‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها

واکنش نسبت به اتفاقات ناخوشایند

بعد از بروز و تکرار شدن اتفاقات ناخوشایند،  افراد ناظر به تدریج مراحل زیر را در واکنش به آن طی میکنند:
  1.  شوکه شدن
  2. اذیت شدن
  3. عادت کردن و هنجار شدن مساله
  4. به عنوان بخشی از هویت خود پذیرفتن مساله و لذت بردن از آن
نتیجه گیری: با گذشت زمان و عدم مقابله با یک امر نامطلوب، مشکل حل نمیشود، بلکه ریشه دار میشود و رفع کردن آن به مراتب سخت تر میشود.


جنگ کلامی

جنگ کلامی، که در نوشته پیشین به آن اشاره کردم، خود مقوله مهم و جالبی است. گاهی یک فرد در شرایطی وارد یک «گفت و گو» میشود، که گویی زره بر تن کرده و در دست سپر و شمشیر دارد. زره او، یعنی این که در لاک دفاعی فرو رفته است و محال است هیچ انتقادی را بپذیرد. سپر او، یعنی این که از استراتژی آینه استفاده میکند، به این شکل که هر انتقادی را به گوینده باز میگرداند. برای نمونه اگر به او گفته شود «چرا این کار را کردی؟» فورا جواب میدهد «خودت چرا آن کار را کردی؟». شمشیر هم یعنی مکررا به جای بحث در مورد موضوع مطرح شده، به مخاطبش حمله میکند. این فرد از فنون رزمی نظیر جاخالی دادن هم بهره میگیرد، به این شکل که اگر مخاطب موضوعی مطرح شود که در مقابل آن دفاعی نداشته باشد، از کنار آن میگذرد و موضوع دیگری را مطرح کرده و بحث را عوض میکند.

بدیهی است که از این به ظاهر «گفت و گو» تغییری در باور و بینش فرد «جنگاور» ایجاد نمیشود. برای همین هر زمان که اولین نشانه از چنین حالتی مشاهده شد، در ابتدا لازم است مخاطب به «صلح» دعوت شود (گفتن عباراتی که نشان دهنده عدم تمایل به حمله به شخص مقابل هستند، نظیر بیان خصوصیات مثبت طرف مقابل) و اگر خروج از جنگ کلامی امکان پذیر نشد، بهترین کار قطع گفت وگو است (در نوشته پیشین نتیجه گیری کردم که هر بحثی باید تنها برای مدت محدودی ادامه پیدا کند، اما نظر به ناخوشایند و بیفایده بودن جنگ کلامی، کمال مطلوب اجتناب کامل از آن است). در زندگی روزمره، بهتر است تا جایی که امکان دارد از بروز جنگ کلامی پیشگیری کرد. برای مثال من اگر انتقادی را با بیان تند و گزنده مطرح کنم، مخاطب من ممکن است به شروع یک جنگ کلامی دعوت شود و به مفهوم مورد نظر من فکر نکند. بنابراین شروع گفت و گو بهتر است به گونه ای باشد که اعلان جنگ تلقی نشود.

با وجود این که جنگ کلامی برای کسی که سعی در همفکری و گفت وگو دارد، ناخوشایند و نامطلوب است، اما چنگ کلامی به دلایل مختلف ممکن است برای برخی افراد نه تنها ناراحت کننده نباشد، بلکه لذت بخش نیز باشد. برای مثال به دلیل وجود پارادایم/فرهنگی که در ابتدای نوشته پیشین به آن اشاره شد، در نظر برخی افراد، «پیروزی» در یک مباحثه، نه تنها نشانه قدرت، توانمندی و ارزشمند بودن یک فرد است، بلکه بیانگر بر حق بودن او نیز هست. در این فرهنگ، اگر کسی مخاطب را «فتیله پیچ کند»، الزاما شایسته تعریف و تمجید است! از طرف دیگر این جنگهای کلامی، ممکن است نوعی هیجان طلبی باشند. همانگونه که پسر بچه ها، فقط برای تفریح ممکن است بر سر و کله هم بکوبند، دو «مرد» بزرگ هم ممکن است فقط برای هیجان طلبی و تفریح با کلماتشان همین کار را کنند. توسل به جنگ کلامی میتواند علل مهم تری هم داشته باشد. برای کسانی که منافع شان در پنهان کردن حقایق و واقعیات است، ورود به یک گفت و گوی سالم امکان پذیر نیست، و جنگ کلامی راهی برای گل آلود کردن آب است.

درک خطر

خطر فوری و حتمی راحت درک میشود. همه میدانند افتادن از ارتفاع موجب آسیب فوری و حتمی میگردد (البته بسته به میزان ارتفاع). اما اگر خطر فوری یا حتمی نباشد، آن وقت است که احتمال ندیدن خطر و در نتیجه عدم هوشیاری و آسیب دیدن از آن بیشتر میشود. مثلا رعایت نکردن رژیم غذایی مناسب میتواند منجر به مرگ بشود، اما نه فوری، بلکه تدریجی و بعد از ده ها سال. نبستن کمربند ایمنی در حین رانندگی، حتما منجر به مرگ نمیشود، بلکه تنها در صورت وقوع تصادف میتواند کشنده باشد.

درک خطرات تدریجی یا احتمالی، یک فرهنگ است که باید ایجاد شود.

درک ایرانی ها از زمان

پیش تر در مقایسه ام بین ایرانیان و اهالی بریتانیا به مفهوم زمان اشاره کرده بودم. دوباره توجه ام به این نکته جلب شده است و معتقدم که عدم درک زمان که در بخش قابل توجهی از مردمان برخی کشورها از جمله ایران دیده میشود، یک ضعف شناختی در بعد مفهومی است. یعنی این طور نیست که واژه زمان به گوش برخی مردم نرسیده باشد، بلکه مفهوم زمان و دقیقه و ثانیه برای برخی ها «جا نیفتاده است». برای این که جا افتادن مفهوم را بتوانم روشن ذکر کنم از مثال واحدهای طول استفاده میکنم. شاید خیلی ها در ایران بدانند که واحد های طولی انگلیسی نظیر اینچ، یارد و مایل چه معادلهایی دارند، اما دانستن این واژه ها کمکی نمیکند تا اگر به کسی بگوییم یک کتاب 7 اینچی، بلافاصله و بدون نیاز به تبدیل کردن، بتوانند قضاوت کنند که آیا این کتاب کوچک، معمولی، یا بزرگ است. ولی اگر به سانتی متر ذکر شود، چون در طول زمان با مثالهای متعددی از آن رو به رو شده اند، سریعا میدانند یک کتاب 5 سانتی متری خیلی کوچک، و 50 سانتی متری بزرگ است.
در مورد زمان هم وضع به همین گونه است. این که 10 دقیقه به چه مدت زمانی اطلاق میشود و تفاوت آن با 5 یا 20 دقیقه چه قدر است، حالتی است که باید در طول عمر و به تجربه به افراد آموخته شود. وقتی این آموزش به طور طبیعی رخ ندهد، نه این که افراد نخواهند وقت شناس باشند، نمیتوانند. به همین دلیل دیده میشود که:

- تاخیرها و بدقولی های زمانی حتا در امور رسمی و جدی دیده میشوند؛
- توانایی برنامه ریزی وجود ندارد، چون یکی از مهم ترین ابزارهای برنامه ریزی قابلیت درک مفهوم زمان است؛
- افراد عادت خواهند داشت که چند کار را به صورت همزمان انجام دهند، چون درکی از زمان مورد نیاز برای تک تک کارها ندارند؛
- علاقه ای برای پرداخت وجه برای، و احترام به زمان دیگران وجود ندارد؛
- و میشود به این فهرست هم چنان افزود.

یک نکته کلی هم این که من در مورد فوق و سایر موارد که به نقد فرهنگ و خصوصیات مردم میپردازم، از سویی چون این انتقادها بر پایه مشاهدات بنا شده اند، به درستی آنها، دست کم برای برخی موارد، اعتقاد دارم، و از سویی دیگر میدانم که آنها مثل هر نکته دیگری در روانشناسی و جامعه شناسی قابل تعمیم به کل موارد نیستند. از سوی دیگر از انتقاد از مردم، حس خوبی ندارم، چون این کار هر چند میتواند در درازمدت به سود مردم باشد، ولی با در نظر گرفتن علل تاریخی نارسایی های فرهنگی، انتقاد از مردم نوعی سرزنش قربانی است.

جامعه شناسی رندانگی

بعد از نوشتن مطلب «گریه باید کرد»، به سرانجام ماجرای آن «رند» فکر کردم و با خودم گفتم که نتیجه ی آن داستان، بستگی به نوع جامعه ای دارد که داستان در آن رخ داده است. بسته به نوع جامعه، سرانجام آن فرد رند و چاپلوس میتواند از اوج «عزت» تا قعر ذلت متفاوت باشد. اگر در یک جامعه (به معنای عام، شامل هر نوع اجتماع آدمیان) ساختارهایی وجود داشته باشد که از منافع جمعی و منافع دراز مدت محافظت کند، در مقابل آن رند بازیها ایستادگی میشود، و در نتیجه موارد بروز آنها کم، و انجام آنها پر هزینه و کم فایده میشود. اما در غیاب آن ساختارها، دست رندان باز میشود.

مثال آن، عبور و مرور در خیابان است که اگر قاعده مند باشد، و قواعد هم جنبه دکوری و تشریفاتی نداشته باشند، عمده ی افراد از قوانین شفاف پیروی میکنند ولذا منافع جمع و منافع دراز مدت همگان تامین میشود. در غیر این صورت هر که «زرنگتر» باشد، زودتر به مقصد میرسد و «خر» مراد میراند. اما تکلیف دیگران، در یک چنین نظام بی نظامی چگونه خواهد بود؟

به نظر میرسد که تنها چهار راه فراروی افراد است:

  1. رندی: گزینه اول این است که افراد به صف رندان بپیوندند و به رقابت با سایر رندان بپردازند و در جهت کسب منافع زودگذر فردی تلاش کنند تا هر چه در چنته دارند رو نمایند؛ به روال: «بخور تا خورده نشوی».
  2. گوشه گیری و انزوا: در نظام و جامعه ای که به کام رندان است، اگر کسانی بخواهند «شرافت» خود را حفظ کنند، یا به هر دلیل از رندی اجتناب کنند، قادر به رقابت با رندان نخواهند بود و بنابراین از بهره مندی از چیزهایی که برای رندان جذاب اند، محروم خواهند شد و گریزی نخواهند داشت جز این که «آهسته بروند و بیایند» و زبان در کام و چشم بسته، گوشه ای برای عزلت نشینی اختیار کنند.
  3. درگیری و عصیان: اگر کسی قصد رندی نداشته باشد، و نخواهد از حق خود به نفع رندان بگذرد، بدیهی است که باید به تقابل و درگیری تن دردهد، و چه بسا «سر سبزشان بر باد رود».
  4. خروج و مهاجرت: آخرین راه نیز خروج از یک سیستم رندپسند است و «عطای آن جامعه را به لقایش بخشیدن».
البته از آن جا که آدمیان رفتار ثابتی ندارند، میشود انتظار داشت که یک فرد، میان گزینه های فوق در تردد باشد، و یا در برخی موارد تلاش کنند که ترکیبی از موارد فوق را در برنامه خودآگاه یا ناخودآگاه خویش قرار دهند.



در پایان دو نکته وجود دارد.

نکته اول این که در نگاه کلان جامعه شناختی، بحث فوق به روشنی نشان میدهد که اگر تمایل به اجتناب از درگیری و عصیان آدمیان و هم چنین مهاجرت و یا گوشه گیری اعضای جامعه است، باید دست و پای رندان را با قوانین بست. قوانینی که بر مبنای منافع جمع ، و بر مبنای منافع دراز مدت جامعه تنظیم شده اند، و برای همگان اجرا میشوند. بنابراین وجود رندی و فرهنگ رندانگی رابطه مستقیمی به وجود قانون (با شرایطی که در بالا ذکر شد) و فرهنگ قانون مداری دارد. رابطه رندان و قانون میتواند به اشکال مختلفی باشد:

  • به هم زدن قانون: مثال آن صف است، که اگر بر مبنای قانون باشد، کسی نمیتواند جلو بزند و رندی کند، اما اگر شلوغ شود و صف به هم خورد، عرصه برای یکه تازی رندان فراهم میشود.
  • گریز از قانون: مانند کسی که از چراغ قرمز عبور میکند. در این جا قانون وجود دارد، ولی رندان از اجرای آن خودداری میکنند.
  • تصویب قانون تبعیض آمیز: این مورد، از رندی فردی فراتر رفته و به صورت نوعی فعالیت «صنفی» رندان در میآید، و آنها تلاش میکنند تا قانون به جای منفعت همگان، در جهت منفعت «صنف» آنها باشد. مثال آن، طرح ترافیک است، که قرار بود از تردد ماشین ها در بخشهایی از شهر جلوگیری شود، ولی بعد اقشار مختلف قادر به دریافت مجوز برای خود شدند. البته مثالهای فراوانی وجود دارد، از قبیل انواع قوانین تبعیض آمیزی که در جهت منافع یک قشر، یک گروه یا افرادی خاص هستند.

اما نکته دوم، به بحث خرد روان شناختی، و حتا اخلاقی بر میگردد، و سوالی فراروی افراد قرار میدهد که اگر آنها با یک چنان جامعه ای روبه روشدند، کدام گزینه را بهتر است انتخاب کنند. سوالی که مشکل میشود جوابی «عاقلانه» به آن داد.

دانش و انتخابات

دانش محدود به مطالبی نیست که در دانشگاه ها تولید و منتقل میشود. همه انسانها در زندگی روزمره با دانش سر و کار دارند و بر اساس دانشی که از مسائل کسب میکنند در مورد آنها تصمیم میگیرند (البته من نمیخواهم ادعا کنم تصمیمات انسانها بر پایه اطلاعات آگاهانه آنهاست، چون در این صورت نقش مسائلی نظیر ناخودآگاه افراد و عوامل اجتماعی موثر بر تصمیمات افراد نادیده گرفته میشود).

در روزهای اخیر با مشاهده رویکرد افراد در عالم واقعی و مجازی در خصوص انتخابات برایم جالب بود که افراد دانش شان را چگونه کسب کرده و به کار میگیرند. در زیر به چند نکته اشاره میکنم:
  • باورهای قبلی بر مشاهدات تاثیر بسیار دارند: یک واقعه ثابت از سوی افراد متفاوت به اشکال مختلف تفسیر و تعبیر میشود؛ معمولا کسی نظرش را تغییر نمیدهد و مشاهده های انجام شده تنها به منظور تایید دیدگاه های پیشین انجام میشود.
  • بسیاری از افراد قادر به آنالیز پیچیده مطالب نیستند و عوامل ظاهری و جزئی تاثیر خیلی زیادی در در دیدگاه ها میگذارد.
  • نحوه ارائه مطالب و مباحثه هم در بسیاری از موارد ضعیف است و افراد نمی توانند نظر طرف مقابلشان را در عین حفظ احترام به چالش بکشند و خیلی زود به جای بحث در مورد موضوع به بحث در مورد شخص میپردازند. در مورد اشخاص هم دیدگاه ذاتی انگارانه وجود دارد و اشخاص سیاه و سفید دیده میشوند.
  • استدلالهای ضعیف و سفسطه هم آفتی جدی است.
  • در بسیاری از موارد افراد به درست بودن منبع اطلاعاتی شان حساسیتی ندارند.

یک ماجرا و چند نکته

http://www.sabayepedar.blogfa.com/

با فرض صخت اظهارات ذکر شده در ارتباط با وبلاگ بالا، ضمن آرزوی سلامتی برای طفل یادشده و همه بیماران، با توجه به تجربه خودم به عنوان پزشک چند نکته را در ارتباط با جامعه شناسی پزشکی ذکر میکنم:

در بسیاری از موارد اطلاع رسانی در جامعه ما دچار پیچیدگی‌های خاص خود است. نظام درمانی هم به عنوان بخشی از جامعه ما نمایان‌گر همان ویژگی‌هاست. لازم است که میزان اطلاع رسانی و نحوه ارتباط برقرار کردن درمانگران با بیماران بررسی شود، مخصوصا در زمینه خبرهای بد. در حال حاضر آموزش خاصی در این خصوص به درمانگران ارائه نمی‌شود و در بسیاری از موارد سیاست خاصی در این خصوص در مراکز درمانی وجود ندارد. بنابراین در بیشتر موارد تمایل به عدم صراحت و صداقت در انتقال به موقع خبرهای بد وجود دارد که این امر تبعات خاص خودش را دارد.

‌نگرش بیماران به درمانگران و میزان اعتماد آنها و علل مرتبط با این موارد نیز بسیار مهم و قابل ارزیابی است. در بسیاری از موارد مراجعان با بدبینی به درمانگران نگاه می‌کنند و از پذیرفتن توصیه‌های درمانی خودداری می‌کنند.

هم‌چنین جالب است بررسی شود که در مواردی که بعد از پذیرفتن توصیه‌های درمانی نتیجه مطلوب بدست نیاید، این پدیده چگونه توجیه می‌شود (لازم است که دیدگاه بیماران و پزشکان جداگانه بررسی شود).

نکته دیگر نظام درمانی است که به صورت یک سیستم و نظام اداری شکل یافته و گاه مسولیت بیماران پخش می‌شود و در این شرایط همه افراد خود را معذور می‌دانند. از بدتریرین ویژگی‌های یک چنین نظامی این است که افراد متخصص و صاحب اختیار تماس کمی با بیمار دارند و از حال و روز او خبر ندارند، و کارکنانی که بیشترین تماس را با بیمار دارند دارای قدرت علمی و اداری کافی برای تغییر شرایط نیستند. یک بار در دوره دانشجویی شاهد پیرمردی بودم که از سوی خانواده‌اش طرد شده بود و خودکشی کرده بود و به دلیل سلامت جسمی از بیمارستان در آستانه مرخص شدن بود. سیستم درمانی قادر به درنظر گرفتن شرایط اجتماعی آن فرد نبود که در صورت مرخص شدن به دلیل طرد شدن از سوی خانواده‌اش با سر خوردگی روبه رو می‌شود و احتمال خودکشی مجدد او وجود دارد. در آن مورد خاص من با ایجاد دردسر برای خودم، و قبول احتمال مواخذه شدن توسط پزشکان ارشد، موفق شدم برای او در یک بیمارستان دیگر پذیرش بگیرم. اما به هر حال عملکرد نظام درمانی در این مورد و موارد مشابه بوروکراتیک و بدون روح و برای درست عملکردن متکی به وجدان و انگیزه فردی کارکنانش بود.

نکته آخر نگرش موجود به میزان قدرت و توان درمانگران در مقابله با بیماری‌هاست و لازم است بررسی شود چه نگرش‌هایی در این خصوص وجود دارد و نگرش‌های موجود چگونه شکل گرفته‌اند. توقع حل تمام مشکلات به طور قطع انتظار واقع بینانه ای از درمانگران نیست و منجر به سرخوردگی می‌شود. شاید نقش اصلی در اصلاح این نگرش را باید خود درمانگران داشته باشند، اما ممکن است به دلیل انگیزه‌های مالی و حرفه‌ای، این کار صورت نگیرد و بهبود دراز مدت سلامت عام تحت شعاع اهداف شخصی قرار گیرد. به قول ریچارد بارون: «برای ما پزشکان تحمل خجالت ناشی از ندانستن و سردرگمی باید راحت‌تر باشد تا احساس گناه ناشی از سهل‌انگاری و بی‌توجهی».

Baron, RJ 1990 Theoretical Medicine, P 28

جایگاه غذا در فرهنگ ایرانیان

رژیم غذایی و مسائل مرتبط با آن از جمله چاقی از اهمیت پزشکی بسیاری برخوردار هستند و نگرش مردم به این موارد ‌می‌تواند مبحث مهمی برای تحقیق و پژوهش‌های جامعه‌شناختی باشند.


امروزه در جامعه ما برخی شرایط عوض شده است، مثلا به نسبت دهه‌های قبل مردم راحت تر به مواد غذایی دسترسی دارند و از طرف دیگر از میزان فعالیتهای آنها کاسته شده، اما ممکن است متناسب با این تغییرات نگرش آنها تغییر نکرده باشد. هم چنین دانش پزشکی در زمینه مواد غذایی نیز بسیار بیشتر از گذشته‌ها شده است و به همین دلیل، بررسی نگرش مردم به غذا می‌تواند جالب و مفید باشد.

برای مثال هنوز (حتی در نزد متخصصان و حتی در انگلستان) بر اهمیت صبحانه بسیار تاکید میشود. اما آیا کسانی که اضافه وزن دارند هم باید این توصیه را جدی بگیرند؟

علاوه بر آن به نظر می‌رسد که «غذا» در فرهنگ مردم ایران از جایگاه خاصی برخوردار باشد، برای مثال دعوت کردن/شدن به یک وعده غذایی خیلی مهم است، میزان علاقه مردم به غذای رایگان بیش از حد زیاد است و سایر موارد. در صورت اثبات این امر، لازم است که به علت آن پرداخت، برای مثال من یک فرضیه دارم که ممکن است اهمیت غذا بازمانده کم‌بودهای گذشته از جمله قحطی دوران جنگ جهانی دوم باشد، زمانی که کشور در اشغال متحدین (انگلیس، آمریکا و روسیه) بود و بسیاری از مردم ایران در گرسنگی بودند و برخی مردند (هولوکاست ایرانیان به تعبیر یک تاریخدان ایرانی مقیم آمریکا).

از طرف دیگر، گاه باورهای سنتی مردم با دیدگاه پزشکی هم‌خوانی ندارند و مثلا کسانی که بیماری قلبی دارند ممکن است رعایت رژیم غذایی شان را با تکیه بر باورهای سنتی خود رعایت ننمایند. بدون جانب داری از دیدگاه پزشکی، میتوان با هدف بررسی اختلاف این دو دیدگاه به بررسی نگرش اقشار خاصی از مردم (برای مثال بیماران قلبی) پرداخت. از یافته‌های این تحقیق میتوان به اشکال مختلف استفاده نمود.


نکته آخر این که تحقیقات کیفی می‌توانند نقش موثری برای بررسی موضوع‌های فوق داشته باشند.

دندان من و نظام درمانی ایران و بریتانیا!

دیشب در حین خوردن یک غذای نرم یکی از دندان‌هایم شکست و نصف شد! امروز به دندانپزشک مراجعه کردم، و دکتر علت آن را عصب‌کشی دندان و اقدامات درمانی‌ بیش از حد (که در ایران انجام شده بودند) اعلام کرد. او برای من توضیح داد که عصب‌کشی عمر دندان‌ها را کم‌تر می‌کند. این جریان بهانه‌ای شد برای این که به مقایسه نظام درمانی ایران و بریتانیا بپردازدم.

نظام بهداشت و درمانی بریتانیا NHS دارای نقاط قوت و ضعف عمده‌ای است اما در این جا (چون در حال حاضر از دانپزشکان ایرانی شاکی هستم!) به ذکر برخی نکات مثبت نظام درمانی بریتانیا می‌پردازم:

در این نظام دولت عهده دار عمده اقدامات درمانی است و دولت هزینه درمانی افراد بی‌بضاعت، کودکان و زنان باردار را پرداخت می‌کند. در این شرایط، دولت به منظور کاهش هزینه‌های خود، تا جای ممکن علاقه‌مند به انجام ندادن اقدامات درمانی «بی‌مورد» است. از آن جا که پزشکان و دندانپزشکان حقوق‌بگیر دولت هستند، سیاست مذکور را صرف نظر از خوش‌آمد یا بدآمد مراجعان پیگیری می‌کنند. این وضعیت چشم‌گیرترین تفاوت این نظام درمانی با وضع موجود در ایران است. در ایران درمانگران بیشتر درآمد خود را از بخش خصوصی کسب می‌کنند و به همین دلیل برای کسب درآمد بیشتر و گاه جلب رضایت مراجعان، به انجام بیش از اندازه و گاه خطرناک اقدامات درمانی می‌پردازند.

در حال حاضر بنا به تجربه دانشجویانی که در بریتانیا تحصیل کرده‌اند، آنها در مدت سه یا چهار سال:

- خیلی به ندرت به پزشک متخصص ارجاع داده می‌شود.

- بسیار به ندرت از آنتی‌بیوتیک استفاده می شود.

- میزان مراجعه به پزشک عمومی بسیار کم‌تر از ایران است (برای سرماخوردگی و نظیر آن از داروهای تب‌بر و مسکن که از فروشگاه‌ها قابل دسترسی هستند استفاده می‌کنند).

- هر شش ماه یک بار برای چک‌آپ به دندانپزشک مراجعه می‌کنند، پر کردن دندان‌ها تنها د رموارد کاملا ضروری انجام می‌شود و عصب‌کشی کاری که برای دندان مضر است شناخته می‌شود و تنها در حالت‌های استثنایی انجام می‌شود.


به عقیده من به منظور حفظ سلامتی مردم و افزایش اعتماد مردم به درمانگران، جلوگیری از درمان‌های بی‌مورد و صدمات ناشی از اقدامات پزشکی از اولین اولویت‌های نظام درمانی ماست.

جای تاسف است که در حال حاضر در ایران به دلیل شرایط موجود، باورها و عادت‌های نادرستی در زمینه درمان در مردم شکل گرفته است و اگر پزشکی به درستی از انجام یک درمان بی‌مورد خود‌داری کند، ممکن است با بی‌مهری و اعتراض مردم مواجه شود. به همین دلیل بررسی نگرش‌های مردم و درمانگران یک ضرورت تحقیقی در زمینه جامعه‌شناسی‌پزشکی محسوب می‌شود.


نقدی بر دیدگاه سعدی به سلامت

سعدی در «بوستان» در «باب پنجم در رضا» آورده است:
شبی کردی از درد پهلو نخفتطبیبی در آن ناحیت بود و گفت
از این دست کو برگ رز می‌خوردعجب دارم ار شب به پایان برد
که در سینه پیکان تیر تتاربه از نقل ماکول ناسازگار
گر افتد به یک لقمه در روده پیچهمه عمر نادان برآید به هیچ
قضا را طبیب اندر آن شب بمردچهل سال از این رفت و زنده‌ست کرد

خلاصه شعر:

شخصی دچار درد شکم میشود. پزشکی تشخیص میدهد این فرد به دلیل آن چه که خورده است به زودی فوت میکند، اما از «قضا» خود آن پزشک آن شب فوت میکند، ولی آن فرد بیمار تا چهل سال بعد هم زنده میماند.

نکته:

علت فوت پزشک و زنده ماندن بیمار ذکر نشده است. اصلا رابطه علت و معلولی که بنای علم و فلسفه بر آن است در این نگرش وجود ندارد. «قضا» علت لازم و کافی است، و دلیل هم اشاره کردن به مثالهایی از موارد استثنایی است.

عجب استدلالی (بخوانید سفسطه ا ی) کرده است سعدی! دست «شیخ اجل» درد نکند که تمام ذوق ادبی اش را صرف آشفتگی فکری و بر هم زدن مبنای تفکر علمی و منطقی کرده است!

نتیجه:

بدیهی است که این شعر سعدی علت ایجاد کننده فرهنگ موجود نیست، بلکه نشانه ای از نوعی طرز نگرش رایج در جامعه ماست که در آن نگرش، کسی که مثلا مبتلا به بیماری قلبی است در انتخاب رژیم غذایی اش دقت نمی کند، چرا که «خیلی ها رعایت کردند و مردند، خیلی ها هم اصلا رعایت نمیکنند، و هیچ طوری شان هم نمی شود!»

آیا بالا بودن مرگ و میر ناشی از رانندگی، مصرف مواد مخدر و خیلی از موارد دیگر ناشی از این طرز تفکر نیستند؟

منبع شعر:

http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=10400

فرهنگ و بهداشت روان

لباسی آراسته با رنگهایی شاد، لبی خندان ، میل کردن خوراکی هایی لذیذ و گوارا!

اینها چی اند؟!

بودن موارد بالا دلیل نبود افسردگی و یا شاید هم از بین برنده خلق پایین باشند. اما نکته این جاست که در فرهنگ های مختلف معانی خاصی به آنها متصل شده است که ممکن است انجام دادن آنها را محدود و یا برعکس ترویج نماید.

با توجه به شیوع بالای افسردگی در ایران، این موضوع، یعنی بررسی معنای رفتارهای مرتبط با خلق بالا و پایین از نظر مردم، میتواند یک تحقیق مفید در زمینه جامعه شناسی پزشکی باشد. روش تحقیق بهتر است کیفی باشد و میشود روشهای جالبی برای جمع آوری اطلاعات طراحی کرد.

الهی پولت خرج دوا و درمان نشود!

یکی از مشکلات عمده فرهنگی ما ایرانیان تعارض با مفهوم مادیات و پول است. پول در زبان بیشتر مردم بد، خواستنش زشت و داشتنش برانگیزنده احساسات بد دیگران است. اما در عمل، ممکن است رفتار بیشتر مردم جور دیگری باشد.

به چند صورت گوناگون این مفهوم را میشود در جامعه شناسی پزشکی بررسی کرد (تمام موارد ذیل غیر قطعی و پیشنهادهایی برای تحقیق هستند):

۱. خوب بودن وضعیت مالی برخی پزشکان (منظورم نسل های قدیمی تر هستند، نه ما جوان های ناکام!) از سویی باعث گرایش مردم به پزشک شدن میشود (نه الزاما به دلیل علاقه به ماهیت این شغل) و از سوی دیگر باعث ایجاد شدن نگرش منفی به کسانی که در این شغل هستند میگردد!

۲. نحوه چگونه صرف کردن هزینه برای کسب و یا ارتقا سلامتی هم جالب است. ممکن است بیشتر مردم به جای پیشگیری (صرف هزینه برای ورزش، افزایش آگاهی، چک آپ، بیمه)، فقط برای درمان هزینه صرف کنند.

۳. الویت بندی مسائل هم نکته در خور تاملی است. مثلا ممکن است بعضی افراد هزینه یک عمل زیبایی را بپردازند اما از صرف کردن هزینه برای ورزش به قصد کسب سلامت قلب و عروق خودداری کنند.

۴. در نظر بسیاری از مردم انصاف نیست کسی بابت استفاده از نیروی فکریش دستمزد زیادی مطالبه کند. بنابراین پرداخت حق ویزیت چندان به چسب افراد نیست اما اگر به آنها گفته شود که باید برای استفاده از یک دستگاه (نظیر نوار قلب) یا مواد (داروی خاص) هزینه ای را پرداخت کنند برایشان قابل قبول تر است و این کار را راحت تر انجام میدهند.

۵. داشتن انگیزه مادی در دید مردم به معنای نداشتن تعهد است. در دید مردم پزشک باید از حق خودش بگذرد، در غیر این صورت فردی غیر متعهد محسوب میشود که احتملا کارش را خوب انجام نمیدهد. گویی «پول بیشتر، دریافت کیفیت بهتر»، برای دکترها مصداق ندارد. اما علی رغم این که مردم دوست ندارند پول زیادی بابت حق ویزیت بدهند، اگر پزشکی از آنها مبلغ کمی را مطالبه کند، ممکن است ناامید بشوند و در جست و جوی یک «دکتر حسابی» (اصطلاحی که خیلی ها برای دکترهای خوب به کار میبرند) برآیند! بنابراین کمال مطلوب پزشکی است که همه به او مبلغ زیادی میپردازند (پس لابد کارش خیلی خوب است!) ولی از «من نوعی» پول نمیگیرد (به دلیل آشنا بودن، یا شرایطی که «من نوعی» دارم و به دلیل آنها دوست دارم استثنا واقع بشوم). فکر کنم این قانون گریزی و ادعای همیشگی بحرانی بودن شرایط و در نتیجه توقع استثنا واقع شدن هم از عادت های ما ایرانی ها باشد.


۶. از نشانه های فرهنگ متعارض ما همین که در نوشته بالا هر بار که واژه «پول» را به کار می بردم احساس ناخوشایندی داشتم، گویی مودبانه تر این است که از واژه هایی نظیر «هزینه» و امثال آن استفاده کرد! بررسی مکالمات مرتبط با پول و مادیات در روابط پزشک و بیمار هم خود نکته قابل تاملی است.

ارزش های اخلاقی در نظام درمانی

ریتزر در کتاب مک دونالدی شدن به سه ارزش اخلاقی که در نظام آموزش و پرورش کشورش بیشتر از همه مورد تاکید قرار میگیرند اشاره میکند :

respect, honesty and responsibility

احترام، صداقت و مسولیت پذیری.

در نظر گرفتن این ارزشها از سوی درمانگران، قطعا آثار مفید زیادی در بر خواهد داشت.

گواهی پزشکی

همه ما تجربه استفاده از گواهی پزشکان برای موجه کردن غیبت خود از محل تحصیل یا کار را داریم. یک نکته جالب این است که در مدارس ایران گاهی اوقات خواسته والدین اهمیتی ندارد و دانش آموزان تنها در صورت «بیمار بودن» حق غیبت دارند! و همین طور در ادارات و سربازخانه ها برای مرخصی داشتن سخت گیری میشود. در حالی که هر انسانی باید حرمت داشته باشد و تا حد معقولی بتواند برای خودش تصمیم بگیرد! جالب است بدانید در بریتانیا والدین حق دارند تا سقف معینی در یک سال تحصیلی (مثلا دو هفته) برای فرزندانشان در خواست غیبت کنند. نبود این امر در ایران، تقاضا برای گواهی پزشکی را افزایش داده است و مردم پزشکان «مهربانی» که راحت گواهی میدهند را شناسایی میکنند. یک بار شاهد بودم که ناظم یک مدرسه راهنمایی به دانش‌آموزان اعلام نمود که از این پس گواهی های فلان دکتر مورد قبول ما نیست! من با چنین تجربه هایی آرمان خود را دقت عمل در ارائه گواهی میدانستم و به خاطر دارم در دورانی که به عنوان کارآموز پزشکی طبابت میکردم، سربازانی که «تمارض» میکردند را پس از معاینه و تشخیص سلامت «جسمی»، مجددا روانه پادگان مینمودم. اما بعدها (در دوران سربازی خودم!) یاد گرفتم که «تألم»، فقط جسمی نیست. مسولیت یک پزشک فراتر از بررسی جسم فرد مراجعه کننده است؛ حتا اگر آن فرد تنها با همان شکایت جسمی مراجعه کرده باشد. اگر من میدانستم که أن سربازها در محیطی هستند که افسرده بودن شان، نشانه ای از ضعف آنها محسوب میشود و تمارض ممکن است آخرین حربه یک انسان درمانده برای گریز از فشارهای محیطی باشد، شاید به گونه ای متفاوت رفتار میکردم.

دستان شفابخش

«فلان دکتر دست اش شفاست! تا یک نگاه بهم کرد، فهمید مشکلم چیه و یک آمپول برام نوشت که فوری خوب شدم!»

این جمله ی آشنا، تلقی بخش عمده مردم را از یک پزشک «خوب» نشان میدهد. این مفهوم را میشود در چند محور تفسیر کرد، از جمله:

اول عجله ای است که مردم برای خوب شدن دارند. بله، بیماری امر مطلوبی نیست که کسی دوست داشته باشد بیشتر طول بکشد، اما صبر کردن بخش گریز ناپذیری از زندگی است که به مذاق ما ایرانی ها خوش نمی آید. اگر قرار باشد هر بیمار فورا خوب شود، پزشک ناگزیر از استفاده بی رویه از روشهای تشخیصی و داروها و روشهای درمانی است. یعنی همین اتفاقی که الان در ایران رخ میدهد. نتیجه ی این امر، اتلاف هزینه بسیار و ضرر به سلامت افراد است. این عجول بودن در سایر رفتارهای ایرانی ها مشهود است. در رانندگی، یک لحظه انتظار، گویی هولناک ترین واقعه روی کره زمین است که باید به هر قیمتی از آن اجتناب کرد! حتا به قیمت ایجاد مزاحمت برای دیگران و به خطر انداختن زندگی خود. مثال برای صبر نداشتن مردم زیاد است٬ کمی به اطراف خود نگاه کنید!

دوم، دست شفا کنایه ای مذهبی و ماوراءالطبیعه از قدرت شفا بخشی پزشک است که تا جایی که من میدانم سند خاصی در منابع مذهبی ندارد و تنها یک باور عامیانه است. در عمل، پزشک یک فرد معمولی است که نیاز دارد شرح حال فرد مراجع را از او بپرسد، او را معاینه کند، و بعد اگر لازم بود به کتاب های خودش مراجعه نماید و در نهایت برای بیمار توضیح دهد که چه احتمالاتی برای او وجود دارد و بهترین گزینه ها برای درمان کدام ها هستند (به یقین رسیدن در بیشتر موارد اتفاق نمی افتد). اما برخی پزشکان با سوءاستفاده از اعتقادات مردم سعی میکنند نشان دهند بسیار مذهبی هستند و یا دست کم مذهبی بودن خود را در بوق و کرنا به مراجعان یادآوری میکنند. جالب این که اگر کسی که مثلا انرژی درمانی میکند تظاهر به درمان بیماری ها با قدرت معنوی بکند، با واکنش مسولان مواجه میشود؛ اما من تا به حال نشنیده ام که با یک پزشک طب نوین به چنین دلیلی برخورد شود.

انرژی درمانی

ظاهرا یکی از مقامات وزارت بهداشت خبر از ممنوع بودن انرژی درمانی داده است. جدا از علمی یا موثر بودن یا نبودن انرژی درمانی، برای من جالب است که قانون در این میان وارد عمل شده است. در این جا، دیگر بحث از جنبه پزشکی صرف خارج شده است و نهادهای مختلف اجتماعی از قبیل مطبوعات و ارگانهای قانونی و قضایی درگیر شده اند، و در نتیجه عرصه برای اظهار نظر علاقه مندان جامعه شناسی پزشکی فراهم شده است!

پیتر کونراد Peter Conrad در همان کتابی که قبلا هم معرفی کرده بودم (Deviance and medicalization) ذکر کرده است که در زمان های پیش، انواع مختلفی از طبابت در آمریکا رونق داشته است.و سپس شرح داده است که «طب نوین» موفقیت خود نسبت به سایر رقبا را تنها به دلیل برتری علمی و موثرتر بودن به دست نیاورده است، بلکه با تشکیل سازمان پزشکی آمریکا و انجام کارهای تشکیلاتی و سازمانی موفق شده است با حربه قانونی فعالیت سایر رقبا را ممنوع کرده و عرصه را به گونه ای انحصاری در اختیار بگیرد. البته بدیهی است که انگیزه های مادی دست اندرکاران «طب نوین» در این میان نقش مهمی بازی میکرده است.

با توجه به واکنش وزارت بهداشت میتوان حدس زد که انرژی درمانی مورد استقبال مردم واقع شده است و گرنه نیازی به واکنش وزارت بهداشت نبود. در این جا سوال این است آیا استقبال احتمالی مردم به دلیل موفقیت این روش است؟ اگر بله، چرا باید این روش ممنوع شود؟ (آیا پزشکان امروز تحمل رقیب را ندارند؟)

و اگر انرژی درمانی موفق نیست، قاعدتا این امر باید پس از مدتی برای مردم روشن شود. اگر مردم علی رغم بی اثر بودن این روش، تصور دیگری دارند، باید بررسی شود که چرا. آیا مردم به رسانه های رسمی (که احتمالا تبلیغ منفی برای انرژی درمانی میکنند) بی اعتمادند؟ آیا شایعات در ذهن مردم تاثیر زیادی دارند؟ چه زمینه فرهنگی برای موفقیت روشهای «غیرعلمی» در میان مردم وجود دارد؟ آیا ارتباطی میان باور مردم به شفای مذهبی و روی آوردن آنها به انواع دیگر شفا وجود دارد؟

در نهایت در صورتی که در جامعه اطلاعات به راحتی در درسترس همگان قرار گیرد، شاید کسی امکان شیادی از طریق یک روش درمانی غیر موثر را پیدا نکند (من در مورد انرژی درمانی اطلاع خاصی ندارم، جز این که این روش توجیهی بر مبنای طب نوین ندارد). اگر انرژی درمانی ممنوع شود، شاید مردم حریص شوند و بازار انرژی درمانی که احتمالا مخفیانه ادامه خواهد یافت، داغ تر شود. بهتر نیست آگاهی مردم افزایش پیدا کند و آنها در عین حالی که انرژی درمانی در دسترس شان قرار دارد، از آن استفاده نکنند؟ (و اگر موثر است استفاده بکنند!)

هم‌فکری مرده

با نهایت تاسف و تاثر از درگذشت هم‌فکری خبر شده‌ام. این وجود نازنین که مایه‌ی قوت و پیشرفت است، در میان ما نیست. این «ما» به پیر، جوان، تحصیل کرده، عامی، همه، همه‌ی ما برمی‌گردد. این که همفکری چه هنگام از میان ما رفته، نمی‌دانم. چشمان من به جست و جوی او به تاریخ خیره شده و ناامید برگشته‌اند.
ممکن است کسی بگوید که نه! من پیوسته هم‌فکری را دیده و می‌بینم. اما من معتقدم آن چه دیده می‌شود «هم‌فکری نما» است! موجودی بی‌خاصیت یا دست کم، کم‌خاصیت که چون علف هرز بیهوده ای می‌روید و ثمری نمی‌دهد.
چگونه هم‌فکری نما را از هم‌فکری تمیز دهیم؟ هم‌فکری نما ویژگی های زیر را دارد:
۱) بحث یک طرفه، وقتی که افراد فقط به فکر گفتن‌اند و نمی‌شنوند. مثال آن ممکن است تریبونی باشد که گوینده ‌به شنیدن سخن حضار اهمیتی نمی‌دهد. و حتا ممکن است افراد گرداگرد یک میز نشسته باشند و به نوبت صحبت کنند، اما باز فقط صحبت کنند و گوش ندهند. امر کردن، فرمودن، نصیحت کردن، ارشاد کردن، همگی زنده و سرحال‌اند، اما هم‌فکری مرده است.
۲) هر گاه مخالفت با صحبت‌های یک طرف برای طرف مقابل هزینه داشته باشد، هر تعاملی میان دو طرف، هم‌فکری‌نمایی بیش نیست.
۳) هر گاه برای کسی جواب نهایی از پیش روشن باشد و هرگاه در خاتمه‌ی یک فرایند اجتماعی افراد دانسته‌ها و باورهای پیشین خود را تایید نمودند، سراغی از هم‌فکری نگیرید.
چرا هم‌فکری مرده؟
دلیل آن مسمومیت است. با چه سمی؟ موارد زیر:
الف ) باور به طبقه داشتن آدم ها و در نتیجه‌ی آن استبداد.
الف-۱) باور به بالا و پایین داشتن ذاتی آدم هآ: اگر دو طرف یک تعامل اجتماعی خود را سلطان و بنده، ارباب و رعیت، رئیس و مرئوس، عالم و جاهل، خاص و عام، بزرگتر و کوچکتر بدانند، هم‌فکری زنده نمی‌ماند.
الف-۲) باور به خیر و شر آدم ها: من نمی‌گویم آدم ها خیر و شر ندارند، اما اگر در یک گفت‌گو کسی خود و طرف مقابل را مصادیق خیر و شر بداند، هم‌فکری می‌میرد.
الف-۳) اگر فضای تعامل اجتماعی به گونه‌ای باشد که یک طرف مصون از هر پیامدی بتواند سخن گوید و طرف مقابل بی‌گفتن نکته‌ای از پیش محکوم باشد، هم‌فکری می‌میرد.
ب) تقدم فرد به حرف: اگر ارزش حرف به گوینده باشد، و گفته های برخی هر چه که باشند، دُر ناب و گفته‌های برخی دیگر نشنیده، هجو، هم فکری زنده نمی‌ماند.
ج) هر آن چه تکاپوی آزاد فکر را مانع شود، قاتل هم‌فکری هم خواهد بود.
ج-۱) مباحث ممنوعه ی مصون از پرسش
ج-۲) داشتن تعصبات
ج-۳) محدودیت در بیان
ج-۴) احساس یقین و دست یافتن به حقیقت
د) روش‌های نادرست استدلال و گفت و گو از سویی ناشی از بلد نبودن اند و از سویی برگرفته از موارد بالا هستند.
د-۱) فردی شدن گفت گو: مخافت با فرد به جای مخالفت با گفته‌ی فرد، واکنش به ذهن یا نیت فرد، به کار گیری واژه های جهت دار و تحقیرآمیز برای فرد مقابل و واژه‌های چاپلوسانه برای خود، نسبت دادن تعصب و لجبازی به طرف مقابل، پیش‌داوری و برچسب زدن.
د-۲) استفاده از سفسطه (که پیش‌تر به انواع آن اشاره کرده بودم).

هم‌فکری مرده، و با داشتن سمومی که قرن‌ها در محیط اجتماعی ما رسوخ کرده‌اند، امکان زندگی برایش فراهم نیست. تا زمانی که من نوعی در برخورد با فرزند، دانشجو یا کارمند «زیردست»ام خود را دانا و بهتر می‌دانم و گوش خود را بسته و یقین دارم حق با من است، هم‌فکری مرده است.

انجام ندادن رفتارهای درست: ندانستن یا نتوانستن؟

اصلاح رفتارهای نادرست، یا در مقیاس کلان اصلاح فرهنگ جامعه از جمله اهداف مهم برای سیاست گذاران و علاقه مندان علوم اجتماعی به شمار می‌رود. در این نوشته به دو رویکرد مختلف اشاره می‌کنم که تفاوت‌هایی بنیادین با یکدیگر دارند.

روش اول اصالت دادن به دانش است. در این روش اگر فردی برای مثال از روغن جامد استفاده می‌کند، و یا در خیابان زباله می‌ریزد، فرض بر این است که او از ضررهای این کار برای سلامت قلب و یا بهداشت عمومی شهر آگاه نیست. متناسب با این فرض، راه حل پیشنهاد شده آگاهی بخشی از طریق نصیحت شفاهی و یا تبلیغات رسانه‌ای است. در این شرایط اگر افراد هم‌چنان به رفتار «نادرست» خود ادامه دهند، فرض می‌شود که آنها به اراده خود نسبت به نصیحت و دانش ارائه شده بی‌توجهی می‌کنند و لذا لازم است به سرزنش و یا حتا جریمه کردن آنها پرداخت.

اما در رویکرد دوم که می‌تواند در کنار روش اول در نظر گرفته شود، توجه به توانایی افراد است. در این منظر، افراد ممکن است توانایی انجام آن چه را که درست می‌دانیم نداشته باشند. این ناتوانی ممکن است برخاسته از کم‌بودهای بیرونی باشد، برای مثال در موارد‌های بالا کم‌بود روغن مایع و یا سطل زباله.

علاوه بر آن، نکته‌ی دیگر که از اهمیت بیشتری نیز برخوردار است، توجه به توانایی درونی افراد است. افراد ممکن است توانایی ذهنی و یا عاطفی انجام یک کار را نداشته باشند. کسی که نسبت به جامعه دچار خشم و سر خوردگی است، شاید نتواند در قبال جامعه احساس مسولیت کند. در این جا فرض بر این است که هر کس دیگر هم اگر در همان موقعیت عاطفی قرار گیرد، ممکن است به همان شکل عمل کند. این رویکرد، به منظور توجیه رفتارهای نادرست نیست، بلکه هدف این است که به درک علت رفتارها بپردازیم و از سرزنش بی‌مورد افراد خودداری کنیم و در صورت امکان سعی در فراهم کردن شرایطی نماییم که امکان انجام دادن رفتارهای درست فراهم گردد. همان گونه که سرزنش یک فرد نابینا به دلیل این که مانند دیگران رفتار نمی‌کند بی‌مورد و نادرست است، سرزنش کسانی که از لحاظ ذهنی و عاطفی شرایط متفاوتی دارند نیز سودی ندارد، اما در این موارد از آن جا که ناتوانی مشهود نیست، این نکته در بیشتر موارد مورد غفلت قرار می‌گیرد. از جمله مثال‌های مناسب برای این بحث، نوجوان‌ها و یا افرادی است که دچار شرایط ذهنی خاص هستند، نظیر آن چه در اختلال کم توجهی و بیش‌فعالی و یا اعتیاد به هیجان دیده می‌شود. در این موارد، هر چند اطلاع رسانی مفید است، اما باید درک کرد که گاه انجام ندادن رفتارهای درست، ناشی از نتوانستن است.

معنای صبر در ایران

پیشتر در مورد جامعه شناسی شتاب‌زدگی در ایران نوشته بودم. اکنون به منظور ریشه‌یابی این مساله نگاهی می‌کنم به معنایی که صبر کردن در جامعه پیدا کرده است:
در ادارات و مطب پزشکان کسانی که محترم یا مهم شمرده شده، یا با کارکنان مربوطه به نوعی در تعامل باشند، کارشان زودتر انجام می‌شود. برعکس اگر کارکنان مربوطه به ارباب رجوع کدورتی داشته باشند، ممکن است به عمد انجام کارشان به تعویق بیفتد. در اینجا صبر کردن به معنای بی‌احترامی دیدن است و البته این مفهوم با منافع کارکنان مذکور سازگار است، چون اگر تمایل به زودتر انجام شدن کارها در مراجعان بیشتر شود، امکان کسب منافع برای آنها هم فراهم می‌شود، و آنها می‌توانند در ازای زودتر راه انداختن کار دیگران پاداش مادی و معنوی دریافت کنند.
در رانندگی و بسیاری از موارد دیگر کسانی که -با مزاحمت برای دیگران و صدمه زدن به خود- سریع‌تر کارشان را انجام دهند، به معنای افراد زرنگ و شایسته‌تر شناخته می‌شوند. در اینجا صبر کردن هم‌معنی بی‌عرضگی است.
از آن جا که صداقت و صراحت در فرهنگ ما رایج نیست، از قدیم به جای مستقیم نه گفتن، وعده‌ی مثبت اما در آینده می‌دادند (وعده سرخرمن). مردم هم به تجربه فهمیده‌اند صبر کردن در این موارد بیهوده است (بزک نمیر بهار میآد!). در اینجا صبر کردن ناشی از نادانی و امید بی‌فایده است.
پس تعجبی ندارد که مردم تمایلی به صبر کردن ندارند، چون اگر صبر کنند، احساس می‌کنند مورد بی‌احترامی واقع شده‌اند، توانایی‌شان کم است، و وقت‌شان بیهوده تلف شده است و به مقصودشان با صبرکردن هرگز نخواهند رسید، این نگرش‌ها گاه درست و گاه نادرست اند.

نقدی بر خبررسانی علمی در ایران / اهمیت صبحانه!

به این «خبر» توجه نمایید: http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1153108&Lang=P
در این نوع خبر رسانی مطلبی را از قول «پژوهشگران»، «محققان»، «دانشمندان»...ذکر می‌کنند. شنونده خبر شاید تصور کند که بله، تمام متخصصان دور هم گردآمده و در خصوص یک نکته به اشتراک نظر رسیده اند، حال آن که این گونه نیست. مثلن در همین خبری که مثال زدم، یک متخصص اهل کاراکاس، در یک کنفرانس علمی نتیجه‌ی پژوهش و تجربه‌ی خودش را مطرح کرده است! اما در این خبر، این مقاله‌ی پژوهشی به عنوان «بیانیه!» معرفی شده و به شکل یک اصل علمی از زبان تمام «پژوهشگران» نقل شده است.
چه بسا در همان کنفرانس، مقالات دیگری در رد این نظر ارائه شده باشند. آیا نقل کنندگان خبر از این موضوع اطلاع دارند؟ آیا متخصصان داخلی بر نحوه ی این اطلاع رسانی نظارتی داشته‌اند؟
تصور نمایید همین خبرگزاری چند روز دیگر به ذکر یک مقاله‌ی‌ دیگر بپردازد و مثلن بگوید که «پژوهشگران» گفته اند ... و مطلبی در تضاد با خبر قبلی معرفی شود. این روش موجب بی اعتباری علم نزد مردم می‌گردد، چرا که اختلاف نظر دو نفر محقق عجیب نیست، اما اگر «پژوهشگران» هر روز نظرشان را عوض کنند، از دید مردم می‌تواند نشان دهنده‌ی بی‌پایه بودن نظرات طرح شده و قطعی نبودن تمام مطالب علمی باشد.
و آخر این که خوردن، یا نخوردن صبحانه (خبر نقل شده) نکته ی جالبی است. تجربه‌ی شخصی من نشان می‌دهد که نخوردن آن باعث کاهش وزن می‌شود و در نتیجه به نظر من بهترین برنامه برای یک فرد ممکن است بنا به وضعیت اش و این که آیا میخواهد وزن اش را تغییر بدهد و یا ثابت نگه دارد، متفاوت باشد.
هر چند که به نظر می‌رسد در ایران و شاید برخی کشورهای دیگر، صبحانه یک اهمیت سنتی و فرهنگی خاص دارد، اما باید توجه کنیم که در گذشته اضافه وزن شیوع نداشته است و توصیه‌های گذشتگان با توجه به شرایط خودشان بوده و ممکن است برای شرایط امروز مناسب نباشند.