مخلوق احساس

منم رفتارم و مخلوق احساسم
چه فردایی پر از غوغا برسازم
برون آرم خویش را از غم و اندوه
فسرده گر شوم خویش را می بازم

دریای طوفانی

چو در دریای طوفانی دلم در نزد تو باشد
مرا میلی به ساحل نیست که دل از یک به دو باشد
خداوندا نه غرقم کن، نه در ساحل بده جایم
که دائم ورد و اورادم خطاب و یاد تو باشد

گند دلفریب

آنچه لذت مینماید با هوسها و فریب
درد و گند است، غصه های عن قریب
مکر شیطان و هجومش دائم است و بی امان
عاقلان بینند گند را میکشند دامن زآن
پوشش اش را گونه گون دارند هر روز و آن
لیک درد درد است، گند گند است، غم همان
هر که خواهد اندکی، یک ذره، کم
بینی اش بر گند بسته، میرود بر سوی غم

سکوت

گاهی دلم از من هوای شعر و شوری نو میخواهد
تمنای واژه زایی هست اما دیری نمیپاید
سکوتی غالب است بر فکر و ذهن و روح من
نمیدانم نمیدانم دلم از من چه میخواهد

آدم شدن

به یک خوبی من صد گونه مهر آری
مرا بر خوان انعامت بپرواری
ببندی چشم بر جمله  شوخهای من
به جز آدم شدن راهی نمیذاری

چگونه تغییر کنیم؟


چگونه تغییر کنیم؟

تا آینده ای زیباتر پیش رو داشته باشیم

دکتر پوریا صرامی

تغییر: چه کسانی؟ چه چیزهایی؟
¢    تغییر میتواند از بد به خوب، یا از خوب به بهتر باشد. بنابراین همه به تغییر نیاز دارند.
¢    افراد باید بررسی کنند که تغییر دادن کدام مسائل نتایج خوبی به دنبال دارد و در کدام مسائل تغییر کردن فرق زیادی ایجاد نمیکند.
¢    انواع تغییر:
·        جسمی
·        مالی/کاری/تحصیلی
·        روانی/ عاطفی/ اخلاقی/اخروی
·        اجتماعی
¢    باید تصمیم اتخاذ شده را نوشت و ثبت کرد، مکررا از نو خواند، در صورت لزوم تغییر داد، و  درسهایی که فرد در طی مسیر تغییر یاد میگرید را به آن اضافه کرد.

اصول تغییر
¢    اصل 1: چیزهایی که نمیخواهیم تغییر کنند، بدون تلاش عمدی ما، تغییر میکنند.
¢    اصل 2: چیزهایی که میخواهیم تغییر کنند، بدون تلاش عمدی ما، به شکلی که ما میخواهیم تغییر نمیکنند.
¢    اصل 3: بیشتر افراد اقدام به تغییر هدفمند رفتارهای خود نمیکنند.
¢    اصل 4: با روش درست، همه افراد میتوانند به شکلی که میخواهند تغییر کنند.
اصل 1: چیزهایی که نمیخواهیم تغییر کنند، بدون تلاش عمدی ما، تغییر میکنند
¢    لازم است تغییرات را پیش بینی کنیم و احتمالات مختلف را در نظر بگیریم.
¢    باید به 10، 20 یا 30 سال بعد فکر کنیم!
¢    لازم است به شکل مستمر به مشاهده و اصلاح کردن بپردازیم، برای مثال:
·        کوچکترین علامت ناراحتی را در دیگران ببینیم و رفتارمان را تغییر دهیم و عذرخواهی و جبران کنیم.
·        نشانه های جسمی را زود ببینیم و به موقع به پزشک مراجعه کنیم یا تغییری در روش زندگی مان ایجاد کنیم.
·        بر بودجه و هزینه های زندگی خود نظارت کنیم و در صورت لزوم تغییری ایجاد کنیم.
·        در حین رانندگی دائم به اطراف نگاه کنیم، به موقع واکنش مناسب نشان دهیم و محتاط رانندگی کنیم.



اصل 2: چیزهایی که میخواهیم تغییر کنند، بدون تلاش عمدی ما، به شکلی که ما میخواهیم تغییر نمیکنند
¢    هیچ تغییری بر مبنای خواست دل افراد ایجاد نمیشود!
¢    بدون برنامه ریزی و تلاش عمدی، انسان با سپری شدن زمان خودبه خود به هدفهایش نزدیک تر نمیشود.
¢    لازم است از روش درست استفاده شود: (اصل 4).



اصل 3: بیشتر افراد اقدام به تغییر هدفمند رفتارهای خود نمیکنند
¢    افراد معمولا تنها بعد از رسیدن به ته خط به فکر تغییر کردن میافتند.
¢    علل:
·        ما ممکن است آموزشهای نادرستی از سوی جامعه، فرهنگ و خانواده دریافت کرده باشیم، برای مثال: «حرف مرد یکی است!».
·        بخش ناخودآگاه ذهن انسان دنبال کسب لذت یا دوری از اضطراب است و چون تغییر کردن در ابتدا ایجاد ناراحتی میکند، بخش ناخودآگاه ذهن تمایلی به تغییر کردن ندارد. بنابراین لازم است از نقش این قسمت خودکار ذهن، که مثل یک اتوپایلوت است، آگاه شد و آن را کنترل کرد. در حالی که بسیاری از افراد به غلط کارهای مختلف را فقط برای این انجام میدهند که حس خوبی در آنها ایجاد شود، مثلا کارهایی را که انجام میدهند تا از سوی دوستان شان تشویق شوند: در فیسبوک لایک بگیرند، یا موجب خنده دوستانشان شوند. اما درست این است که کارها را با توجه به نتیجه ای که در آینده ایجاد میکنند انجام داد. برای آگاه شدن از نتایج کارها، باید به تجربه گذشته دقت کرد. منظور این نیست که کارها نباید در افراد حس خوبی ایجاد کنند، بلکه اولویت با نتیجه کار است: کاری که نتیجه خوبی دارد باید انجام شود حتا اگر حس بدی ایجاد میکند و کاری که نتیجه بدی دارد نباید انجام شود، حتا اگر حس خوبی ایجاد کند. اگر تغییر کردن در یک موضوع برای یک نفر نتیجه خوبی به دنبال داشته باشد، آن فرد باید در آن موضوع تغییر کند، هرچند که تغییر کردن ممکن است در ابتدا حس خوبی برای او ایجاد نکند.
·        عدم پذیرش مسئولیت کارهای خود:
-          مذهبی: نسبت دادن رفتارهای خود به خدا. در حالی که خداوند به انسان آزادی داده است و در قبال این آزادی، انسان نسبت به رفتارهایش مسولیت دارد.
-          روانکاوی: نسبت دادن رفتارهای خود به کارهای والدین یا حوادث گذشته. هر چه قدر هم که گذشته فرد نامطلوب بوده باشد، فرد میتواند با تغییر دادن رفتارهایش، آینده اش را متحول کند.
-         زیست شناختی: نسبت دادن کارهای خود به بیماریهایی نظیر بیش فعالی، افسردگی و اعتیاد. بیماری، سرعت انسان را تحت تاثیر قرار میدهد، اما جهت حرکت را نه. کسی که سوار ژیان است ممکن است دیرتر به هدف برسد، ولی اگر به جای مقصد به نقطه دیگری برود مقصر خودش است!
-         اجتماعی: نسبت دادن کارهای خود به دوستان و اطرافیان (رفیق ناباب!).
·        نداشتن صبر و امید.

اصل 4: با روش درست، همه افراد میتوانند به شکلی که میخواهند تغییر کنند.
¢    برای تغییر باید انگیزه داشت:
·        حضور همزمان دو عامل، باعث ایجاد شدن انگیزه میشود:
§        واقع بینی نسبت به ضعفهای زمان حال
§        تجسم روشن یک هدف جذاب
¢    اما عواملی وجود دارد که انگیزه را از بین میبرند:
·        تکبر
·        خیالبافی در مورد تغییری که قرار است ایجاد شود، حرف زدن در مورد انجام دادن کار یا شروع کردن کوتاه مدت کار: این موارد حس خوبی ایجاد میکنند و واقع بینی اولیه را از بین میبرند.
·         دستور گرفتن از دیگران به ایجاد شدن انگیزه کمک نمیکند، بنابراین باید از راه درست به دیگران کمک کرد تا انگیزه پیدا کنند. مثلا نسبت به مسائل واقعی به آنها آگاهی داد (افزایش واقع بینی) یا در مورد جذابیت هدف برای آنها صحبت کرد.

واقع بینی (از عوامل شکل دهنده انگیزه)
¢    نظرات دیگران میتوانند به ما کمک کنند تصویر واقع بینانه ای از خودمان داشته باشیم. همه نظرات الزاما درست نیستند، اما دیگران مثل آینه میتوانند به ما کمک کنند تصویر واقع بینانه ای از خودمان داشته باشیم.
¢    تفاوتهای واقع بینی با منفی بافی:
·        فرد واقع بین، به کارها نگاه میکند (من این درس ریاضی را بلد نیستم)، فرد منفی باف، چیزی را به ذات خود یا دیگران نسبت میدهد (من کودن هستم).
·        فرد واقع بین بر زمان حال تمرکز دارد و میداند که در آینده میتواند تغییر کند، ولی فردمنفی باف صفاتی همیشگی به خود یا دیگران نسبت میدهد.
·        فرد واقع بین علاوه برنقاط ضعف، به نقاط مثبت هم نگاه میکند.
¢    بنابراین فرد واقع بین دارای عزت نفس است و میتواند در جهت بهتر شدن تغییر کند، ولی فرد منفی باف بین دچار سرخوردگی و ناامیدی است و انگیزه ای برای تغییر ندارد.

تکبر (از عوامل از بین برنده انگیزه)
¢    تکبر احساسی است که گهگاه در همه افراد ایجاد میشود.
¢    چند واقعیت:
·        همه انسانها ضعفهای زیادی را در وجود خودشان دارند.
·        همه انسانها بر بسیاری از عوامل تسلط ندارند.
·        همه انسانها از آینده خبر ندارند.
¢    با توجه به واقعیت های بالا، اگر کسی دچار تکبر شود، واقع بین نیست و بنابراین انگیزه تغییر در او نمیتواند وجود داشته باشد.
¢    تکبر به دلیل این که واقع بینی را خدشه دار میکند، مثل شراب بر عملکرد فرد تاثیر منفی میگذارد. تکبر، حادثه اجتماعی ایجاد میکند، همان طور که شراب، حادثه رانندگی ایجاد میکند.
¢    لازم است به طور مستمر احساسهای خود را مشاهده کرد و در صورت بروز تکبر فورا این احساس را اصلاح کرد.
¢    لازم است با دیگران صادق بود و از تعریف و تمجید بی پایه خودداری کرد تا ناخواسته به شکل گیری تکبر در آنها کمک نکنیم.



عهد شکنی
¢    هر کسی بعد از تصمیم گیری برای تغییر، ممکن است به دفعاتی دچار عهدشکنی شود.
¢    لازم است از هر مورد عهدشکنی که پیش آمد درس گرفت، تجربه حاصل شده را ثبت کرد و به تلاش برای تغییر کردن ادامه داد. عهد شکنی مثل زمین خوردن است، فرد باید بلند شود و تجربه کسب کند و به مسیرش ادامه دهد.
¢    از علل عهد شکنی از بین رفتن انگیزه است، بر پایه واقع بینی و تجسم هدف جذاب، باید انگیزه را به طور مستمر حفظ کرد.
¢    رفتارهای انسان مثل زنجیر به هم وصل هستند. برای تغییر یک رفتار شاید لازم باشد رفتارهای دیگری که از اول پیش بینی نمی شدند را هم تغییر داد.
¢    تغییر دادن یک رفتار ممکن است منجر به ایجاد شدن عواقب ناخواسته شود، مثل جایگزین کردن یک رفتار غلط جدید با رفتار غلط قبلی، باید درس گرفت، تجربه کسب کرد و تلاش کردن را ادامه داد.
¢    اگر کسی تصمیم بگیرد تغییر کند، خاطراتی که دیگران از او دارند عوض نمیشود، در صورت لزوم باید از دیگران عذرخواهی کرد و تا مدتها واکنش آنها به رفتارهای سابق را تحمّل کرد و عکس العمل منفی نشان نداد.
¢    هر تغییری نیاز به زمان دارد و باید از اول پیش بینی کرد که برای تغییر کردن لازم است زمانی طولانی صرف کرد، مثلا مهارت در نواختن یک ساز ممکن است به 7 سال زمان نیاز داشته باشد.
¢    فرد میتواند برای خودش جریمه ای معقول را پیش بینی کند، تا در صورت عهدشکنی انجام دهد.


دفتر نو

من این سبزینه دفتر را کنم باز
در این دفتر بگویم با تو صد راز
بگویم قصه ها از مهر و حسنت
به نامت میکنم صد قصه آغاز

عهد

ب
ختم دفتر بدان اصول کنم
بل یک نظر به جان وصول کنم
وای بر من کز سیاهی بخت خویش
روزگاری ز عهد خود عدول کنم

شاه

ای شه به غلامی تو شاهم
در درگه خود بده پناهم
از دوری تو به جان بود درد
با هجر تو هر شعله شود سرد
ای شاه من و اله جانم
جز کوی تو مقصد نشناسم


برای رعایت کپی رایت:  «قل اعوذ برب الناس. ملک الناس.  اله الناس».

کیستم من

به یک عمری ندانستم که هستم من
گمان بردم که یک سرهستم   و تن
کسی را خویش گفتم دشمنم بود
مزید غم لهیب موطنم بود

خدا را شکر

جز شکر خداوند، سخن حیف و حرام است
یک واژه به شکرش، کتابی به تمام است
من شاکرم و شکرگزار با همه جان
صد شکر بر این شکر، که خود عیش مدام است


روز سختی

در روز سختی، آن دم که غم باریده بر جان
یاران فراری، هر کس شود سویی گریزان
عشاق مکار، بر مال خود ترسان و گریان
تنها خدا، نزدیک تر، هر لحظه، هر آن

زنجیر


اگر از بحر بلا بیرون هستم
دعا کردم به حق زنجیر بستم
چو زنجیر بگسلد با مکر شیطان
بگردد خانه در یک لحظه ویران

بلاهت چیست جز راه شیطان
فقاهت چیست جز ذکر و ایمان
نباشد عذر بهر رذالت
چرا باید به نادانی جسارت

سپردن سر به شر، توجیه پذیر نیست
اسیر شر سرانجامش  که خیر نیست
به راه شر نرو حتا به یک آن
همین یک لحظه ها گردد فراوان

بزرگی جز به سختی نیست مقدور
تو را تاب و تحمل باید و زور
خدایا بر دل من رحمت آور
سرانجامم به سوی خود بیاور

که هر راهی به جز کوی ات سراب است
تنفس جز به یاد تو عذاب است
خداوندا خداوندا خدایا
به فریادم برس ای بارالها
**
خسته گشتم از بزرگی های بالقوه
فسانه های بگذشته، امید خام آینده
الا زین پس ز جای خویش برخیزم
برای جنگ و پیروزی، سخت کوشی جانانه
**
این مستی دل عذاب عظما باشد
صد غصه ز این جا و ز آن جا باشد
خواهم که کنم ترک من این سختی دل
هیهات، گذشته قفل بر این پا باشد
**
با زنجیر گذشته گر به آهنین زندانم
من نیز چو پهلوان در این میدانم
چشم بسته و از خدا مدد میجویم
زنجیر گسسته یا علی میگویم
**
دل گفت که غم رفته و من هستم شاد
گفتم که برو کنار بگذار آید باد!
من را چه به شادی که به من ننخواند
این حزن مرا ارث بود از اجداد
**
از هق هق من جهان فتاده در خاک
این سوز دلم زبانه زد تا افلاک
من مانده عجب ز سختی جام دلم
با این همه غوغا نگردیده چاک!

Pleasure

I was going to title this writing as 'sociology of pleasure', then I thought it might be 'psychology of ...' or 'philosophy of ...', or none of them.

Once a famous academic told me that although he has published hundreds of papers, he is still enjoying publishing papers. It was not surprising for me, as if he was not getting joy and pleasure from publishing, he would not this in the first place; at least to that extent. If someone does not like an activity, s/he may do it for the sake of obligations, but this will be in a limited extent. The thing would be done, as long as the obligations could force it. When someone is doing something beyond the external expectations, there should be internal forces around.

So in one term, 'you are what you enjoy of it!'.

It is on the one hand a practical realistic logic. If you enjoy of something you would do this more and more, and that will constitute your personality. Whether it is an academic activity, or a basic biologic act, such as eating. On the other hand, there are more deep explanations there.

An important point here is the fact that enjoying of something is different from doing it. One might enjoy violent media, without doing anything violent. Based on my previous stated philosophy, it does not make a difference. The person is as violent as the criminal who is really violent. Although legally there is a huge difference between those two people, I am suggesting that morally and philosophically there is no difference between those two.

People might have never been dictators in their lives, while they might be 'dictators' inside, if they enjoy or admire the power to control.

People might  have never been engaged in sexual acting outs, but they might internally enjoy illegitimate seductions.

Legally nothing could be done for the intention of people, but this does not mean the aforementioned argument is just a philosophic statement or a spiritual advice. There are some practical implications. At the moment, many institutions are advocating 'wrong' pleasure-seeking habits. I would not argue about media, which directly advocate such wrong habits, but also it is about moral advices, that do not challenge the attraction inside things, but only advocate keeping away from it. For example, "don't do it, it is a sin", as if there is no argument about the pleasure that exists in the sin. While the fact is, one particular thing do not bring equal pleasure for everybody. People should know this and in addition to controlling their actions, they should notice the source of their pleasures. If they found a 'sin' pleasurable, something is wrong. This is a helpful hint indeed. The problem of many people, like addicts is denial and telling lies to oneself. Pleasure is a very good guide to one's condition, and will remind the person that there is a potential problem that could lead to actual problems at any time, and cautious should be exercised. If gradually during the time one could change his source of pleasure, then he has been able to cure himself. In contrast, when one perceive getting pleasure from wrong sources to be normal, he would ignore many warnings, and justify many actions.

The other fact is people could not equally enjoy from different sources, if they used to one particular source, it means they are off from other sources. Therefore, if in a society getting pleasure from 'right' sources is advocated, people would automatically go away from 'wrong' sources. While if in a society people are forced away from wrong pleasurable sources, the fact that those things are pleasurable would not be challenged, and no matter what are the behaviours, there would be moral failures, in both existence of wrong attractions, and not having right attractions.

A final remark is that 'right' sources of pleasure might be difficult to enjoy from in the first instances. For example, running or other sorts of physical activities could be difficult for people who do not used to them. Therefore it is crucial to advocate them with support and ease them via encouragement and positive approaches. When initial obstacles are overcome, then people could start getting pleasure out of them and everything would be on the right path then. This is somehow similar to the 'secret' and 'power' theories, or the positive psychology in general.

In summary, 'you are what you are getting pleasure from it'; so if you are not something (dictator, violent...) you should not get pleasure of it; if you want to be something, that should brought pleasure for you. 

چشم و ذهن

چشم و ذهن باید یحفظوا گردد از فروج
تا نماید آدمی از ذات حیوانی خروج
چون به رحم آن رحیم، انسان گردد مهربان
میکند پرواز به سان مرغ تا آن سوی جهان

این جا



دوش در باغ بودم و یکی غنچه بچیدم
نوای بلبلی آمد نسیمی تازه دیدم
زشیدایی به دریا و بیابان برده ام راه
نمیدانم کجا رفتم چرا این جا رسیدم

آینده



داننده دانش نگاهش به آینده است
از این رو سرورش فزاینده است
هر آن کس که تدبیر آینده کرد
سرش برفراز و کام پاینده است

آتش و هیزم



آتش بدون هیزم، آنی دوام ندارد
پندی بدین رسایی، کس در کلام ندارد
از آتشی معذب؟ هیزم بدان نینداز
ورنه فرونگیرد، با این صراط و آن ساز
شخصی به یک جرقه، سوزد همه وجودش 
باید که هش بدارد، در کار و حال و روزش
سرد است اگر وجودت، خود را ملامت آور
هیزم دریغ کردی؟ نام از تشت نیاور


-------------------
مولوی:
تا که هیزم مینهی بر آتشی
کی بمیرد آتش از هیزم کشی