعد از ظهر این معلم (او یک سخنران بود، ولی دوباره شدت خوابم زیاد شده بود) که حرف ... چشم های من بسته میشوند...باز نگه داشتن چشمهای خسته سخت تر از هر کاری است»

معتقدم این جمله آخری خیلی معنا دارد و ارزشش از تمام حرفهای آن سخنران بیشتر بوده است. امیدوارم خدا به ما کمک کند چشم دل مان خسته نشود.

خیلی چیزها میتوانند چشم دل را خسته کنند، از جمله موقعیت های علمی و اجتماعی. گاهی «تخصص» بیشتر، فقط چشم را خسته تر میکند، گاهی مدارج بالاتر راه را نشان نمیدهند، بلکه گم راهی را تزئین میکنند، تخصص به فرد میتواند کمک کند که فرد قشنگ تر حرف بزند، اما موجب راستگویی نخواهد شد، مدارج بالا ممکن است جایگاه اجتماعی فرد را بالا ببرند، ولی جایگاه فرد را نزد پروردگار الزاما بالا نمیبرند. این جور وقتها نه تنها مدارک تحصیلی و موقعیتهای اجتماعی نمیتواند چشم را باز کنند، بلکه ممکن است چشم را خسته تر هم بکنند.

فقط مدارک تحصیلی نیستند، خیلی چیزها میتوانند چشمها را خسته کنند، خیلی چیزها. و واقعا باز نگه داشتن چشمهای خسته سخت تر از هر کاری است.

پیشرفت؟


من از طرفدارهای «پیشرفت» هستم، اما گاهی می بینم که در تعریف مصادیق این کلمه باید دقت کرد. برخی از فن آوری ها در ابتدا نوید دهنده ی آینده ای بدون مشکل هستند، ولی در عمل اگر سبک سنگین کنیم، گاه مشکل میتوانیم قبول کنیم دردسرهای ایجاد شده به منافع حاصله بچربند. برای مثال نرم افزار endnote کمک بزرگی به مدیریت رفرنس ها و مراجع در کارهای علمی است. این نرم افزار آن قدر کار را راحت میکند که در ابتدا در مفید بودن آن هیچ شکی نداشتم. اما اواخر، به قدری با مشکلات ناشی از آن مواجه شدم که نمیتوانم آن را به راحتی به کسی توصیه کنم. برای مثال، کند کردن کار با متن، و دردسر ایجاد کردن در کارهای ساده ای در برنامه word از قبیل undo کردن از آن جمله هستند. اما مصیبت بار ترین کار آن، عوض کردن یک مرجع با یک مرجع دیگر است! یعنی اگر شما چند فایل مختلف داشته باشید، و بر اساس یکی از آنها یک مرجع را به متن تان وارد کنید، ممکن است اندنوت مرجع اشتباهی را در آینده جایگزین آن کند. این اتفاق نادر ولی امکان پذیر، میتواند دردسرهایی جدی را برای نویسنده ایجاد کند و باعث بروز تردید در امانت داری علمی وی شود. برای مثال تصویررو به رو نشان میدهد که به جای مقاله تامپسون، برنامه اندنوت مقاله ای از بیکر (که تامپسون در آن هم شرکت داشته است) را وارد متن کرده است.

البته باید ذکر کنم این نوشته به معنای ضدیت من با پیشرفت و فن آوری نیست (و برای همین نوشته ام را با ذکر طرفداری ام شروع کرده ام) ، بلکه میخواهم بر ضرورت عدم نگاه رومانتیک به مظاهر پیشرفت تاکید کنم.

مضحک ترین مصداق سوتعبیر از کلمه پیشرفت برخی فیلمهای تخیلی هستند که در آینده به تصویر کشیده شده در آنها، انسانها سوار بر فضاپیماهای پیشرفته اند، اما چون حیواناتی درنده به کشتن هم میپردازند، البته با لیزر و روشهای مدرن! گویی که انسانها فقط در علوم مهندسی پیشرفت میکنند و در علوم انسانی «پسرفت» خواهند کرد.

به راستی اگر امکان انتخاب وجود داشته باشد، «پیشرفت» کردن در کدام رشته از علوم بهتر است؟

ما می توانیم، اما اگر

خوب که چی؟
امروز در حالی که سوال بالا را از خودم میپرسیدم از دانشگاه منچستر امدم بیرون. از مدتها قبل مقاله ام را به کنفرانس سالانه جامعه شناسی پزشکی انجمن جامعه شناسی بریتانیا فرستاده بودم، بعد از پذیرش آن کارهای ثبت نام را پیگیری کرده بودم، امروز صبح زود از ناتینگهام تا منچستر رانندگی کردم، بعد 30 دقیق مقاله ام را ارائه کردم، حضار کف زدند (برای همه سخنرانها همین کار را میکنند)، به سوالها جواب دادم، به ارائه چند مقاله دیگر گوش کردم، با برخی اساتید مشهور و به نام در این رشته دیدار و گفت و گو کردم، اما بعد از همه اینها از خودم پرسیدم: «خوب که چی؟ آیا دردسرها و زحماتی که صرف کردم به فایده های شرکت در کنفرانس می ارزید یا نه؟»

ارزش این ارائه برای سابقه علمی ام برایم آن قدرها مهم به نظر نمیاد، شنیدن کار دیگران هم که لازم نیست شفاهی باشد، از دیدن دیگران هم که دنبال اهداف شغلی و علمی خاصی که نیستم، پس خوب که چی؟

اما با یک نکته خودم را تا حدی راضی کردم و آن این است که با حضور در این جمع ها یقین پیدا میکنم که بزرگان این رشته شاخ و دم ندارند، و ما در ایران میتوانیم خودباوری داشته باشیم و به جایی که دیگران رسیده اند برسیم. البته مشکل این است که گاهی نگاه ناامیدانه و مایوسانه وجود دارد، و از طرف دیگر گاهی منکر دستاوردهای دیگران میشویم و راه نپیموده میخواهیم از حلاوت رسیدن به مقصد برخوردار شویم. بله، جامعه شناسان بزرگ شاخ و دم ندارند، اما زحمت میکشند، مطالعه میکنند، از تئوریهای مطرح در تمام دنیا در موضوع مورد نظرشان سعی میکنند آگاه باشند و در کار تحقیقشان علاقه نشان میدهند و وقت صرف میکنند، و بعد از همه اینها غالبا فروتن و متواضع هستند...

عکس بالا را هم از دانشگاه منچستر گرفتم.

مهرسا آمد




روشنایی آمد در انظار ما
آخر آمد وعده دیدار ما
آمدی مهرسا به دنیایی جدید
شرح آن افزون از این گفتار ما
من فدای گریه ات، خوش تر ز آن
نیست هیچ صوتی در پندار ما
مادرت نه ماه چه سختی ها کشید
خواهرت مهسا که بود غمخوار ما
با ندا دارم شور زندگی
با خدا آسان شود هر کار ما
بهر این فرخنده میلاد عزیز
صد سپاس آرم بر دادار ما


------------------------------
زیبایی ماه نیمه شعبان، ما را در راه رفتن به بیمارستان به توقف و گرفتن عکس وادار کرد.

جنون و پیشرفته بودن

تصاویری که ملاحظه مینمایید، مربوط به نمایشگاه موقتی در لندن هستند،موسوم به جنون و پیشرفته بودن*.


اولین تصویر یک اتاقک را نشان میدهد که برای «برق درمانی» استفاده میشده است و با تصور تاثیر مثبت این عمل، بیماران روانی در داخل اتاقک قرار گرفته و برق ضعیفی به سیمهای دیواره اتاقک وصل میشده است. گفتنی است که تا امروزه شوک درمانی برای درمان افسردگی به کار میرود، مساله ای که بسیار مورد توجه و انتقاد جامعه شناسان پزشکی قرار گرفته است.



تصویر بعدی مربوط «ورزش درمانی» است و وسیله ای را نشان میدهد که با کمک آن بیماران به دوچرخه سواری ثابت مجبور میشده اند. گفتنی است که امروزه برخی محققان معتقدند فعالیت بدنی میتواند باعث افزایش ماده ای به نام BDNF در مغز میشود که باعث رشد بافتهای مغزی میشود**. در غیاب آن افسردگی، اضطراب، و اختلال تمرکز بروز میکند. دیده اند که تنها با ورزش کردن، نمرات درسی دانش آموزان ارتقا پیدا میکند.
اما البته مشکل اینجاست که وادار کردن افراد افسرده و مضطرب را به فعالیت بدنی کار ساده ای نیست.


هم چنین در نمایشگاه نقاشی های یک فرد مبتلا به اسکیزوفرنی به نمایش در آمده بود، که به قدری جالب بود که فراموش کردم عکس بگیریم!

نکته مهم این است که در این موارد بیماران اسکیزوفرنی به عنوان افرادی بی خطر معرفی میشوند که مردم باید بتوانند به راحتی با آنها ارتباط برقرار کنند. اما متاسفانه امروزه معرفی کژکاریهای مردم به عنوان بیماری روانی یک نوع روشنفکری و برخورد علمی محسوب میشود، حال آن که بیشتر انسانهای ضد اخلاق بیماری ندارند، و بیماران الزاما افراد خطرناکی نیستند.

----------------------------------------------------
*مدرنیتی (جدید بودن، امروزی بودن، نوین بودن)
** در اینجا در رشته تحصیلی همسرم (علوم اعصاب) مداخله کرده ام!

استقبال از سکوت

در برخی فرهنگها حساسیت کمی نسبت به حرف و گفتار افراد وجود دارد و عمل و کردار مهم تر است. در این موارد آزادی بیان از اهمیت برخوردار است و خط قرمزهای بسیار کمی برای حرف وجود دارد و افراد میتوانند در دایره ی نسبتا وسیعی هر چه دل تنگشان میخواهد بگویند، اما برعکس افراد در قبال رفتارهای شان مطابق قانون مسول هستند.

اما در بسیاری از موارد در فرهنگ غالب بر مناسبات اجتماعی ما، به نظر میرسد نسبت به حرف افراد حساسیت بیشتری نسبت به رفتارشان وجود دارد. افراد به سبب گفته های شان بالا و پایین میشوند و اصولا ملاک ارزشیابی افراد حرفهایشان و نه کردار و عملکردشان است. چه بسا یک حرف، انسان مهمی را آن چنان از عرش به فرش بکشد، که هزارعذرخواهی و اصلاح سخن هم علاج ننماید. حال آن که برعکس، کم تر به خاطر عملکرد مسولان، حتا اگر موجب ضایع شدن جان و مال مردم شده باشد، شاهد توبیخ و مواخذه آنها بوده ایم.

چرا چنین است؟

در فرهنگ دینی ما نیت جایگاه خاصی دارد. دین برای رساندن انسانها به اهداف معنوی بر خلوص نیت تاکید میکند. نماز اگر به نیت ریا باشد، سودی ندارد، و کار خطا اگر بدون سونیت انجام شده باشد، ممکن است تکلیفی بر مرتکب باقی نگذارد. بنابراین خوبی و بدی، نه با ظاهر رفتار بلکه با نیت سنجیده میشود. این رویه در روابط اجتماعی متاثر از دین هم حضور دارد و البته در این موارد که انسانها نیاز دارند نیت شان را به دیگران اعلام کنند، باید از کلام استفاده کنند، مثلا خطبه عقد بخوانند (تا معلوم شود رابطه مورد نظرشان رابطه ای شرعی است). به نظر میرسد همین رویکرد در خیلی از موارد به سایر مناسبات اجتماعی و قانونی تعمیم داده شده است، و افراد دیگران را بیشتر از آن که به واسطه رفتارشان بسنجند، با توجه به نیات شان مورد قضاوت قرار میدهند و بدین دلیل است که کلام افراد اهمیت می یابد، به خصوص گفته های مکتوب که مستند هم شده اند.

اما بررسی نیت در مناسبات قانونی اجتماعی دشواریهایی دارد. افراد میتوانند تظاهر و ادعا کنند که نیت شان خیر بوده است، حتا اگر به تجاوز جنسی و قتل پرداخته باشند (قاتلان زنجیره ای زنان را به خاطر میاورم که ادعا میکردند که نیت خیر داشته اند و قصدشان از تجاوز و قتل، پاکسازی جامعه بوده است). از سوی دیگر گاه نیتی نامناسب به دیگران نسبت داده میشود، و در فضایی که کم تر میتوان به بررسی شواهد و ادله مورد قبول همگان پرداخت، در مورد انسانها قضاوت میشود. در چنین شرایطی ترس از سوتعبیر دیگران از نیت، ممکن است باعث سکوت و فروگذاشتن کلام و حرف شود. امری که در دراز مدت خسارتهایی به دنبال خواهد داشت.

ما باید بپذیریم که انسانها ممکن است حرفهای اشتباه و نادرست بزنند. مشق ننوشته است که غلط ندارد و اگر داشتن غلط بتواند موجب عوقبت زیادی شود، افراد از خیر «مشق نوشتن» خواهند گذشت. برای مثال وقوع اتفاقات اجتماعی فرصتی مهم برای بررسی های جامعه شناختی فراهم می آورد، اما گاه دیده میشود که در این موارد جامعه شناسان به سکوت، مبهم گویی و احتیاط روی می آورند. حال آن که در چنین زمانهایی امکان درک و شناخت عوامل و روابط اجتماعی بهتر فراهم میشود (جامعه شناسی به معنای نوین آن در خلال انقلاب فرانسه و تحولات اجتماعی آن دوران زاده شد). عدم بررسی و تبادل نظر امکان گسترش درک و شناخت را سلب میکند و مدیران را از دسترسی به تحلیلهای مفید و سودمند محروم میکند.

من نمیگویم که اگر سخن ها گفته شوند، بدون اشتباه خواهند بود، برای مثال دیدگاه من همواره با برخی نوشته های پیشین خودم تفاوت یافته است، اما تا نگفت و اشتباه نکرد، فرصت و امکان پیشرفت نیز فراهم نخواهد شد.

به خاطر میاورم یک بار که در دوران نوجوانی در کلاس تندخوانی حضور داشتم، معلم کلاس به ناگاه حرفی نامربوط از دهانش پرید و گفت: «فلانی (یکی از بزرگان علم و ادب) دیوانه است!» همه خندیدند و به عقیده من معلم میتوانست خیلی راحت با یک ببخشید به ادامه حرفش بپردازد، اما آن روز چه وقت زیادی صرف شد تا وی برای ما توضیح دهد منظورش از «دیوانه» یک مرتبه عالی عرفانی است که همه در آرزوی رسیدن به آن مقام هستند! و البته بخت با آن معلم یار بود که وی این جمله را در یک کلاس درس کوچک به زبان آورده بود، و گرنه شاید وی تا آخر عمر به عنوان دشمن علم و ادب منکوب و سرکوب می شد.

----------
شاید به نظر برسد که با نگارش مطالب فوق قصد داشته ام خوانندگان را به گفتن قانع کرده باشم، اما واقعیت آن است که خودم را از عواقب گفتن ترسانده ام!

تفاوت نگارش علمی و ژورنالیستی

نوشته های علمی و گزارش تحقیقات کیفی بسیار شبیه نوشته های ژورنالیستی هستند. هم محققان علوم اجتماعی و هم خبرنگاران سیاسی ممکن است با افرادی مصاحبه کرده، به بررسی متون مختلف پرداخته و نتیجه کارشان را منتشر میکنند.

اما میان این دو فرایند تفاوتهایی هست، که در اینجا به یک نکته مهم اشاره میکنم:

نوشته ژورنالیستی از ابتدا به قصد ثابت کردن یک هدف از پیش تعیین شده نوشته میشود. افراد مصاحبه شده و مطالب گفته شده به گونه ای گزینش میشوند که پیام مورد نظر از آنها استنتاج شود. از همه مهم تر نویسنده این کار را آگاهانه میکند و در عین حال سعی میکند به گونه ای مطلب را بنویسد که خواننده پی به این نیت و قصد او نبرد. حال آن که در کار علمی محقق تلاش میکند تا جای ممکن به رد فرضیه مورد نظر خودش هم بپردازد و شواهد را به گونه ای عادلانه ارائه کند. البته از بین بردن کامل تمایلات درونی و جهت گیریها هیچ گاه ممکن نیست، اما درکارهای علمی، آگاهانه در انتقال صادقانه و شفاف نیت تلاش میشود و تا جای ممکن از دخالت این نیتها کاسته و یا آنها را علنی میکنند.

شاید مورد فوق در علمی بودن و نبودن یک نوشته مهم ترین شاخص باشد؛ مهم تر از سبک نگارش، به کارگیری واژه های خاص و امثال آن. اتقافا گاه تلاش میشود که با به کارگیری موارد اخیر جامه علمی به تن نوشته های ژورنالیستی پوشانده شود.

چگونه با مشکلات برخورد کنیم؟

تصویر بالا را از بیمارستانی در ناتینگهام گرفته ام. تمام پوسترهای روی دیوار در جهت تشویق کارکنان بیمارستان به شستن دستها تهیه شده اند و در دیوار چندین ظرف حاوی محلول شست و شو هم تعبیه شده که با کمک آن میتوان بدون نیاز به آب دستها را ضد عفونی کرد. این شدت عمل به این دلیل است که مدتی قبل به علت ابتلا به عفونت های مقاوم به دارو، برخی افراد دچار مشکل شدند. در همین راستا به نظرم رسید به طور کلی برای حل یک مشکل چند راه وجود دارد:

صورت مساله: چند بیمار به عفونتهای مقاوم به درمان مبتلا شده اند.

چگونه میتوان به این مساله رسیدگی نمود؟

ریشه یابی: بررسی میکنیم که علت مشکل چیست و تلاش میکنیم راهی برای رفع علت مشکل پیدا کنیم و با از بین بدن علت زمینه ساز مشکل، از وقوع آن در آینده پیشگیری میکنیم. لبته این کار نیازمند انجام پژوهش و مدیریت علم محور بوده و هم چنین زمان بر است.

حل مقطعی مشکل: با تجویز داروهای قوی سعی میکنیم بیماران را درمان کنیم. البته به دلیل برطرف نشدن علت ایجاد کننده مشکل، در آینده با عفونتهای قوی تر و بیشتر مواجه خواهیم شد. ولی در آینده کی مرده، کی زنده، این مشکل آیندگان است و خودشان باید بروند یک جوری آن را حل کنند.

جادوگری: احساس میکنیم هر چه بر روی کاغذ بنویسیم، اجرا خواهد شد، لذا مینویسیم «ورود عوامل بیماری زا به بدن بیماران ممنوع است».

برخورد با قربانیان: افراد مبتلا به بیماریهای عفونی مقاوم به درمان را از بیمارستانها اخراج کرده و در صورت مراجعه مجدد، با آنها به شدیدترین وضع برخورد میکنیم.

لاپوشانی: خبر وجود عفونت را تکذیب میکنیم و منکر وجود هر نوع مشکلی میشویم.

فاصله میان خیال و واقعیت

گاهی وقتی در مسیری عبور میکنید با صحنه ای مواجه میشوید که دیدنش یکی دو ثانیه بیشتر طول نمیکشد اما هرگز فراموش نمیشوند.

یکی از آنها برای من صحنه ای بود که سالها قبل دیدم، زمانی که به در اهواز پیاده به مدرسه راهنمایی ام میرفتم و در کنار راه، در میان خرابه ای پیرمردی بی خانمان نشسته بود. تا جایی که یادم میاد موها، ریش بلند، چهره و تمام لباسهایش از شدت غبار گرفتگی همگی قهوه ای و سیاه بودند. زمانی که به او نزدیک شدم، بسیار شوکه شدم چون که از حالت نشستن و حرکاتش معلوم شد که مشغول خودارضایی است. هرچند دیدن فردی آن چنان سیاه بخت و دیدن چنان حرکتی در ملاعام برای هر کسی ناخوشایند و بهت آوراست، اما نکته ای که مرا اکنون تحت تاثیر قرار میدهد، نکته ی دیگری است.

تصور من این است که اگر آن شخص با واقعیت وضعیت و حال و روز خود رو به رو شده بود، دل و دماغی برای لذت جویی برایش نمیماند و فرض من این است که وی در عالم خیال خود را در اوج مکنت و زیبایی تصور کرده، کسی که دلبران شیفته جمال و کمالش هستند.

چه فرض من درست باشد یا نه، این فاصله میان تخیل و واقعیت نکته مهمی است که برای من، اوج چنان فاصله ای با آن پیرمرد خیالباف عینیت یافته است. فردی که به جای دیدن واقعیت حال و روزش و تلاش برای بهبود آن، به خودارضایی جسمی (و احتمالا ذهنی) رو آورده بود.

تخیلات ممکن است از لحاظ نوع و کیفیت و یا کمیت آسیبهایی داشته باشند که بررسی آنها مقوله مفصلی است، اما در هر حال ذهنیت نادرست میتواند انسان را از دیدن واقعیت ها باز دارد.

در همین راستا دعای بسیار زیبایی از پیامبر اکرم نقل شده است:

«پروردگارا، چیزها را همان طور که هستند به من نشان بده*».

________________________________________________

* شاید بی ارتباط به معنای چیزها نباشد.

بهشت و جهنم

شاید انسان هرگز نتواند بهشت بسازد، ولی قطعا قادر به ساختن جهنم هست!

برای آسایش شما

مردی خوشنام و ساده دل در دیاری میزیست. روزی غلامی رند به سرای وی رفت و بگفت ای آقا! من شیفته اخلاق و مرام تو گشته ام و قصد دارم کمر به خدمت تو بندم. غلام آن قدر اصرار و اهتمام بورزید تا مرد قبول نمود. چون غلام به خانه درآمد بگفت ای مرد، حال که من کمر به آسایش تو بسته ام، و آسایش تو در گرو توانایی من است، طعامی مرا در ده تا قوت خدمت گزاری مرا فراهم گردد. چون خوراک بخورد، بگفتا اکنون مرا رخوت خواب فرا گرفته است، اسباب خواب فراهم کن، تا بر خدمت تو قوی و هشیار گردم. آورده اند غلام رند تا آخر عمر در خانه مرد بخورد و بخفت و تن بپروراند و هیچ کاری نکرد و این سنت نیز به فرزندان خود به ارث گذاشت. فرزندان مرد ساده دل به طمع آسایش، فرزندان غلام را طعام دادند و بپروراندندی.



بحث نکن

این فکر به ذهنم رسیده بود که بحث کردن با بعضی افراد کار بیهوده ای است، تا با حدیث زیر در نهج البلاغه برخورد کردم:

«
امام متوجه شد عمار بن ياسر با مغيره بن شعبه بحث مي کند و پاسخ او را مي دهد و به او فرمود : ای عمار او را رها کن . چرا که او از دين به مقدار یاخذ کرده که به دنيا نزديکش سازد . و عملا حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزشها و خلافهايش قرار دهد.

405 - وقال [ع ] لعمار بن ياسر ، و قد سمعه يراجع المغيره ابن شعبه کلاما: دعه يا عمار ، فانه لم ياخذ من الدين الا ما قاربه من الدينا ،و علی عمد لبس علی نفسه ، ليجعل الشبهات عاذرا لسقطانه

»


جوگرفتگی

دخترم در درس علوم در مورد جو زمین مطالعه میکرد.
پرسید: «بابا، پرنده ها میتوانند از جو خارج بشوند؟»
گفتم: «اگر جوگیر بشوند، شاید!»
کلی خندیدیم.
پرنده ای در حال نگاه کردن به جو زمین*


----------------------------------------------------------
سوم دبستان بودم، در تئاتر مدرسه نقش یک جلاد را بازی میکردم. البته نقش من در تمام تئاتر این بود که یک جا بایستم و فقط در یک صحنه به یک زندانی چند شلاق بزنم. اما در همان یک صحنه چنان جوگیر شدم که جدی جدی تازیانه هایی را نثار هم کلاسی بینوایم نمودم! او در طی تئاتر تحمل کرد و بعدش نالان به معلم شکایت برد و آثار ضرب و جرح را به همگان نشان داد!**


----------------------------------------------------------
در سال 1971، دکتر زیمباردو در دانشگاه استنفورد قصد داشت آثار روانی زندانی و زندانبان شدن را مطالعه کند. او از 70 دانشجو خواست که در یک زندان ساختگی نقش زندانی یا زندانبان را ایفا کنند، اما زندانبانها (دانشجویان معمولی) چنان جوگیر شدند که بعد از 6 روز به دلیل رفتار بد آنها با زندانی ها (سایر دانشجویان که قبل از مطالعه دوستان زندانبانها بودند) مطالعه متوقف شد!

----------------------------------------------------------
در نهج البلاغه جمله ای خوانده بودم به این مضمون*** که بدترین فتنه برای یک مرد این است که صدای پا در پشت سر خود بشنود (یعنی احساس کند پیروانی دارد). واقعا جمله زیبا و پر مغزی است. مهم ترین پیام این حدیث به عقیده من این است که یک موقعیت اجتماعی خاص میتواند موجب جوگرفتگی شود و این امر بستگی به ذات افراد ندارد، هر کس در آن موقعیت قرار بگیرد، درمعرض آن «فتنه» قرار میگیرد. بنابراین لازم است که برای این وضعیت حاصله از روابط اجتماعی، راه حلی اجتماع نگر یافت و مناسباتی پیشگیرانه در روابط اجتماعی برقرار کرد. حال آن که در بسیاری از موارد رویکرد ذاتی انگاری وجود دارد، و تصور میشود که افراد ذاتهایی متفاوت دارند، و برای پیشگیری از مشکلات باید فردی را یافت که خوش ذات باشد!




* در واقع این پرنده در حال نگاه کردن به من و همراهانم بود که ببیند قصد داریم به او غذایی بدهیم یا نه (و ندادیم!).
** امیدوارم خداوند از سر تقصیرات آدمها در دوران کودکی (مخصوصا وقتی جوگیر شوند) بگذرد. جبران کردن اشتباهات گاهی خیلی سخت است، مثلا من الان حتا اسم آن همکلاسی ام یادم نیست.
*** الان گشتم که جمله را پیدا کرده و آن را دقیق تر ذکر کنم، اما متاسفانه آن را پیدا نکردم، ولی مطمئن ام که آن را خوانده ام. در عوض به حدیث جالب دیگری برخوردم که آن را در یک نوشته دیگر ذکر میکنم.

آیا در خارج خوش میگذرد؟!


خیلی وقتها احساس کرده ام بسیاری از افراد در ایران، مخصوصا جوان ترها معتقدند که در «خارج» به آدم خیلی خوش میگذرد و مثلا اگر کسی که خارج است در مورد ایران اظهار نظر کند، با این پاسخ رو به رو میشود که: «تو برو کیف خودت را بکن*!».

آیا واقعا زندگی در خارج از ایران، یعنی خوشی و لذت؟

در پاسخ به آن سوال، من چند نکته با توجه به تجربه محدود خودم در بریتانیا ذکر میکنم. البته بدیهی است که «خارج» میتواند برای دیگران متفاوت باشد.

در ابتدا می خواستم موارد ذیل را به نکات مثبت و منفی تقسیم کنم، اما بعد دیدم که هر نکته ممکن است برای یک نفر مثبت باشد، برای دیگری منفی:

- افرادی که با آنها در ارتباط هستید، یک بخش مهم از زندگی را تشکیل میدهند. پس وقتی یک نفر به زندگی در خارج فکر میکند، باید پیش بینی کند، که در آن جا با چه کسانی در تماس خواهد بود، و آیا معاشرت با آن افراد برای او مطلوب تر از کسانی است که در ایران در کنار او هستند یا نه. معاشرت با افرادی که فرهنگهایی متفاوت دارند، ممکن است دشوار تر از چیزی باشد که تصور میکنید و در خارج برای معاشرت با افرادی که فرهنگ مشابه دارند، انتخابهای محدودتری خواهید داشت. البته همین امر میتواند به معنای کاهش قابل توجه چشم وهم چشمی، مقایسه خود با دیگران، حرص خوردن از رفتارهای دیگران و برخی مسائل دیگر باشد. یعنی در خارج شما ممکن است در یک جامعه مرجع کوچک زندگی کنید و در نتیجه احساس کنید دیگران کاری به کار شما ندارند، و شما هم کاری به کار دیگران ندارید.

- مهم نیست در «خارج» دیگران چه میکنند، مهم این است «شما» چه میکنید! نمیدانم دیگران از زندگی یک دانشجو در بریتانیا چه تصوری دارند، اما برای مثال من در مدتی که در بریتانیا بوده ام بیشتر وقتم را در اتاقم در دانشگاه صرف کرده ام. این وضع میتواند برای یک نفر زندگی ایده آل باشد، برای یکی عذاب الیم.

