چند مطلب قدیمی

در ذیل چند مطلب را از ایمیلهای قدیمی ام انتخاب کرده ام، جملات و اشعاری که خطاب به دوستانم گفته بودم:

----------

پرسشی کرد است از روی شوخی آن شهاب
واجب است گویم که وی را من جواب
گفت بر کدامین نکته باید خنده‌ای
جان من برخند بر جملگی بی‌انتخاب
***

خنده خلق جمله بر نادانی است
خنده زین رو کار سخت آسانی است
بهر ما اهل سپاهان هر خوشی باشد گران
پس بیا با هم بخندیم تا که این ارزانی است
هرچه گفتی بود لطیف و دلنشین
شعر تو بی‌وزن ولی مامانی است
من نگویم شعر من باشد به اوزان درست
چون در آن رو حرف من چاخانی است

--------------


دیروز که بود، هشتِ هشتِ هشت
پر بود ز خاطره، بر ما که خوش گذشت
روز تولدِ، خانم بنده بود
جشن تولدش، اما نهفته بود
دوستان مهربان، یاران با صفا
همراه دخترم، این دخت باوفا
کردند بسی تلاش، پنهان به سان راز
لطفش بود همین، یک جشن سورپرایز
قصه مفصل است، سخت است به یک سخن
این شعر اندک هم، فرمود بگو حسن
 -------------

با سلام و درود، گشته ایم خجل
که کنون نیستیم در منزل
تحفه ای بده به صرامی
به سلامی، به پیامی، به پیغامی
گوش فراده، چون شنیدی بوق
بگو حرف خود را، ولی بی دروغ
با صدای تو، ما شاد خواهیم بود
پاسخت را میدهیم خیلی زود
 ------------

این جمله ی نغزی است ز دوران قدیم
زآن روز که نبود نام او در تقویم
نادیده بیان حال ما میکردند
بی زحمت فاکس و تلفن و بی سیم 
 ***

داد کوثر به نبی رب کریم
پس بگفت دشمن تو هست عقیم
شکر ایزد بکن از مرحمت اش
بهر کوثر و کنون هم تسنیم
----------------
صبا داده‌ای چه خوش خبری

ز رفيق عزيز دکتر عسکری

که به لطف خدای کريم

چو نگين بودش دگر دختري
------------------
شرح المجلس التوديع    

آورده‌اند که چون سيدالحکما، شيخ المديکال پاليسی، دکتر محسن اسدی، قصد وداع نمود، ياران را بفرمود من را نصيحت در دهيد. فی‌الحال فغان برخواست که ای شيخ، ما کوچک‌تر از آنيم که چنين جسارت روا داريم!

دکتر اسدی نصيحتی خواسته‌است،
من را به مرام خود بياراسته است!
من را چه به آن که گويمش وعظ و سخن؟
اين سرو ز کرم، ز قامتش کاسته است!

باری دوستان چون تعارف به حد کمال بنهادند، زبان به وعظ گشودند و راه خطابه پيمودند! آن يکی گفت: زنهار که قصد عمران ديار ننمايی که راه به جايی نپيمايی. ديگری بگفتا: با زمين و زمان در افت و چون بر تو چيره شدند، سوی ما بازآ! آن يکی گفت: چون کار کبير نتوانی کرد، به صغيرش رضايت ده! و ديگری گفتی: نفس من بيدی! (اين اشارت گويا از کلامات نقض بلادی موسوم به «برره» می‌باشد).
چون وعظ و خطابت به انجام رسيد، ناگاه تحفه‌ای پديدار گشت تا به يادبود شيخ را تقديم شود (اين تحفه اثری بوده است شگرف، که سيد رايانه کبير، دکتر پورعبدالله امير، به شعبده خلق کرده بود و روايت می‌کنند هفت هزار نفر از نفوس انجمن ايرانيان در آن شمائل هويدا بوده‌اند، جل‌الخالق). فلذا سيد خوب و مامانی، الشيخ دکتر سليمانی، علٌی‌الله مقامه، که از کبائر بلاد ناتينگهام است و ياران کرامات بسيار از او نقل می‌کنند (برخی روايت کرده‌اند که حضرت رابين هود از مريدان وی بوده است، والله اعلم) اين مهم را بپذيرفت و تحفه را به شيخ بسپرد، یرفع الله مقامهما.

هنرمندان از اين مجلس عظيم بيست کرور فتوغراف نمودند که برای رويت  برخی از آنها بر «اينجا» کليک بنماييد، والسلام. 

***
نگفتم که نامم چه است تا نگردد ريا!

وليکن چو پرسی بود پوريا!!

و ايضا پاسخ اين فقير به دکتر امير چنين باشد که در فارسی کهن واژه کلک (به کسر کاف و لام ) به معنای انگشت بوده است و لذا در زبان مجعول فرنگیان واژه کليک از ایرانیان به عاریت گرفته شده است!
-------------------------------------
هزاران مرحبا بر فایل نیکت
بر این «اکسل»، بر آن فرمول شیکت
تو با این جمع زدن کولاک کردی
حساب ملتی را پاک کردی
------------------------------------
به قلب خود گرفتم من تو را تحویل
ببین جانا در این ره کرده ام تعجیل
رسیدش را به برگ گل نوشتم من
که شادی ات فزون یابد، غمت تقلیل


----------------
ترا چنج باید که کردن نپی
که تا خاطرت خوش بگردد هپی


چو شو آید نپی ات چنج باید
دلت گردد هپی غمها سر آید

هیچ نظری موجود نیست: