مهربانی



سخنرانی نکن، با من بگو راز
بگو حرفی که قفل دل کند باز
ز صد راهی که رفتم بی نصیبم
کنم اکنون مسیری تازه آغاز

***

چون میل به اصلاحم میکنی، غمها فزونتر میکنی
با آن که خیرخواهی کنی، بد را تو بدتر میکنی
باید بدانم خوب منم، تا شاد گردد این دلم
وآن دم جهان را شاد کنم، با این زبان، با این قلم

***

در شهر ما جنگ است بین مردمان
 بهر کسب برتری بر دیگران
آن چنان اند در پی بزرگتری
تا که رخت بسته بزرگی از میان

***


نه عاقل، نه بامزه خود را بخوانم
وز امروز بدانم که من مهربانم
چو مهر در دل آید، خدا را سپاس
که آن خوی چنین و من هم  چنانم

هیچ نظری موجود نیست: