





تصویر بالا را از بیمارستانی در ناتینگهام گرفته ام. تمام پوسترهای روی دیوار در جهت تشویق کارکنان بیمارستان به شستن دستها تهیه شده اند و در دیوار چندین ظرف حاوی محلول شست و شو هم تعبیه شده که با کمک آن میتوان بدون نیاز به آب دستها را ضد عفونی کرد. این شدت عمل به این دلیل است که مدتی قبل به علت ابتلا به عفونت های مقاوم به دارو، برخی افراد دچار مشکل شدند. در همین راستا به نظرم رسید به طور کلی برای حل یک مشکل چند راه وجود دارد:گاهی وقتی در مسیری عبور میکنید با صحنه ای مواجه میشوید که دیدنش یکی دو ثانیه بیشتر طول نمیکشد اما هرگز فراموش نمیشوند.
یکی از آنها برای من صحنه ای بود که سالها قبل دیدم، زمانی که به در اهواز پیاده به مدرسه راهنمایی ام میرفتم و در کنار راه، در میان خرابه ای پیرمردی بی خانمان نشسته بود. تا جایی که یادم میاد موها، ریش بلند، چهره و تمام لباسهایش از شدت غبار گرفتگی همگی قهوه ای و سیاه بودند. زمانی که به او نزدیک شدم، بسیار شوکه شدم چون که از حالت نشستن و حرکاتش معلوم شد که مشغول خودارضایی است. هرچند دیدن فردی آن چنان سیاه بخت و دیدن چنان حرکتی در ملاعام برای هر کسی ناخوشایند و بهت آوراست، اما نکته ای که مرا اکنون تحت تاثیر قرار میدهد، نکته ی دیگری است.
تصور من این است که اگر آن شخص با واقعیت وضعیت و حال و روز خود رو به رو شده بود، دل و دماغی برای لذت جویی برایش نمیماند و فرض من این است که وی در عالم خیال خود را در اوج مکنت و زیبایی تصور کرده، کسی که دلبران شیفته جمال و کمالش هستند.
چه فرض من درست باشد یا نه، این فاصله میان تخیل و واقعیت نکته مهمی است که برای من، اوج چنان فاصله ای با آن پیرمرد خیالباف عینیت یافته است. فردی که به جای دیدن واقعیت حال و روزش و تلاش برای بهبود آن، به خودارضایی جسمی (و احتمالا ذهنی) رو آورده بود.
تخیلات ممکن است از لحاظ نوع و کیفیت و یا کمیت آسیبهایی داشته باشند که بررسی آنها مقوله مفصلی است، اما در هر حال ذهنیت نادرست میتواند انسان را از دیدن واقعیت ها باز دارد.
در همین راستا دعای بسیار زیبایی از پیامبر اکرم نقل شده است:
________________________________________________
405 - وقال [ع ] لعمار بن ياسر ، و قد سمعه يراجع المغيره ابن شعبه کلاما: دعه يا عمار ، فانه لم ياخذ من الدين الا ما قاربه من الدينا ،و علی عمد لبس علی نفسه ، ليجعل الشبهات عاذرا لسقطانه


سوم دبیرستان بودم. میزم را تمیز میکردم که در بین گرد وغباری که دور میریختم، چشمم به یک تار مو افتاد. به این فکر افتادم این مو که از DNA * خودم است، وقتی به من متصل بود، اسمش زلف بود، ولی حالا خاشاک است. قبل از جدایی، به آن رسیدگی میکردم، آن را شانه میزدم و نظافت میکردم، اما حالا آن را مثل یک آشغال دور میریزم. آن مو قبلا رشد میکرد و از گردش خون من تغذیه میکرد، اما حالا میرود تا در طبیعت تجزیه شده و از بین برود. از طرف دیگر، تغییر نام و هویت مخصوص موی جدا شده نبود، من هم ممکن بود موصوف به نام های جدیدی شوم، نظیر طاس و کچل! البته آدم ها به طور معمول همیشه تعدادی از موهای خود را از دست میدهند، بی آن که این امر تغییری در وجودشان ایجاد کند، اما اگر ریزش موها شدت پیدا کند، آن وقت است که سراسیمه میشوند و در صدد درمان برمی آیند، و اگر این تلاش نافرجام باشد، تغییر نام مذکور رخ میدهد. این داستان، درست مثل مهاجرت است که همیشه رخ میدهد، اما اگر از حدی بیشتر شود، تبدیل میشود به فرار مغزها**.
خلاصه، افکار فوق من را تحت تاثیر قرار داد و «شعری» در من جوشید، که الان فقط بیت اول آن را به خاطر دارم:
ای موی من که شدی از سرم جدا
دیروز بر سرم بودی و امروز شدی جدا
...
چند روز بعد یکی از همکلاسی هایم در دبیرستان فارابی اهواز این شعر را در دفترم پیدا کرد، از آن خوشش آمد، ولی اول فکر کرد آن را از جایی یادداشت کرده ام. بعد که فهمید شعر را خودم گفته ام، دفترم را به بقیه همکلاسی ها نشان داد، تا جایی که دفتر رسید به دست آقای ترحمی*** معلم ادبیات مان. ایشان نگاهی به شعر کردند، و با همان صراحت دوست داشتنی شان با توجه به وزن و قافیه معیوب شعر گفتند: «این که اصلا شعر نیست!».
پی نوشت
* آن موقع داشتم برای کنکور تجربی خودم را آماده میکردم.
** البته در آن زمان به این بحث فرار مغزها فکر نکرده بودم، این را الان اضافه کردم.
*** آقای ترحمی یکی از بهترین و تاثیرگذارترین معلمان دوران تحصیلم بوده اند و در سه سالی که افتخار شاگردی ایشان را داشتم، ایشان مکرر کتابهایی جذاب برای مان میخواند، موضوعات جالبی برای انشا معرفی میکرد و بارها من را به خواندن نوشته هایم در کلاس تشویق می نمود، و بر اثر این اقدامات و جادوی کلام گیرا و جذاب ایشان، شوق من به نوشتن رشد فزاینده ای کرد. البته ناگفته نماند بعد از ماجرایی که در بالا تعریف کردم، از نظم منصرف شدم!