یک فرایند درمانی از دید یک نوزاد

امروز خانم مهرسا صرامی، 2 ماهه، برای بررسی وزن، معاینه پزشکی و واکسیناسیون به درمانگاه مراجعه کرد. نظر وی را در خصوص این رویداد جویا شدم.

وی اظهار کرد: «ای ی ای ی ای ی».

ترجمه از زبان نوزادی: من را امروز در ماشین گذاشتند که مثل گهواره بود و خوشم آمد و خوابم برد. یک دفعه دیدم یک جایی هستم و لباسهایم را درآوردند و من را روی یک ترازوی سرد گذاشتند. خیلی بدم آمد و گریه کردم، ولی یک خانمی که تا حالا ندیده بودمش به جای این که از گریه من ناراحت بشود، میخندید میگفت خوبه، بچه تان وزن اضافه کرده. آخه بی تربیت، من را از خواب بیدار میکنی، بعد هم بهم میگی چاق؟ من کلی گریه کردم تا بابا و مامانم آرامم کردند. بعد من را بردند پیش یک آقایی که نفهمیدم جی پی بود، جی جی بود، پی پی بود، چی بود. آقاهه یک چیزی از گوشاش آویزون کرده بود و سر آن چیزه را گذاشت رو شکمم که سردم شد و جیغ زدم. بعد هی من را آویزان میکرد و میگفت میخواهم رفلکسش را امتحان کنم. آخه نامرد، مگر من به رفلکس تو کار دارم که تو مال من را امتحان میکنی؟ بعدش من را پیش یک خانم بردند که ظاهرش مهربان بود، ولی به دلم بد افتاده بود که قراره یک اتفاقی برایم بیفتد، برای همین گریه میکردم. خانمه یک دفعه (در این جا مهرسا با یادآوری این قسمت از خاطره بغض میکند) یک سوزن به این بزرگی (مهرسا سعی میکند با دستش نشان بدهد سوزن چه اندازه بوده، ولی چون هنوز بر دستانش کنترل ندارد، فقط دستهایش را در هوا تکان میدهد) کرد تو پایم. من داشتم جیغ میزدم، یک هو یک سوزن دیگر کرد تو اون یکی پایم! (در این جا مهرسا گریه میکند و قادر نیست بقیه ماجرا را تعریف کند).

هیچ نظری موجود نیست: