گفتار قشنگ، کردار مشنگ

دوش تا سحرگاهان طفلم نخفت و از درد دل* خویش با من بگفت. آن دم که خواب بر ما غالب گشت و رودم گریه و غوغا بهشت، به ناگه همراه** من بانگ برآورد و ناله سرزد که برخیز هنگام نماز است و به خفتن نه نیاز است. من اسیر خواب و فاقد آرا، گفتم که رب فرموده لاتقربواالصلوه و انتم سکارا. پس خود بفریفتم و کاسه تقوی ریختم. چون به آسمان درآمد مهر عالم فروز و به پایان رسید خواب ایمان سوز، انگشت ندامت گزیدم و به حیله خود خندیدم و دانستم که چه بسا عالم، به کردار خود ظالم؛ و چه بسیار دارنده علم، بی بهره از حلم، و گاه هوش فرد را میکند مدهوش.


* کولیک نوزادی
** تلفن موبایل

هیچ نظری موجود نیست: