‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه شناسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه شناسی. نمایش همه پست‌ها

توقف، از روی برنامه یا اجبار؟

از زمانی که با مفهوم اختلال کم توجهی و بیش فعالی در بزرگسالان آشنا شدم (حدود 10 سال قبل)، احساس میکردم شباهتهایی میان دارندگان این حالت و جمع کثیری از مردم در جوامع در حال توسعه وجود دارد. در ابتدا با دید پزشکی خود، این را به تفاوتهای ژنتیکی اقوام مختلف نسبت میدادم، اما بعدها فهمیدم که این امر باید علل دیگری داشته باشد. امروز به نکته ای توجهم جلب شده، که به نظرم میرسد حلقه مفقوده ارتباط مذکور است. این نکته نه تنها بخش عمده ای از مشکلات افراد بیش فعال و هم چنین افراد مبتلا به اعتیادهای رفتاری (اعتیاد به هیجان) را توضیح میدهد، بلکه تبیین کننده تفاوت میان افراد و جوامع متمدن و پیشرونده است با غیرمتمدنها و آنهایی که درگیر افراط و تفریط هستند.

این نکته عبارت است از توانایی توقف از روی برنامه درمقابل توقف از روی اجبار. یعنی توقف به دو دلیل رخ میدهد، یکی بر اساس برنامه است، که نشان دهنده هوشمندی، تمدن و توانمندی است، و دیگری به دلیل اجبار است، که نشاندهنده فقدان موارد مذکور است.

در ذیل مثالهای متعددی از این دو حالت ذکر شده است:

  • دو ماشین اسباب بازی را در نظر بگیرید، یکی هوشمند و مجهز به جدیدترین فنآوری است، و دیگری ساده و ابتدایی. این دو ماشین همزمان شروع به حرکت میکنند، یکی آن قدر میرود تا به مانعی برخورد کند و متوقف شود، دیگری قبل از رسیدن به مانع در محلی که از قبل تعیین شده متوقف میشود.
  • دو نفر غذا میخورند، یکی از ابتدا تصمیم دارد که چه میزان غذا بخورد و بعد از صرف آن مقدار، با وجود غذای اضافی و با وجود این که هنوز اشتها دارد، دست از غذا خوردن میکشد. دیگری آن قدر غذا میخورد که دیگر نتواند یک لقمه دیگر هم بخورد یا این که غذا تمام شود!
  • یک نفر با مشاهده یک اقدام خطرناک کودکش بر سر او داد میزند تا جلوی خطر را بگیرد، و به محض رفع خطر آرام میشود و با آرامش با کودک رفتار میکند. دومی وقتی عصبانی شود هیچ توقفی ندارد...
  • یک نفر در حین رانندگی سرعت ماشین را تا حد مجاز و معقول زیاد میکند؛ دیگری تا جایی که ماشین یا موانع روبه رو اجازه دهند، تند رانندگی میکند.
  • یکی بر اساس برنامه قبلی میخوابد و بیدار میشود، دیگری آن قدر بیدار یا خواب میماند که دیگر نتواند ادامه دهد.
  • یکی کارها را طبق برنامه انجام میدهد و هر کار را پس از اتمام سهم روزانه آن کار رها میکند، و دیگری آن قدر به انجام دادن یک کار میچسبد که دیگر نتواند ادامه دهد (و در این حین زمان را برای انجام دادن سایر کارها از دست میدهد).
  • یکی زمانی که استفاده از کامپیوتر و یا تلویزیون را شروع میکند، برای تمام شدن آن برنامه مشخصی دارد (بعد از انجام یا مشاهده یک مورد خاص، یا بعد از صرف زمانی خاص)، دیگری تا جایی که میشود ادامه میدهد.

علوم بومی

چند وقت پیش نقدی کوتاه بر یک مقاله با عنوان «جزم اندیشی در علوم انسانی» نوشتم. در ذیل به برخی نکات اصلی و کلی آن اشاره کرده ام.

  • مهمترین نکات در زمینه بومی سازی علوم انسانی عبارت اند از: از لزوم نوآوری و کار بیشتر در راه تولید علم (مثل سایر علوم).
  • پدیده های «کلی و عمومی» که در علوم انسانی مطرح میشوند، دارای «تظاهرات» بومی هستند و لازم است با در اختیار گذاشتن ابزار و بودجه پژوهش به محققان ایرانی این امکان را داد که به بررسی تظاهرات بومی آن اصول بپردازند. اما احتمال وجود تفاوت های بومی، نباید بهانه ای برای زیر سوال بردن آن اصول کلی باشد، آن هم بی تحقیق، و تنها بر پایه این که آنها «غربی» هستند.
  • لازم است از هر نوع جزم اندیشی اجتناب کرد، چه در پذیرش و چه در رد «علوم» موجود. نباید بدون استناد به مدارک علمی، در مورد وضع علوم انسانی درایران و یا در غرب قضاوت کرد. صحت و سقم هر دیدگاهی باید با روشهای مناسب بررسی شود، و اتکا بر تصورات ذهنی درست نیست. یکی از نکات اساسی در مورد علم، این است که صحت یک گزاره را افراد مختلف بتواند بررسی نمایند و گرنه مرز بین علم و غیرعلم در هم آمیخته میشود.
  • در هر حال بومی سازی یک سخن درست و ضروری است، و بیانگر لزوم پروبال دادن به اساتید و دانشمندان علوم انسانی است، تا بتوانند تحقیق کنند و علوم بومی تولید کنند. اما بومی سازی میتواند با برداشت غلط رو به رو شود، و به جای این که مشکلات فعلی به درستی ریشه یابی شود (نظیر مشکل کم بها دادن به علوم انسانی و فارغ التحصیلان آن)، نقیصه های موجود در تولید علم را با «جزم اندیشی» به گردن تمام علم غربی انداخت و بی آن که علم بومی تولید کرده باشیم، تیشه به ریشه علم موجود بزنیم، که حاصلی جز اتلاف وقت و انرژی ندارد.

اکوی مطالب در اینترنت

ممکن است به نظر برسد که اینترنت یک منبع لایتناهی از مطالب است. من در یک مطالعه به بررسی انعکاس اختلال بیش فعالی و کم توجهی در اینترنت پرداختم و برایم جالب بود که مطالب، مخصوصا در وب سایتهای رسمی، آن قدر که در ابتدا ممکن است به نظر رسد، متنوع و گسترده نیستند؛ بلکه مطالب محدودی در وب سایتها اکو می یابند. یعنی چند دیدگاه محدود، با اشکال مختلفی در نحوه ارائه مطلب، توسط منابع گوناگون باز گویی میشوند. با مزه این که همین مقاله من هم تا حدی دچار اکو شده است و در چند وب سایت مختلف سر و کله اش پیدا شده، از جمله در یکی از زیرشاخه های وب سایت بریتانیکا که دسترسی به کل مقاله را هم فراهم کرده است:


اما از نوشته هایی که پیش تر نوشته بودم، دو مورد تا جایی که من مطلع شده ام، بیشترین اکو را داشته اند. یکی مطلبی است با عنوان «دلایل خستگی خود را میدانید؟» که در مجله سروش بانوان منتشر نموده بودم و بعد در وب سایت تبیان پیدا شد و اکنون در بسیاری از وب سایت های دیگر هم نقل شده است. مورد دیگر مطلبی بود که در مقایسه مدیریت دانشگاهی در ایران و بریتانیا نوشته بودم و بعد به صورت ویرایش شده و با تغییرات جزئی و کلی در وب سایتهای متعدد آن را دیدم و حتا با ای میل از افراد مختلف دریافتش نمودم. از جمع بندی این دو مورد این نتیجه غیر دقیق را میشود اتخاذ کرد که خیلی ها احساس نشاط و سرحالی نمیکنند، و دوست دارند تقصیر آن را گردن دیگران (مخصوصا رئیسان و مدیرانشان) بیفکنند!
در کل جالب خواهد بود که به طور جدی بررسی شود چه مطالبی در وب های فارسی بیشتر اکو پیدا میکند.

جامعه شناسی رندانگی

بعد از نوشتن مطلب «گریه باید کرد»، به سرانجام ماجرای آن «رند» فکر کردم و با خودم گفتم که نتیجه ی آن داستان، بستگی به نوع جامعه ای دارد که داستان در آن رخ داده است. بسته به نوع جامعه، سرانجام آن فرد رند و چاپلوس میتواند از اوج «عزت» تا قعر ذلت متفاوت باشد. اگر در یک جامعه (به معنای عام، شامل هر نوع اجتماع آدمیان) ساختارهایی وجود داشته باشد که از منافع جمعی و منافع دراز مدت محافظت کند، در مقابل آن رند بازیها ایستادگی میشود، و در نتیجه موارد بروز آنها کم، و انجام آنها پر هزینه و کم فایده میشود. اما در غیاب آن ساختارها، دست رندان باز میشود.

مثال آن، عبور و مرور در خیابان است که اگر قاعده مند باشد، و قواعد هم جنبه دکوری و تشریفاتی نداشته باشند، عمده ی افراد از قوانین شفاف پیروی میکنند ولذا منافع جمع و منافع دراز مدت همگان تامین میشود. در غیر این صورت هر که «زرنگتر» باشد، زودتر به مقصد میرسد و «خر» مراد میراند. اما تکلیف دیگران، در یک چنین نظام بی نظامی چگونه خواهد بود؟

به نظر میرسد که تنها چهار راه فراروی افراد است:

  1. رندی: گزینه اول این است که افراد به صف رندان بپیوندند و به رقابت با سایر رندان بپردازند و در جهت کسب منافع زودگذر فردی تلاش کنند تا هر چه در چنته دارند رو نمایند؛ به روال: «بخور تا خورده نشوی».
  2. گوشه گیری و انزوا: در نظام و جامعه ای که به کام رندان است، اگر کسانی بخواهند «شرافت» خود را حفظ کنند، یا به هر دلیل از رندی اجتناب کنند، قادر به رقابت با رندان نخواهند بود و بنابراین از بهره مندی از چیزهایی که برای رندان جذاب اند، محروم خواهند شد و گریزی نخواهند داشت جز این که «آهسته بروند و بیایند» و زبان در کام و چشم بسته، گوشه ای برای عزلت نشینی اختیار کنند.
  3. درگیری و عصیان: اگر کسی قصد رندی نداشته باشد، و نخواهد از حق خود به نفع رندان بگذرد، بدیهی است که باید به تقابل و درگیری تن دردهد، و چه بسا «سر سبزشان بر باد رود».
  4. خروج و مهاجرت: آخرین راه نیز خروج از یک سیستم رندپسند است و «عطای آن جامعه را به لقایش بخشیدن».
البته از آن جا که آدمیان رفتار ثابتی ندارند، میشود انتظار داشت که یک فرد، میان گزینه های فوق در تردد باشد، و یا در برخی موارد تلاش کنند که ترکیبی از موارد فوق را در برنامه خودآگاه یا ناخودآگاه خویش قرار دهند.



در پایان دو نکته وجود دارد.

نکته اول این که در نگاه کلان جامعه شناختی، بحث فوق به روشنی نشان میدهد که اگر تمایل به اجتناب از درگیری و عصیان آدمیان و هم چنین مهاجرت و یا گوشه گیری اعضای جامعه است، باید دست و پای رندان را با قوانین بست. قوانینی که بر مبنای منافع جمع ، و بر مبنای منافع دراز مدت جامعه تنظیم شده اند، و برای همگان اجرا میشوند. بنابراین وجود رندی و فرهنگ رندانگی رابطه مستقیمی به وجود قانون (با شرایطی که در بالا ذکر شد) و فرهنگ قانون مداری دارد. رابطه رندان و قانون میتواند به اشکال مختلفی باشد:

  • به هم زدن قانون: مثال آن صف است، که اگر بر مبنای قانون باشد، کسی نمیتواند جلو بزند و رندی کند، اما اگر شلوغ شود و صف به هم خورد، عرصه برای یکه تازی رندان فراهم میشود.
  • گریز از قانون: مانند کسی که از چراغ قرمز عبور میکند. در این جا قانون وجود دارد، ولی رندان از اجرای آن خودداری میکنند.
  • تصویب قانون تبعیض آمیز: این مورد، از رندی فردی فراتر رفته و به صورت نوعی فعالیت «صنفی» رندان در میآید، و آنها تلاش میکنند تا قانون به جای منفعت همگان، در جهت منفعت «صنف» آنها باشد. مثال آن، طرح ترافیک است، که قرار بود از تردد ماشین ها در بخشهایی از شهر جلوگیری شود، ولی بعد اقشار مختلف قادر به دریافت مجوز برای خود شدند. البته مثالهای فراوانی وجود دارد، از قبیل انواع قوانین تبعیض آمیزی که در جهت منافع یک قشر، یک گروه یا افرادی خاص هستند.

اما نکته دوم، به بحث خرد روان شناختی، و حتا اخلاقی بر میگردد، و سوالی فراروی افراد قرار میدهد که اگر آنها با یک چنان جامعه ای روبه روشدند، کدام گزینه را بهتر است انتخاب کنند. سوالی که مشکل میشود جوابی «عاقلانه» به آن داد.

گفتن بدون دیدن



















چندی پیش سالگرد تشکیل گروه جامعه شناسی پزشکی در ایران بود و دوستان در ایران به میمنت و خوشی گرد هم جمع شده بودند. از لطف آنها قرار بود امکان حضور مجازی افراد دور از تهران هم فراهم گردد، و من نیز برای برقراری ارتباط تلاشی کردم ولی به دلیل مشکلات فنی صدایی رد و بدل نشد و من نیز قادر به دیدن دوستان نبودم و در نتیجه با تایپ کردن دورادور احوالپرسی و چند شوخی و مزاح کردیم.

روز بعد تصاویر جلسه را با ای میل برایم فرستادند، و دیدم که تصویر من و مطالب من را با پروژکتور بر روی پرده انداخته (یا به تعبیری از پرده برون انداخته اند). با این که به من گفته شده بود چه دوستانی در جلسه حضور دارند و میدانستم آنها من و مطالبم را میبینند (هر چند تصور میکردم این دیدن با سرک کشیدن بر لپ تاپ است!)، ولی به نظرم اگر دیده بودم شرایط را، بر گویشم از لحاظ فرم، و نه محتوا، تاثیر میگذاشت. این بود که یک سوال فلسفی-جامعه شناختی از خودم پرسیدم که چرا دیدن مخاطب ممکن است بر کلام تاثیر بگذارد؟

در ادامه تفکراتم را در پاسخ به آن سوال ذکر میکنم.

تغییر کلام بر اثر دیدن و یا ندیدن مخاطب به دلیل تغییر هدف گفتن نیست. تغییر کلام، منعکس کننده تغییر احساس گوینده است. درون فرد گوینده در همه شرایط یکسان نمی ماند ومنتاثر از محیط اجتماعی انسان های پیرامون است. بنابراین با تغییر محیط اجتماعی معنای القا شده از محیط به فرد نیز متغیر میگردد، و با تغییر بر احساس و «نفس» فرد، فرم واژگان در کلام گفته شده هم ممکن است متغییر شوند.
در شرایط معمولی، شاید انتظار برود محیط اجتماعی با «واقعیت» متناسب باشد، ولذا فرد بتواند خود، و کلامش را متناسب با واقعیت تنظیم کند. اما در شرایطی ممکن است تناسب مذکور از دست برود:

- گاه ممکن است محیط اجتماعی فرد را بالاتر از واقعیت ببرند، نظیر تملق و چاپلوسی برای روسا که بر شخصیت و گفتار آنها تاثیر میگذارد.
- گاه ممکن است محیط اجتماعی فرد را پایین تر از واقعیت ببرد، نظیر ننگ و برچسب زنی به کودکان بیش فعال و القای شخصیت بزهکار به آنها.
- گاه نیز ارتباط بر قرار کردن با محیط اجتماعی دشوار است، نظیر محیطهای مجازی که بدون دیدن مخاطب فرد ممکن است شخصیت، و گویشی متفاوت از محیطهای واقعی داشته باشد.


نکات فوق بر اصلی که قبلا هم بررسی کرده بودم استوار است، یعنی متغیر بودن درون افراد است که در تضاد است با «ذاتی انگاری».

به نظرم نمیرسد تلاش برای عدم تاثیر پذیری از محیط بهترین راهکار باشد و به جای آن باید با شناخت این واقعیت بر مبنای آن عمل کرد. مثال آن دمای محیط است. انسان در هوای سرد، احساس سرما میکند، عضلاتش منقبض شده و فرد میلرزد، خون از زیر پوست میرود و بدن سفید و کبود میشود. هر چند که برخی انسانها ممکن است با تمرین بتوانند در آب یخ هم شنا کنند، ولی بهترین رویکرد، تنظیم دمای محیط است و نتیجه این که بهتر است برای ارتقا محیط اجتماعی تلاش کرد، به گونه ای که انسانها با دریافت پس خوراند مثبت از محیط اجتماعی شان احساس مثبتی داشته باشند، این امر به نوبه خود بر رفتار و گفتار افراد تاثیر مثبت میگذارد و چرخه ای درست میکند. مثال آن رانندگی در انگلستان است که افراد یا مطابق قانون عمل میکنند یا به هم لطف میکنند و چراغ زدن یعنی بفرمایید قربان راه برای شما! با تجربه کردن چنان پس خوراندی، فرد ناخودآگاه همین برخورد مثبت را با دیگران مینماید.

و البته آخرین نکته، همان اولین نکته مطرح در این یادداشت است: محیط اجتماعی تا حد زیادی بر دیدن دیگران متکی است، و جالب است که بررسی شود، این ندیدن دیگران در محیطهای مجازی چه پیامدهایی را به دنبال دارد.

جوگرفتگی

دخترم در درس علوم در مورد جو زمین مطالعه میکرد.
پرسید: «بابا، پرنده ها میتوانند از جو خارج بشوند؟»
گفتم: «اگر جوگیر بشوند، شاید!»
کلی خندیدیم.
پرنده ای در حال نگاه کردن به جو زمین*


----------------------------------------------------------
سوم دبستان بودم، در تئاتر مدرسه نقش یک جلاد را بازی میکردم. البته نقش من در تمام تئاتر این بود که یک جا بایستم و فقط در یک صحنه به یک زندانی چند شلاق بزنم. اما در همان یک صحنه چنان جوگیر شدم که جدی جدی تازیانه هایی را نثار هم کلاسی بینوایم نمودم! او در طی تئاتر تحمل کرد و بعدش نالان به معلم شکایت برد و آثار ضرب و جرح را به همگان نشان داد!**


----------------------------------------------------------
در سال 1971، دکتر زیمباردو در دانشگاه استنفورد قصد داشت آثار روانی زندانی و زندانبان شدن را مطالعه کند. او از 70 دانشجو خواست که در یک زندان ساختگی نقش زندانی یا زندانبان را ایفا کنند، اما زندانبانها (دانشجویان معمولی) چنان جوگیر شدند که بعد از 6 روز به دلیل رفتار بد آنها با زندانی ها (سایر دانشجویان که قبل از مطالعه دوستان زندانبانها بودند) مطالعه متوقف شد!

----------------------------------------------------------
در نهج البلاغه جمله ای خوانده بودم به این مضمون*** که بدترین فتنه برای یک مرد این است که صدای پا در پشت سر خود بشنود (یعنی احساس کند پیروانی دارد). واقعا جمله زیبا و پر مغزی است. مهم ترین پیام این حدیث به عقیده من این است که یک موقعیت اجتماعی خاص میتواند موجب جوگرفتگی شود و این امر بستگی به ذات افراد ندارد، هر کس در آن موقعیت قرار بگیرد، درمعرض آن «فتنه» قرار میگیرد. بنابراین لازم است که برای این وضعیت حاصله از روابط اجتماعی، راه حلی اجتماع نگر یافت و مناسباتی پیشگیرانه در روابط اجتماعی برقرار کرد. حال آن که در بسیاری از موارد رویکرد ذاتی انگاری وجود دارد، و تصور میشود که افراد ذاتهایی متفاوت دارند، و برای پیشگیری از مشکلات باید فردی را یافت که خوش ذات باشد!




* در واقع این پرنده در حال نگاه کردن به من و همراهانم بود که ببیند قصد داریم به او غذایی بدهیم یا نه (و ندادیم!).
** امیدوارم خداوند از سر تقصیرات آدمها در دوران کودکی (مخصوصا وقتی جوگیر شوند) بگذرد. جبران کردن اشتباهات گاهی خیلی سخت است، مثلا من الان حتا اسم آن همکلاسی ام یادم نیست.
*** الان گشتم که جمله را پیدا کرده و آن را دقیق تر ذکر کنم، اما متاسفانه آن را پیدا نکردم، ولی مطمئن ام که آن را خوانده ام. در عوض به حدیث جالب دیگری برخوردم که آن را در یک نوشته دیگر ذکر میکنم.

و آن گاه عضو شدم!

نظر به سو تفسیر احتمالی خوانندگان تصمیم گرفته بودم از مقایسه ایران و بریتانیا خودداری کنم، اما با توجه به اعتقادم در اهمیت این نکته سنجی ها در شناخت مسائل پیرامون مان، و کاربرد آنها در پیشرفت مسائل در کشورمان ایران، به ذکر خاطراتی میپردازم که نوعی مقایسه را در دل خود جای دارد. امیدوارم که دست کم خودم بتوانم با نگارش تجربیات امروزم ، فردا آنها را به خاطر بیاورم و با توجه به آنها عملکردم را بهبود ببخشم.

تا کنون من در سه موسسه علمی عضو شده ام که تجربه و درک و برداشت خودم را در ذیل میآورم. بدیهی است که مطالب زیر، تنها خاطرات شخصی من هستند، نه نقد کارشناسی این موسسات.

سازمان نظام پزشکی ایران
بعد از هفت سال درس خواندن فارغ التحصیل شده بودم و برای کسب شماره نظام پزشکی به ساختمان این سازمان رفتم. در و دیوار پر بود از تبلیغاتی از انواع خدماتی که برای اعضا و پزشکان محترم فراهم است: از استخر شنا گرفته تا رستوران شیک در بهترین نقطه تهران وانواع اقسام وام های مختلف که به راحتی ارائه خواهند شد. گل از گلم شکفت که بالاخره بعد از سالها درس خواندن، اکنون وقت درو کردن رسیده است و به زودی از مزایای این سازمان بهره مند خواهم شد. اما طولی نکشید که کاشف به عمل آمد مخاطب آن موارد، نه من تازه فارغ التحصیل بیکار یک لاقبا، بلکه همکارانی است که ماشالله جیب شان پر و وضع شان کوک است و چشم امید تمام آن «خدمات» همان جیب های چرب است، نه کاسه تهی پزشکان جوان. به ضرورت قانونی عضو سازمان شدم و هر از گاهی مجله ای دریافت کردم که درد دل ما پزشکان عمومی مستضعف را به یادمان میآورد. یک بار شعری را یکی از پزشکان عمومی در گله از وضع صنفی ناگوار خودمان در آن جا نوشته بود که هنوز آن را به خاطر دارم:

تپیدن های دلها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شوند این ناله ها فریاد میگردند
دلم از این خرابی ها بود خوش زانکه میدانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد میگردد

از این سازمان غیر از جق عضویت و مجله های مذکور، نکته خاص دیگری برای ذکر ندارم.

انجمن جامعه شناسی ایران
سال گذشته به همت سرکار خانم دکتر احمدنیا، گروه جامعه شناسی پزشکی در این انجمن تشکیل شد، و به همین منظور بنده نیز دست به دامان دوستان در ایران شدم و مبلغ عضویت را به حساب سازمان واریز، فرم عضویت را پر، و نام و نشانی خود اعلام کردم. از آن تاریخ تا کنون، هر از گاهی به لیست اعضا در وب سایت انجمن سرکی میکشم، اما نه نشانی از صرامی در آن میبینم، نه نامی از پوریا.

نکته دیگری برای ذکر در خصوص «عضویتم» در این انجمن ندارم.

انجمن جامعه شناسی بریتانیا
از سه سال قبل شرایط عضویت در این انجمن برایم فراهم بود، اما انگیزه ای برای عضویت نداشتم. تا این که چند وقت پیش که مقاله ام برای ارائه در همایش سالانه جامعه شناسی پزشکی در شهر منچستر پذیرفته شد، دریافتم با عضویت در این انجمن میتوانم از تخفیف برخوردار شوم. به محض این که تلفنی حق عضویت را پرداختم، با ایمیل لیستی بلند و بالا از منابع علمی که میتوانم دسترسی داشته باشم برایم ارسال شد، به شکلی که پشیمان شدم چرا سه سال تاخیر کردم و خودم را از این امکانات محروم کردم. شاید خاطره ی عضویت های قبلی بی تاثیر نبوده اند.

نظریه پنجره شکسته

در این نظریه رفتارهای ناهنجار به ترس از جرم، احتمال وقوع جرائم جدی و به هم ریختگی محله های شهری مرتبط میشوند. از این نظریه به عنوانی مثالی برای اهمیت دیدگاه های اجتماعی در سیاست گذاری ها استفاده میشود.
در سال 1982 مقاله ای توسط جیمز ویلسون، دانشمند علوم سیاسی، و جرج کلینگ، جرم شناس، منتشر شد با عنوان «پنجره های شکسته» و در آن پیشنهاد شد که سیاست گذاری در محله های شهری باید بر پایه درک ارتباط نظم محله و پیشگیری از جرم باشد. در دید آنها بهترین روش برای مقابله با جرائم از بین بردن و پیشگیری از به هم ریختگی است. آنها از مثال پنجره شکسته استفاده کردند تا نشان دهند که چگونه یک محله در صورت عدم رسیدگی به آن دچار انحطاط میشود: اگر پنجره های یک ساختمان شکسته باشد، افراد عابر احساس میکنند که کسی در آن ساختمان وجود ندارد و به آن رسیدگی نمیکند؛ جوانها به پرتاب سنگ به سایر پنجره های آن ساختمان میپردازند؛ افراد عابر احساس میکنند به تمام آن خیابان رسیدگی نمیشود؛ قاچاقی های مواد مخدر، روسپی ها و امثال آنها به این خیابان جذب میشوند؛ سرانجام یک نفر در این خیابان به قتل میرسد. به این ترتیب، یک ناهنجاری کوچک منجر به ناهنجاریهای بزرگتر و جرم های جدی میشود.
بر اساس این تجزیه و تحلیل، اگر رفتارهای ناهنجار خرد در اماکن عمومی کنترل شوند (مواردی نظیر آسیب به اموال عمومی، گدایی) این امر منجر به کاهش در جرائم جدی خواهد شد. ویلسون و کلینگ به این ترتیب مدافع «سیاست گذاری اجتماعی» در محلات هستند به گونه ای که پیشگیری از جرائم به جای واکنش نشان دادن به جرائم سرلوحه سیاستها قرار گیرد.
مقامات شهر نیویورک بر اساس این دیدگاه با سیاست عدم تحمل هر گونه ناهنجاری جزئی در مترو باعث کاهش جرائم شده اند.

منبع
ترجمه از اسکات جان، گوردون مارشال، فرهنگ جامعه شناسی آکسفورد، 2005