چند سال پیش با شنیدن شعر اخوان ثالث «خانه ام آتش گرفته»، حس «خانه سوختگی» به من هم دست داد (این را میان یادداشتهای دوره دکترایم پیدا کردم):
«خانه ام آتش گرفته»
من برون از خانه ام
باز می سوزم چرا
نه قرارم که نشینم این جا
نه توانم که بسوزم آن جا
وای از این روزم خدا
آتش افروزان شعله بر جانم زدند
اهل خانه، خفته آسوده چرا
میشود دود و سیاه آن یادگار مادری
میرود از کف دسترنج پدر آخر چرا
میروی بیرون ز منزل؟ جان من آتش بینداز
کی توان راحت نشستن، خانه در سوز و گداز
نتوانم که نشانم شعله داغ و مهیب
نی توانم که نشینم بیخیال و نانجیب
گر برون مانم بسوزد سینه ام را این فغان
گر درون گردم نماند از تنم یک استخوان
سوختن را خوش نمیدارم نه بر خود، نی خانه ام
نیست جز سوختن سرنوشتم گر که من بی خانه ام
آشیانه سوخت کی توان ایمن نشستن
اندر این روزی که رسم است دست یاران را سخت بستن
«خانه ام آتش گرفته»
«خانه ام آتش گرفته»
0 یادداشت خوانندگان:
ارسال يک نظر