نمونه ای از محلی که یک دانشجو در خارج از کشور،
بیشتر وقت خود را در آن سپری میکند.
آیا همین تصویر از «خارج» در ذهن افراد وجود دارد؟

- با تغییر محل زندگی، تنوع زیادی ایجاد میشود و شما باید خیلی چیزها را از نو یاد بگیرید: چه طور از خیابان عبور کنید، چه طور از وسائط نقلیه عمومی استفاده کنید و امثال آن. برای یک نفر ممکن است اینها تغییراتی هیجان انگیز و مطلوب باشند، برای یکی اتفاقاتی تحقیر کننده و شرم آور. توانایی افراد برای غلبه بر این چالش ها هم متفاوت است.

- در بریتانیا به جای عرف اجتماعی، قانون عمده مسائل را روشن میکند، و در بیشتر موارد شما میتوانید بررسی کنید که فلان امر به شما تعلق میگیرد یا نه. بنابراین، اگر شما کسی باشید که در ایران با تکیه بر مهارتهای بالای فردی یا روابط اجتماعی تان، مشکلات را به راحتی حل میکردید، در این جا ممکن است احساس ناتوانی نمایید. اما اگر بتوانید با قانون خودتان را وفق دهید، میتوانید زندگی کم استرسی را تجربه کنید. برای مثال در طی رانندگی مسائل بر اساس قانون روشن و بدون چالش است، و افراد گاهی به هم لطف کرده و حق قانونی خود را به دیگران میبخشند. بنابراین رانندگی استرس زا نیست؛ البته در صورتی که شما شرایط قانونی رانندگی را داشته باشید!

- شاید برای شما مهم باشد که از لحاظ اقتصادی چه جایگاهی در جامعه دارید. باید بدانید در صورتی که به یک کشور مرفه نقل مکان کنید، معنایش این است که حتا اگر وضع زندگی شما در مقایسه با جامعه مبدا تفاوتی نکند یا حتا اگر بهتر شود، ممکن است در مقایسه با اطرافیان تان تبدیل به بخشی از اقشار محروم شوید. نکته دیگر این که برخی موارد که در ایران نشانه جایگاه بالاتر اقتصادی هستند، نظیر تلفن همراه و ماشین، در این جا به دلیل متداول بودن کالاهای ارزان قیمت در دسترس همه هستند. در بریتانیا جایگاه بالاتر اقتصادی، نه با داشتن چیزها، بلکه در داشتن چه جور چیزها نمایان میشود. از طرف دیگر، برخی چیزهایی که در ایران ارزان و سهل الوصول بوده اند، در این جا گران هستند، نظیر انرژی و دست مزدها. یک قبض برق در زمستان ممکن است از کل کالاهای برقی موجود در خانه گرانتر شود! در نتیجه ممکن است افراد در منزل خودشان سعی در تحمل سرما نمایند.

- بخش قابل توجهی از لذت زندگی از مکالمه با دیگران به دست میآید (این را در صورتی که دچار التهاب حنجره شوید درک خواهید کرد!). در خارج حتا اگر زبان شما بد هم نباشد، اما به احتمال زیاد تسلط شما به زبان دوم به اندازه زبان مادری نیست و شما ممکن است در موارد زیادی با این امر «مواجه» شوید. هر چند که در بیشتر موارد بتوانید گلیم خودتان را از آب بیرون بکشید، اما در یک مکالمه به زبان بیگانه، لذت بردن که جای خود را دارد، باید مواظب شرمساری های احتمالی بود.

- در بریتانیا برای انجام هر کاری با انبوهی از انتخاب رو به رو میشوید، که این امر از سویی به افراد حق انتخاب میدهد، از سوی دیگر ممکن است آدم را کلافه کند. مثلا شما باید شرکت فراهم کننده تلفن یا برق منزل تان را انتخاب کنید. حتا بعد از صرف وقت بسیار و مطالعه شرایط موجود و انتخاب یک شرکت، مساله تمام نمیشود، چرا که در ادامه هم از سوی سایر رقبا بمبباران تبلیغاتی میشوید و وسوسه خواهید شد که انتخاب تان را عوض کنید. برای خرید هر چیزی از قبیل نان و پنیر هم با انواع مختلفی کالا رو به رو خواهید شد، که البته محدودیت های اقتصادی کار دانشجویان را راحت کرده و آنها معمولا به دنبال ارزان ترین کالای موجود میگردند!

- برخی افراد نیز به درست یا غلط به کرات احساس اقلیت بودن و مورد تبعیض واقع شدن میکنند. مثلا: «پلیس چون دید خارجی ام، اون رفتار را کرد»، یا «چشم شان به روسری ما که افتاد، رفتارشان عوض شد». ممکن است اینها مشاهداتی درست و یا تفسیرهای نادرست باشند، اما به هر حال توسط برخی افراد احساس میشوند.



--------------------
* البته برخی ها هم معتقدند که زندگی در «غربت» خیلی تیره و تار است.

ذهن و مغز*

نکاتی که بعد از مطالعه کتابی با عنوان فوق نوشته انگوس گلاتلی نوشته ام:

  • در اوائل قرن نوزدهم «علمی» به نام جمجمه خوانی (phrenology) توسط دو نفر متخصص کالبدشناسی اعصاب به نامهای فرانز گال و جوهان اسپورزیم ابداع شد. آنها معتقد به دو اصل بودند: 1) مغز اندامی است که ذهن را ایجاد میکند، 2) انواع خصوصیات ذهنی و اخلاقی به محلهای خاصی از مغز ارتباط دارند. البته آنها یک اعتقاد دیگر هم داشتند که این باور سوم چندان معقول نبود: آنها تصور میکردند که میزان داشتن یک خصوصیت نظیر حافظه یا عشق به فرزندان با اندازه بخشهای خاصی از مغز مرتبط است. در نتیجه آنها فکر کردند که از روی شکل جمجمه میتوانند به میزان آن خصوصیات پی ببرند! مثلا ازدید آنها اگر کسی خیلی با عاطفه باشد یک بر آمدگی خاصی در بخشی از جمجمه اش خواهد بود! بنابراین آنها به عنوان متخصصان جمجمه شناسی به معاینه جمجمه افراد میپرداختند و این روش تا اوائل قرن بیستم ادامه پیدا کرد. اما نکته جالب این است که هرگز دو متخصص جمجمه شناس پیدا نمیشدند که نحوه کار مشابهی داشته باشند. (بنابراین بررسی شباهت اقدامات و باورهای درمانگران مهم است، شاید مشابه جمجمه شناسان، متخصصان علوم امروزی هم وضعیت مشابهی داشته باشند. این بیانگر اهمیت بررسی تنوع در رویکرد درمانگران است).
  • در قرن بیستم میلادی، وایلدر پنفیلد با تحریک مغز بیمارانی که هوشیار بودند، اقدام به تهیه کردن نقشه از نقاط مختلف حرکتی و حسی مغز نمود و علی رغم موفقیت های اولیه نقشه هایی که توسط متخصصان مختلف تهیه شدند، مشابه جمجمه شناسان متنوع بودند.
  • قشر مغز محلی است که پیشرفته ترین توانایی های ذهنی به آن وابسته است. در قشر مغز اطلاعات از مراکز حسی، افکار و حافظه یک جا جمع میشود تا در مورد دنیای پیرامون شناخت حاصل شود. (بنابراین همان گونه که در تئوری معنای چیزها بررسی کرده بودم، هر چیزی با توجه به حافظه و اطلاعات قبلی افراد شناخته شده و درک میشود).
  • ورنیکه مدلی برای استفاده از زبان پیشنهاد کرده است تا بر اساس آن اختلالات زبانی درک گردند. بر اساس مدل او هر گاه که ما میخواهیم یک فکر را به زبان بیاوریم، لغات مناسب برای این کار در در مرکز ورنیکه مغز کنار هم گذاشته میشوند و سپس توسط یک رشته عصبی به مرکز بروکا فرستاده میشوند. در این جا توالی درست حرکات تکلمی فراهم میشوند و به قشر حرکتی مغز ارسال میگردد. بنابراین در مدل ورنیکه یک توالی وجود دارد: افکار، کلمات، صداها، عضلات. در بیماری آفازی ورنیکه شخص نمیتواند افکارش را به لغات ترجمه کند. آنها میتوانند صحبت کنند، چون مرکز بروکای آنها سالم است، اما حرفهای آنها بی معناست. (بنابراین مدل من برای ترجمه از طرحواره به لغت و نقش این ترجمه در تنوع شناختی میتواند مبنای زیست شناختی داشته باشد).
  • زبان، تفسیر و عمل: اگر کسی به شما بگوید: «آن خرچنگه الان فیوز میترکوند»، شاید فکر کنید این یک جمله سورئالیستی عجیب باشد، اما در یک رستوران شلوغ، یک گارسن با اشاره به یکی از مشتریها این جمله را میگوید، معنای آن روشن میشود. درک زبان تنها متکی به شناختن کلمات و جمله ها نیست. ما باید معنای کلمات و معنای مورد نظر گوینده را تفسیر کنیم. سخن گفتن نوعی رفتار است. (تائید تئوری معنای چیزها؛ نقش هرمنیوتیک در شناخت و درک از دستورالعملهای پزشکی؛ اهمیت سخن گفتن در فرهنگ ایرانی بدون این که سخن گفتن به قصد انتقال معنا باشد).
*Mind and Brain

و آن گاه عضو شدم!

نظر به سو تفسیر احتمالی خوانندگان تصمیم گرفته بودم از مقایسه ایران و بریتانیا خودداری کنم، اما با توجه به اعتقادم در اهمیت این نکته سنجی ها در شناخت مسائل پیرامون مان، و کاربرد آنها در پیشرفت مسائل در کشورمان ایران، به ذکر خاطراتی میپردازم که نوعی مقایسه را در دل خود جای دارد. امیدوارم که دست کم خودم بتوانم با نگارش تجربیات امروزم ، فردا آنها را به خاطر بیاورم و با توجه به آنها عملکردم را بهبود ببخشم.

تا کنون من در سه موسسه علمی عضو شده ام که تجربه و درک و برداشت خودم را در ذیل میآورم. بدیهی است که مطالب زیر، تنها خاطرات شخصی من هستند، نه نقد کارشناسی این موسسات.

سازمان نظام پزشکی ایران
بعد از هفت سال درس خواندن فارغ التحصیل شده بودم و برای کسب شماره نظام پزشکی به ساختمان این سازمان رفتم. در و دیوار پر بود از تبلیغاتی از انواع خدماتی که برای اعضا و پزشکان محترم فراهم است: از استخر شنا گرفته تا رستوران شیک در بهترین نقطه تهران وانواع اقسام وام های مختلف که به راحتی ارائه خواهند شد. گل از گلم شکفت که بالاخره بعد از سالها درس خواندن، اکنون وقت درو کردن رسیده است و به زودی از مزایای این سازمان بهره مند خواهم شد. اما طولی نکشید که کاشف به عمل آمد مخاطب آن موارد، نه من تازه فارغ التحصیل بیکار یک لاقبا، بلکه همکارانی است که ماشالله جیب شان پر و وضع شان کوک است و چشم امید تمام آن «خدمات» همان جیب های چرب است، نه کاسه تهی پزشکان جوان. به ضرورت قانونی عضو سازمان شدم و هر از گاهی مجله ای دریافت کردم که درد دل ما پزشکان عمومی مستضعف را به یادمان میآورد. یک بار شعری را یکی از پزشکان عمومی در گله از وضع صنفی ناگوار خودمان در آن جا نوشته بود که هنوز آن را به خاطر دارم:

تپیدن های دلها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شوند این ناله ها فریاد میگردند
دلم از این خرابی ها بود خوش زانکه میدانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد میگردد

از این سازمان غیر از جق عضویت و مجله های مذکور، نکته خاص دیگری برای ذکر ندارم.

