روز سختی

در روز سختی، آن دم که غم باریده بر جان
یاران فراری، هر کس شود سویی گریزان
عشاق مکار، بر مال خود ترسان و گریان
تنها خدا، نزدیک تر، هر لحظه، هر آن

زنجیر


اگر از بحر بلا بیرون هستم
دعا کردم به حق زنجیر بستم
چو زنجیر بگسلد با مکر شیطان
بگردد خانه در یک لحظه ویران

بلاهت چیست جز راه شیطان
فقاهت چیست جز ذکر و ایمان
نباشد عذر بهر رذالت
چرا باید به نادانی جسارت

سپردن سر به شر، توجیه پذیر نیست
اسیر شر سرانجامش  که خیر نیست
به راه شر نرو حتا به یک آن
همین یک لحظه ها گردد فراوان

بزرگی جز به سختی نیست مقدور
تو را تاب و تحمل باید و زور
خدایا بر دل من رحمت آور
سرانجامم به سوی خود بیاور

که هر راهی به جز کوی ات سراب است
تنفس جز به یاد تو عذاب است
خداوندا خداوندا خدایا
به فریادم برس ای بارالها
**
خسته گشتم از بزرگی های بالقوه
فسانه های بگذشته، امید خام آینده
الا زین پس ز جای خویش برخیزم
برای جنگ و پیروزی، سخت کوشی جانانه
**
این مستی دل عذاب عظما باشد
صد غصه ز این جا و ز آن جا باشد
خواهم که کنم ترک من این سختی دل
هیهات، گذشته قفل بر این پا باشد
**
با زنجیر گذشته گر به آهنین زندانم
من نیز چو پهلوان در این میدانم
چشم بسته و از خدا مدد میجویم
زنجیر گسسته یا علی میگویم
**
دل گفت که غم رفته و من هستم شاد
گفتم که برو کنار بگذار آید باد!
من را چه به شادی که به من ننخواند
این حزن مرا ارث بود از اجداد
**
از هق هق من جهان فتاده در خاک
این سوز دلم زبانه زد تا افلاک
من مانده عجب ز سختی جام دلم
با این همه غوغا نگردیده چاک!

Pleasure

I was going to title this writing as 'sociology of pleasure', then I thought it might be 'psychology of ...' or 'philosophy of ...', or none of them.

Once a famous academic told me that although he has published hundreds of papers, he is still enjoying publishing papers. It was not surprising for me, as if he was not getting joy and pleasure from publishing, he would not this in the first place; at least to that extent. If someone does not like an activity, s/he may do it for the sake of obligations, but this will be in a limited extent. The thing would be done, as long as the obligations could force it. When someone is doing something beyond the external expectations, there should be internal forces around.

So in one term, 'you are what you enjoy of it!'.

It is on the one hand a practical realistic logic. If you enjoy of something you would do this more and more, and that will constitute your personality. Whether it is an academic activity, or a basic biologic act, such as eating. On the other hand, there are more deep explanations there.

An important point here is the fact that enjoying of something is different from doing it. One might enjoy violent media, without doing anything violent. Based on my previous stated philosophy, it does not make a difference. The person is as violent as the criminal who is really violent. Although legally there is a huge difference between those two people, I am suggesting that morally and philosophically there is no difference between those two.

People might have never been dictators in their lives, while they might be 'dictators' inside, if they enjoy or admire the power to control.

People might  have never been engaged in sexual acting outs, but they might internally enjoy illegitimate seductions.

Legally nothing could be done for the intention of people, but this does not mean the aforementioned argument is just a philosophic statement or a spiritual advice. There are some practical implications. At the moment, many institutions are advocating 'wrong' pleasure-seeking habits. I would not argue about media, which directly advocate such wrong habits, but also it is about moral advices, that do not challenge the attraction inside things, but only advocate keeping away from it. For example, "don't do it, it is a sin", as if there is no argument about the pleasure that exists in the sin. While the fact is, one particular thing do not bring equal pleasure for everybody. People should know this and in addition to controlling their actions, they should notice the source of their pleasures. If they found a 'sin' pleasurable, something is wrong. This is a helpful hint indeed. The problem of many people, like addicts is denial and telling lies to oneself. Pleasure is a very good guide to one's condition, and will remind the person that there is a potential problem that could lead to actual problems at any time, and cautious should be exercised. If gradually during the time one could change his source of pleasure, then he has been able to cure himself. In contrast, when one perceive getting pleasure from wrong sources to be normal, he would ignore many warnings, and justify many actions.

The other fact is people could not equally enjoy from different sources, if they used to one particular source, it means they are off from other sources. Therefore, if in a society getting pleasure from 'right' sources is advocated, people would automatically go away from 'wrong' sources. While if in a society people are forced away from wrong pleasurable sources, the fact that those things are pleasurable would not be challenged, and no matter what are the behaviours, there would be moral failures, in both existence of wrong attractions, and not having right attractions.

A final remark is that 'right' sources of pleasure might be difficult to enjoy from in the first instances. For example, running or other sorts of physical activities could be difficult for people who do not used to them. Therefore it is crucial to advocate them with support and ease them via encouragement and positive approaches. When initial obstacles are overcome, then people could start getting pleasure out of them and everything would be on the right path then. This is somehow similar to the 'secret' and 'power' theories, or the positive psychology in general.

In summary, 'you are what you are getting pleasure from it'; so if you are not something (dictator, violent...) you should not get pleasure of it; if you want to be something, that should brought pleasure for you. 

چشم و ذهن

چشم و ذهن باید یحفظوا گردد از فروج
تا نماید آدمی از ذات حیوانی خروج
چون به رحم آن رحیم، انسان گردد مهربان
میکند پرواز به سان مرغ تا آن سوی جهان

این جا



دوش در باغ بودم و یکی غنچه بچیدم
نوای بلبلی آمد نسیمی تازه دیدم
زشیدایی به دریا و بیابان برده ام راه
نمیدانم کجا رفتم چرا این جا رسیدم

آینده



داننده دانش نگاهش به آینده است
از این رو سرورش فزاینده است
هر آن کس که تدبیر آینده کرد
سرش برفراز و کام پاینده است

آتش و هیزم



آتش بدون هیزم، آنی دوام ندارد
پندی بدین رسایی، کس در کلام ندارد
از آتشی معذب؟ هیزم بدان نینداز
ورنه فرونگیرد، با این صراط و آن ساز
شخصی به یک جرقه، سوزد همه وجودش 
باید که هش بدارد، در کار و حال و روزش
سرد است اگر وجودت، خود را ملامت آور
هیزم دریغ کردی؟ نام از تشت نیاور


-------------------
مولوی:
تا که هیزم مینهی بر آتشی
کی بمیرد آتش از هیزم کشی

بهشت

دوری ای یار و دورم زخودم
نیستی و مانده که از کف بروم
دروازه بهشت گشوده پیش روی
هیهات که بی یار به جنت نروم

بلیت

خواهم که کنم ترک تو را ای بریتی
باید بخرم بهر وطن یک بلیتی
از فیش و ز چیپس گذر باید کرد
!زین پس خورم دیزی و آبگوشت تلیتی

واکنش نسبت به اتفاقات ناخوشایند

بعد از بروز و تکرار شدن اتفاقات ناخوشایند،  افراد ناظر به تدریج مراحل زیر را در واکنش به آن طی میکنند:
  1.  شوکه شدن
  2. اذیت شدن
  3. عادت کردن و هنجار شدن مساله
  4. به عنوان بخشی از هویت خود پذیرفتن مساله و لذت بردن از آن
نتیجه گیری: با گذشت زمان و عدم مقابله با یک امر نامطلوب، مشکل حل نمیشود، بلکه ریشه دار میشود و رفع کردن آن به مراتب سخت تر میشود.


خانه ام آتش گرفته

چند سال پیش با شنیدن شعر اخوان ثالث «خانه ام آتش گرفته»، حس «خانه سوختگی» به من هم دست داد (این را میان یادداشتهای دوره دکترایم پیدا کردم):

«خانه ام آتش گرفته»
من برون از خانه ام
باز می سوزم چرا
نه قرارم که نشینم این جا
نه توانم که بسوزم آن جا
وای از این روزم خدا
آتش افروزان شعله بر جانم زدند
اهل خانه، خفته آسوده چرا
میشود دود و سیاه آن یادگار مادری
میرود از کف دسترنج پدر آخر چرا
میروی بیرون ز منزل؟ جان من آتش بینداز
کی توان راحت نشستن، خانه در سوز و گداز
نتوانم که نشانم شعله داغ و مهیب
نی توانم که نشینم بیخیال و نانجیب
گر برون مانم بسوزد سینه ام را این فغان
گر درون گردم نماند از تنم یک استخوان
سوختن را خوش نمیدارم نه بر خود، نی خانه ام
نیست جز سوختن سرنوشتم گر که من بی خانه ام
آشیانه سوخت کی توان ایمن نشستن
اندر این روزی که رسم است دست یاران را سخت بستن
«خانه ام آتش گرفته»
«خانه ام آتش گرفته»

خنده بی اختیار

خدایا شاد کن دلها را
آن چنان که خنده بی اختیار شود
سکه غم که متاع خلایق است
باشد که یکسره بی اعتبار شود

مهربانی



سخنرانی نکن، با من بگو راز
بگو حرفی که قفل دل کند باز
ز صد راهی که رفتم بی نصیبم
کنم اکنون مسیری تازه آغاز

***

چون میل به اصلاحم میکنی، غمها فزونتر میکنی
با آن که خیرخواهی کنی، بد را تو بدتر میکنی
باید بدانم خوب منم، تا شاد گردد این دلم
وآن دم جهان را شاد کنم، با این زبان، با این قلم

***

در شهر ما جنگ است بین مردمان
 بهر کسب برتری بر دیگران
آن چنان اند در پی بزرگتری
تا که رخت بسته بزرگی از میان

***


نه عاقل، نه بامزه خود را بخوانم
وز امروز بدانم که من مهربانم
چو مهر در دل آید، خدا را سپاس
که آن خوی چنین و من هم  چنانم

جدیدترین تئوری برای توجیه علت کم توجهی و بیش فعالی

بر مبنای تحقیقی که در دانشگاه ناتینگهام انجام شده است، از طریق تصویربرداری از مغز کودکان بیش فعال علتی برای عدم توانایی این کودکان در تمرکز حواس پیشنهاد شده است. برپایه این تحقیق توجیه میشود که چرا این کودکان قادر به تمرکز حواس بر  کارهای هیجان انگیز  هستند، اما تمرکز بر کارهای خسته کننده، برایشان دشوار است. در این تحقیق مشاهده شده است، برای این که کودکان بیش فعال بتوانند تمرکز حواس داشته  باشند یا باید از دارو استفاده کنند، یا تشویق زیادی دریافت کنند.
بنابر این تحقیق پیشنهاد شده است که در مغز مرکزی وجود دارد که در زمانهایی که فرد نیاز به تمرکز حواس ندارد، فعال میشود، و باعث میشود فرد در افکار خود غوطه ور شود. این مرکز را «ذهن سرگردان» نام میگذاریم. در افراد عادی در زمانی که دوباره نیاز به تمرکز حواس باشد، فورا مرکز «ذهن سرگردان» خاموش میشود، ولی در افراد بیش فعال، این اتفاق نمیافتد و آنها در خاموش کردن «ذهن سرگردان» مشکل  دارند، مگر این که از دارو، یا تشویق فوری و زیاد برخوردار شوند.

پیروزی و شادکامی با پندار نیک

این نکات ممکن است برای همه افراد، و به طور خاص برای بیش فعالان مفید باشند:

- زندگی وقتی عوض میشود که رفتار و گفتار تغییر کند، و این دو نیز با تغییر اندیشه متحول میشوند. نتیجه این که برای تغییر زندگی، باید اندیشه خود را متحول کرد. این جمله که: «انسان به هر چه بیندیشد، برایش محقق میشود»، حقیقت دارد.

- به جای تمرکز و تفکر بر «شکست نخوردن»، باید به پیروز شدن فکر کرد. این نکته انتقادی مهم به نظام پزشکی است که به جای سلامتی و موفقیت، در بیشتر موارد تمرکزش بر نکات منفی است. بهتر است از فواید پشتکار، تمرکز حواس و داشتن آرامش سخن گفت، تا بر نشانه های «بیماری» اختلال بیش فعالی و کم توجهی تاکید کرد. 

- بهتر است به هدف فکر کرد، تا به روش رسیدن به هدف. به جای این که بر نحوه مطالعه، و چگونگی تمرکز کردن بر آن فکر کنیم، باید ذهنمان را معطوف به موفقیت نهایی بنماییم. اگر هدف روشن باشد، راه مناسب هم پیدا میشود. هدف که محقق شود، مهم نیست از چه طریقی باشد (منظور روشهای مختلف مطالعه، یا کسب موفقیت است، راه های مختلفی که از لحاظ اخلاقی تفاوتی ندارند، نه این که انسانها بخواهند برای کسب موفقیت به روشهایی که از لحاظ اخلاقی نادرست اند دست بزنند).
در نوشتن موارد فوق متاثر از آثار راندا برن (کتابهای راز و قدرت) بوده ام و هم چنین کارهای پیتر کانراد در زمینه بهداشتی کردن (در مقابل پزشکی کردن).









چند مطلب قدیمی

در ذیل چند مطلب را از ایمیلهای قدیمی ام انتخاب کرده ام، جملات و اشعاری که خطاب به دوستانم گفته بودم:

----------

پرسشی کرد است از روی شوخی آن شهاب
واجب است گویم که وی را من جواب
گفت بر کدامین نکته باید خنده‌ای
جان من برخند بر جملگی بی‌انتخاب
***

خنده خلق جمله بر نادانی است
خنده زین رو کار سخت آسانی است
بهر ما اهل سپاهان هر خوشی باشد گران
پس بیا با هم بخندیم تا که این ارزانی است
هرچه گفتی بود لطیف و دلنشین
شعر تو بی‌وزن ولی مامانی است
من نگویم شعر من باشد به اوزان درست
چون در آن رو حرف من چاخانی است

--------------


دیروز که بود، هشتِ هشتِ هشت
پر بود ز خاطره، بر ما که خوش گذشت
روز تولدِ، خانم بنده بود
جشن تولدش، اما نهفته بود
دوستان مهربان، یاران با صفا
همراه دخترم، این دخت باوفا
کردند بسی تلاش، پنهان به سان راز
لطفش بود همین، یک جشن سورپرایز
قصه مفصل است، سخت است به یک سخن
این شعر اندک هم، فرمود بگو حسن
 -------------

با سلام و درود، گشته ایم خجل
که کنون نیستیم در منزل
تحفه ای بده به صرامی
به سلامی، به پیامی، به پیغامی
گوش فراده، چون شنیدی بوق
بگو حرف خود را، ولی بی دروغ
با صدای تو، ما شاد خواهیم بود
پاسخت را میدهیم خیلی زود
 ------------

این جمله ی نغزی است ز دوران قدیم
زآن روز که نبود نام او در تقویم
نادیده بیان حال ما میکردند
بی زحمت فاکس و تلفن و بی سیم 
 ***

داد کوثر به نبی رب کریم
پس بگفت دشمن تو هست عقیم
شکر ایزد بکن از مرحمت اش
بهر کوثر و کنون هم تسنیم
----------------
صبا داده‌ای چه خوش خبری

ز رفيق عزيز دکتر عسکری

که به لطف خدای کريم

چو نگين بودش دگر دختري
------------------
شرح المجلس التوديع    

آورده‌اند که چون سيدالحکما، شيخ المديکال پاليسی، دکتر محسن اسدی، قصد وداع نمود، ياران را بفرمود من را نصيحت در دهيد. فی‌الحال فغان برخواست که ای شيخ، ما کوچک‌تر از آنيم که چنين جسارت روا داريم!

دکتر اسدی نصيحتی خواسته‌است،
من را به مرام خود بياراسته است!
من را چه به آن که گويمش وعظ و سخن؟
اين سرو ز کرم، ز قامتش کاسته است!

باری دوستان چون تعارف به حد کمال بنهادند، زبان به وعظ گشودند و راه خطابه پيمودند! آن يکی گفت: زنهار که قصد عمران ديار ننمايی که راه به جايی نپيمايی. ديگری بگفتا: با زمين و زمان در افت و چون بر تو چيره شدند، سوی ما بازآ! آن يکی گفت: چون کار کبير نتوانی کرد، به صغيرش رضايت ده! و ديگری گفتی: نفس من بيدی! (اين اشارت گويا از کلامات نقض بلادی موسوم به «برره» می‌باشد).
چون وعظ و خطابت به انجام رسيد، ناگاه تحفه‌ای پديدار گشت تا به يادبود شيخ را تقديم شود (اين تحفه اثری بوده است شگرف، که سيد رايانه کبير، دکتر پورعبدالله امير، به شعبده خلق کرده بود و روايت می‌کنند هفت هزار نفر از نفوس انجمن ايرانيان در آن شمائل هويدا بوده‌اند، جل‌الخالق). فلذا سيد خوب و مامانی، الشيخ دکتر سليمانی، علٌی‌الله مقامه، که از کبائر بلاد ناتينگهام است و ياران کرامات بسيار از او نقل می‌کنند (برخی روايت کرده‌اند که حضرت رابين هود از مريدان وی بوده است، والله اعلم) اين مهم را بپذيرفت و تحفه را به شيخ بسپرد، یرفع الله مقامهما.

هنرمندان از اين مجلس عظيم بيست کرور فتوغراف نمودند که برای رويت  برخی از آنها بر «اينجا» کليک بنماييد، والسلام. 

***
نگفتم که نامم چه است تا نگردد ريا!

وليکن چو پرسی بود پوريا!!

و ايضا پاسخ اين فقير به دکتر امير چنين باشد که در فارسی کهن واژه کلک (به کسر کاف و لام ) به معنای انگشت بوده است و لذا در زبان مجعول فرنگیان واژه کليک از ایرانیان به عاریت گرفته شده است!
-------------------------------------
هزاران مرحبا بر فایل نیکت
بر این «اکسل»، بر آن فرمول شیکت
تو با این جمع زدن کولاک کردی
حساب ملتی را پاک کردی
------------------------------------
به قلب خود گرفتم من تو را تحویل
ببین جانا در این ره کرده ام تعجیل
رسیدش را به برگ گل نوشتم من
که شادی ات فزون یابد، غمت تقلیل


----------------
ترا چنج باید که کردن نپی
که تا خاطرت خوش بگردد هپی


چو شو آید نپی ات چنج باید
دلت گردد هپی غمها سر آید

مدیتیشن یعنی

به مغز خود دهی اندک مجالی
نه اخبار خوانی و نه وب چرانی
نه ایمیل چک کنی، نه با تلیفون
به اعصابت کشی یک باره سیفون
بذار فکرت بود یک لحظه آزاد
روانت را نده پیوسته بر باد

دهه نود

هشتاد دهه رفت  و آمد نود
خدایا مدد کن که غم نیز رود
دل مردمان جملگی باد شاد
بدی خواه مردم همه خوار باد
وز امروز به دلها همه عشق و مهر
به جز دوستی نباشد دگر رای و فکر
وزین دم سخن ها بوند جمله راست
درستی به کردار ما بس رواست

بگو، نگو

بیا بنشین به نزدم چند صباحی
بگو جانم که از جانت چه خواهی
بگو هر آن چه را در سینه ات هست
بگو از دل، بگو از دیده مست
ولی با من نگو از من شدی دور
نگو آن شعله مهر گشته است کور

The day

I shall not wait for tomorrow to be what I want to be, today is the day!

چرا رویاها را در فردا جست و جو کنیم
امروز همان روز موعود است

مشاهده گرایی، سلامت روان و بیش فعالی و کم توجهی

آیا میشود سلامت روان را به صورت توانایی انجام عکس العملهای مناسب نسبت به محیط در نظر گرفت؟ در این صورت درک درست محیط یک پیش زمینه لازم برای توانایی عکس العمل مناسب است، و مشاهده گرایی نقش مهمی میتواند داشته باشد. فایده این تعریف این است که از بسیاری از بازیهای کلامی رها شده و رویکردی معطوف به عمل و واقعیت دارد. البته با فلسفه تراشی میشود در مورد معنای «مناسب» در کنار «عکس العمل مناسب» و یا «درست» در کنار «درک درست» بحث پیش کشید و قطعا موارد خاکستری وجود دارد که افراد نمیتوانند در موردشان یکسان فکر کنند؛ ولی این تعریف برای خود افراد شاید راهگشا باشد.
در بیش فعالی و کم توجهی، فرد با از دست دادن تمرکز، بیش فعالی یا رفتارهای تکانشی، در واقع عکس العمل مناسبی نسبت به محیط نداشته است. آیا توصیه به مشاهده کردن و دیدن خود، دیگران و محیط میتواند راهگشا باشد؟

---------------------

تمایل و آمادگی برای انجام واکنش مناسب به مشاهدات نکته مهمی است. اگر این تمایل و آمادگی وجود داشته باشد، مشاهده هم انجام میشود. در غیر این صورت، مشاهده ای که تصادفا انجام شده، سودمند نخواهد بود و تلاش برای انجام مشاهده بیشتر هم به خودی خود معنایی نخواهد داشت. واکنشها ممکن است خودکار و بر اساس حس عمومی باشند، اما میشود واکنشها را به تمرین یادگرفت و آموخت و البته این روش اخیر اهمیت بسیار زیادی دارد. موفقیت در انجام واکنش مناسب است، و عدم موفقیت، محصول عدم واکنش یا بروز واکنش نامناسب است.

--------------------

پیش بینی موقعیت ها، تفکر در مورد بهترین واکنش ممکن نسبت به آنها و تلاش برای انجام این واکنش در بالا به عنوان اصلی مهم برای موفقیت فردی و جمعی ذکر شد. اما نکته مهم دیگر، شناسایی موقعیتهایی است که نباید نسبت به آنها هیچ واکنشی نشان داد. تمیز دادن این دو گروه مسائل همیشه ساده نیست. موففیت، یا سلامت روان دو جنبه پیدا میکند: واکنش مناسب نشان دادن به برخی مسائل و واکنش نشان ندادن به برخی دیگر. به عبارت دیگر، دو انتخاب وجود دارد: اول انتخاب نکته ای که باید نسبت به آن واکنش نشان داد، و دوم انتخاب واکنش مناسب نسبت به آن امر است. نقش آموزش و یادگیری محیطی در چنین انتخابهایی مهم و اساسی است. این جاست که شاید بتوان با درمان شناختی رفتاری (CBT) تفاوت ایجاد کرد؛ یا شاید این مساله واکنش و انتخابهای مرتبط، خود نوعی CBT باشند.

انتخاب

در یک دوره آموزشی در زمینه فرم رضایت بیماران ذکر شده است:

Adult patients with mental capacity have the right to make any treatment decision they want as long as they have been properly informed and their decision is voluntary

انتخاب دو پیش زمینه مهم دارد: آگاهی، و امکان انتخاب داوطلبانه. بدون اینها انتخاب معنا ندارد.

پرسشهایی درباره مقیاس درجه بندی وندر یوتا

دوستی که از مقیاس فوق قصد دارد برای بررسی دانشجویان استفاده کند سوالاتی را مطرح کرده است که در ذیل پاسخ آنها را ذکر کرده ام:

۱.دانشجویان می‌پرسند منظور از ترس از چیزها چیست؟
برخی افراد در کودکی دچار ترس شدید (فوبیا مانند) هستند. اگر کسی میپرسد که این چیست، یعنی به احتمال زیاد آن را نداشته است.

۲. به جای اشکال در هجی کردن کلمات، می‌توان گفت اشکال در املا؟
تقریبا بله. هر کس در هجی کردن مشکل داشته باشد در املا هم مشکل دارد، ولی مشکلات املا به طور کلی میتواند دلایل متفاوتی داشته باشد نظیر مشکل در شنوایی، کند بودن و امثال آن. برای همین مشکل در هجی کردن دقیق تر است. ولی اگر کسی توضیح خواست میشود با اشکال در املا توضیحش داد.

۳.در درک جملهٔ ناتوانی در توجه به امور از دیده دیگران، نیز اشکال وجود داشت. آیا می‌توان به جای این جمله نوشت: از دیدگاه دیگران در توجه به امور نتوان بودم؟
بله، فرقی ندارد.

نقطه برش آزمون چیست و آیا می‌توان با آن زیر نوع‌ها را مشخص کرد؟
تعداد محدودی سوال در نمره گذاری شرکت میکنند و در مقاله ام به نمرات اشاره کرده ام. نه نمیشود زیرنوع های بیشفعالی و کم توجهی را تشخیص داد.

بیشتر، کمتر است

  • نفر دوم، هم سخن است؛ سومی شلوغش میکند (ضرب المثل انگلیسی).
  • شرکتها اطلاعات را مخفی نمیکنند؛ آنها را لابلای قوانین و مقررات پنهان میکنند.
  • یک اسباب بازی سرگرم میکند؛ با انبوهی از اسباب بازیها حوصله بچه سرمیرود.
  • یک کتاب خوانده میشود؛ کتابهای متعدد خاک میخورند.
  • یک نفر به یک مصدوم کمک میکند؛ جمعیت فقط به همدیگر نگاه میکنند.
  • نصیحت باعث تحول میشود؛ سخنرانی تهوع ایجاد میکند.
  • مطلب کوتاه خوانده میشود، مطلب بلند نه.
  • کسی که زیادی وقت داشته باشد، وقت کم میآورد.

جنگ کلامی

جنگ کلامی، که در نوشته پیشین به آن اشاره کردم، خود مقوله مهم و جالبی است. گاهی یک فرد در شرایطی وارد یک «گفت و گو» میشود، که گویی زره بر تن کرده و در دست سپر و شمشیر دارد. زره او، یعنی این که در لاک دفاعی فرو رفته است و محال است هیچ انتقادی را بپذیرد. سپر او، یعنی این که از استراتژی آینه استفاده میکند، به این شکل که هر انتقادی را به گوینده باز میگرداند. برای نمونه اگر به او گفته شود «چرا این کار را کردی؟» فورا جواب میدهد «خودت چرا آن کار را کردی؟». شمشیر هم یعنی مکررا به جای بحث در مورد موضوع مطرح شده، به مخاطبش حمله میکند. این فرد از فنون رزمی نظیر جاخالی دادن هم بهره میگیرد، به این شکل که اگر مخاطب موضوعی مطرح شود که در مقابل آن دفاعی نداشته باشد، از کنار آن میگذرد و موضوع دیگری را مطرح کرده و بحث را عوض میکند.

بدیهی است که از این به ظاهر «گفت و گو» تغییری در باور و بینش فرد «جنگاور» ایجاد نمیشود. برای همین هر زمان که اولین نشانه از چنین حالتی مشاهده شد، در ابتدا لازم است مخاطب به «صلح» دعوت شود (گفتن عباراتی که نشان دهنده عدم تمایل به حمله به شخص مقابل هستند، نظیر بیان خصوصیات مثبت طرف مقابل) و اگر خروج از جنگ کلامی امکان پذیر نشد، بهترین کار قطع گفت وگو است (در نوشته پیشین نتیجه گیری کردم که هر بحثی باید تنها برای مدت محدودی ادامه پیدا کند، اما نظر به ناخوشایند و بیفایده بودن جنگ کلامی، کمال مطلوب اجتناب کامل از آن است). در زندگی روزمره، بهتر است تا جایی که امکان دارد از بروز جنگ کلامی پیشگیری کرد. برای مثال من اگر انتقادی را با بیان تند و گزنده مطرح کنم، مخاطب من ممکن است به شروع یک جنگ کلامی دعوت شود و به مفهوم مورد نظر من فکر نکند. بنابراین شروع گفت و گو بهتر است به گونه ای باشد که اعلان جنگ تلقی نشود.

با وجود این که جنگ کلامی برای کسی که سعی در همفکری و گفت وگو دارد، ناخوشایند و نامطلوب است، اما چنگ کلامی به دلایل مختلف ممکن است برای برخی افراد نه تنها ناراحت کننده نباشد، بلکه لذت بخش نیز باشد. برای مثال به دلیل وجود پارادایم/فرهنگی که در ابتدای نوشته پیشین به آن اشاره شد، در نظر برخی افراد، «پیروزی» در یک مباحثه، نه تنها نشانه قدرت، توانمندی و ارزشمند بودن یک فرد است، بلکه بیانگر بر حق بودن او نیز هست. در این فرهنگ، اگر کسی مخاطب را «فتیله پیچ کند»، الزاما شایسته تعریف و تمجید است! از طرف دیگر این جنگهای کلامی، ممکن است نوعی هیجان طلبی باشند. همانگونه که پسر بچه ها، فقط برای تفریح ممکن است بر سر و کله هم بکوبند، دو «مرد» بزرگ هم ممکن است فقط برای هیجان طلبی و تفریح با کلماتشان همین کار را کنند. توسل به جنگ کلامی میتواند علل مهم تری هم داشته باشد. برای کسانی که منافع شان در پنهان کردن حقایق و واقعیات است، ورود به یک گفت و گوی سالم امکان پذیر نیست، و جنگ کلامی راهی برای گل آلود کردن آب است.

کاربردهای عملی بحث «باورگرایی»

پیشتر هم اشاره کرده بودم که «مشاهده گرایی» یک آرمان است که برای دستیابی به آن باید تلاش کرد، اما «باورگرایی» واقعیتی است که باید آن را مشاهده کرد و پذیرفت. پذیرش این واقعیت یک پیامد مهم به دنبال دارد. «باوری» وجود دارد که در پارادایم مشتق از آن، یک فرد عالم و اندیشمند میتواند هر مخاطبی را متقاعد کند. بر همین اساس، داستانهای متعددی از «پیروزی» افراد مطلوب گویندگان داستانها بر مخاطبان شان ذکر میشود. اما جالب است که این ادعا (توانایی متقاعد کردن هر مخاطبی) برای هیچ یک از پیامبران ذکر نشده است. البته پیامبران در بسیاری از موارد، و شاید هم تمام موارد، از در مباحثه (کلامی و عملی) با مخاطبان شان بر میآمدند، و مخاطبان شان نیز گاهی در بهت و عدم توانایی پاسخ دهی فرو میرفتند، اما در بسیاری از موارد، استدلالهای ذکر شده موفق به هدف اصلی یعنی تغییر باور مخاطب نمیشدند (هدف پیامبران از مباحثه کردن، علاوه بر انجام وظیفه پیامبری، تغییر باور مخاطبانشان ازکفر و شرک به ایمان بوده است و مثل برخی مباحثات امروزی، جنگ کلامی مقصود نبوده است). حضرت ابراهیم با استدلال محکم شکستن بتها (نوعی استدلال عملی) روانه آتش/گلستان شد، و فرعون نیز در ابتدا حضرت موسی را به جدال جادوگران حواله کرد و در نهایت نیز علی رغم تمام مسائلی که میشد آنها را «مشاهده» کرد، تغییری در باورش ایجاد نشد.
بنابراین اولین اصل پذیرفتن این واقعیت است که گاهی باور مخاطب تغییر نمیکند. البته تا امتحان نشود نمیشود پیش داوری کرد، یا به عبارت دیگر باید تلاش نمود تا با انتقال اطلاعات و ذکر استدلال از آن چه که درست میپنداریم دیگران را مطلع کنیم، اما از قبل باید بدانیم که گاهی بیشتر از انتقال و ابلاغ پیام کار دیگری نمیشود کرد. اگر تمام اطلاعات لازم منتقل شده باشند، دیگر ادامه دادن استدلال شاید ضرورتی نداشته باشد و بعد از یک حد مشخص باید مباحثه تمام شود و برای هر مباحثه ای باید حدی در نظر داشت. برای مثال، در مجلس قانون گذاری، موافقان و مخالفان نظرات خود را بیان میکنند و سپس رای گیری میشود. این کار عملی و منطقی است، ولی اگر مبنا این بود که موافقان و مخالفان با هم صحبت کنند تا سرانجام به نتیجه ای برسند، شاید هرگز قانونی تصویب نمیشد! در جامعه هم نمیشود انتظار داشت تمام افراد دارای باور یکسان باشند. نحوه مدیریت باورهای گوناگون مساله ای است که میتواند بیانگر تفاوت مهمی میان جوامع باشد.