انجمن جامعه شناسی ایران
سال گذشته به همت سرکار خانم دکتر احمدنیا، گروه جامعه شناسی پزشکی در این انجمن تشکیل شد، و به همین منظور بنده نیز دست به دامان دوستان در ایران شدم و مبلغ عضویت را به حساب سازمان واریز، فرم عضویت را پر، و نام و نشانی خود اعلام کردم. از آن تاریخ تا کنون، هر از گاهی به لیست اعضا در وب سایت انجمن سرکی میکشم، اما نه نشانی از صرامی در آن میبینم، نه نامی از پوریا.

نکته دیگری برای ذکر در خصوص «عضویتم» در این انجمن ندارم.

انجمن جامعه شناسی بریتانیا
از سه سال قبل شرایط عضویت در این انجمن برایم فراهم بود، اما انگیزه ای برای عضویت نداشتم. تا این که چند وقت پیش که مقاله ام برای ارائه در همایش سالانه جامعه شناسی پزشکی در شهر منچستر پذیرفته شد، دریافتم با عضویت در این انجمن میتوانم از تخفیف برخوردار شوم. به محض این که تلفنی حق عضویت را پرداختم، با ایمیل لیستی بلند و بالا از منابع علمی که میتوانم دسترسی داشته باشم برایم ارسال شد، به شکلی که پشیمان شدم چرا سه سال تاخیر کردم و خودم را از این امکانات محروم کردم. شاید خاطره ی عضویت های قبلی بی تاثیر نبوده اند.

کودکان بیش فعال و کم توجه در کلاسهای درس

علائم و نشانه های کودکان بیش فعال و کم توجه:

بی توجهی: به نظر میرسد گوش نمیدهند (نمی شنوند)، در تکالیف درسی بر اثر سهل انگاری اشتباه میکنند، به جزئیات توجه کافی ندارند، از ساماندهی به هر کاری ناتوان اند، بارها با ناتمام گذاشتن یک کار سراغ کار دیگری میروند، نمیتوانند دستوراتی را که به آنها داده میشود اجرا کنند، به مشارکت در فعالیتهایی که نیازمند توجه است تمایل ندارند، محرک های نامربوط به راحتی حواسشان را پرت میکنند.

بیش فعالی: جنبیدن و تحرک بی تناسب با موقعیت، همیشه در حال حرکت اند و همه جا میروند (کودکان پیش دبستانی)، نمیتوانند یک جا بنشینند (کودکان دبستانی)، پرحرف اند، برای خودشان آواز میخوانند یا با خودشان حرف میزنند، با انگشتانشان روی اشیا میزنند و ضرب میگیرند.

تکانشی بودن (فقدان خویشتنداری): بی صبراند، بلافاصله پاسخ میدهند و نمیتوانند پاسخ خود را به تاخیر بیندازند، آن قدر وسط صحبتها و کارهای دیگران میپرند که دچار مشکلات اجتماعی میشوند، قوانین مدرسه را نقض میکنند.


توصیه هایی برای کلاس های درس:

  • با صدا زدن نام کودک یا نزدیک شدن به او یا لمس آرام دستش توجه او را جلب کنید.
  • اگر در کلاس درس عوامل محرک زیادی وجود دارد، کودک مبتلا را در قسمت آرام تر کلاس مستقر کنید تابهتر بتواند بر خودش کنترل داشته باشد.
  • قبل از این که کودک بخواهد کاری را شروع کند، از او بخواهید طرز اجرای آن را برای شما بازگو کند تا مطمئن شوید که حرف های شما را درست شنیده است. اگر بین بازگویی طرز اجرا و اجرای فعالیت مورد نظر فاصله افتاد، احتمالا باید دستورالعمل را مجددا توضیح دهید.
  • صبر کنید کاری را که قبلا از او خواسته اید انجام دهد، آن گاه کار دیگری از او بخواهید. بعد از تمام کردن هر مرحله او را تشویق کنید.
  • کودک نباید از انجام تکالیف و پذیرش مسولیت نتایج آنها معاف شود.
  • وقتی کودک دست به رفتار برهم زننده نظم میزند فورا قاطعانه و تا جایی که امکان دارد آرام به او تذکر دهید.
  • با کودک مبتلا نه در برابر سایر کودکان، بلکه دور از توجه آنها صحبت کنید. نظرات و دیدگاه های خودتان را در مورد او در دفترهایش بنویسید.
  • او قرارداد رفتاری ببندید، از برچسب «امتیاز» به عنوان پاداش برای کارهای مثبت او استفاده کنید؛ با رسیدن امتیازها یا تعداد برچسبها به تعداد از پیش تعیین شده، یک جایزه بزرگ تر و ملموس تر مثل هدیه یا اجازه شرکت در یک فعالیت خوشایند به او بدهید.
  • داروهای محرک بر فعالیت بخشهایی از مغز که بر اثر این حالت کم کار شده اند می افزاید و باعث بهتر شدن توجه و تمرکز و افزایش خویشتن داری و کاهش بیش فعالی میشود. برخی از انواع این داروها نظیر ریتالین به سرعت در بدن تجزیه شده و لذا مصرف آن حتا پنج مرتبه در روز ممکن است ضروری باشد. عوارض جانبی این داروها کم و گذرا هستند. بعد از تمام شدن اثر دارو ممکن است نشانه های اختلال در کودک مجددا ظاهر شود.
منبع:
راهنمای جامع پزشکی برای معلمان دبستانها و مربیان مهدکودکها، ترجمه دکتر پوریا صرامی فروشانی، مولفان دکتر دلورس م هافمن، کارن لی فونتاین، برنادت ک پرایس، انتشارات رشد، 1387