نکته ظریف پایانی، این است که باورگرایی، ممکن است مثل «بوی بد دهان» تبدیل به خاصیتی شود که تنها به مخاطبان نسبت داده شود و هر شخص ضمن متهم کردن مخاطب به «باورگرا» بودن، خود را از آن بری بداند. با توجه به وجود مقاومت های درونی برای انکار و ندیدن عیوب خود، پسندیده است که هر فرد به خودش همواره به دید انتقادی نگاه کند و اگر از سوی دیگران از نظر فرد انتقادی شد، آن را جدی گیرد و بنابراین باورگرایی را باید در ابتدا در خود جست و جو کرد. این هم بخشی از راه دشوار رسیدن به «مشاهده گرایی» است.

آدم

با احد عهدیست آدم را تا ابد بر عهده اش
قصه ها و غصه ها و قس علی هذا را گفته اش
آدمی کو هر دمی از آه دم میزند
سوز سودای خیال و سودورزی برده اش

نمیخوابم

گاهی زشوق شعر، شبها نمیخوابم
خاموش به کنج بیت، گویا نمیخوابم
رنجور زکم خوابی، تن خسته شد و بیتاب
از درد بیخوابی، دردا نمیخوابم
یک شب ز حزن و غم، بیدار چشم من
یک شب ز شور وشوق، شیدا نمیخوابم
مردم همه خفتیده، هوشیار و بیدارم
همرنگ نی ام آخر، رسوا نمیخوابم
امروز زغم دیروز، خواب رفت زچشمانم
از غصه امروزم، فردا نمیخوابم
گویند مرا یاران، سود است به خفتیدن
دانم که چنان باشد، اما نمیخوابم

ظلم و اعتیاد، ترک و هجرت

با تشکر از دوست گرامی آقای مهندس مهران نحوی، فکری در ذهنم شکل گرفته که برای پیاده کردن حق مطلب آن نیازمند وقتی مناسب هستم، اما میترسم این وقت مناسب، مثل خیلی از موارد دیگر هرگز فرا نرسد. بنابراین، طبق عادت همیشگی ام، خام ونپخته انگشت به صفحه کلید میگذارم و آن چه در ذهن دارم را در ذیل «تخلیه میکنم».

ظلم به خود، مصادیق متفاوتی میتواند داشته باشد، ازجمله اعتیاد. نه فقط اعتیاد به مواد، بلکه انواع اعتیادهای رفتاری و اعتیاد به هیجان میتوانند مصادیق بارزی از ستم به خود باشند. همانگونه که برای فرار از ظلم دیگران، گاه تنها حیله، مهاجرت است؛ برای فرار از ظلم خویش نیز مهاجرت لازم است. واژه «هجر» که در قرآن آمده به معنای ترک کردن است، و جالب است که ترک کردن (ترجمه withdrawal) برای اعتیاد نیز به کار میرود. اما در این جا نه میشود خود را ترک کرد، و کنار گذاشتن عامل اعتیادزا نیز بیش از حد امری بدیهی است. بسته به مورد، ترک کردن میتواند معنای متفاوتی داشته باشد. ترک کردن، میتواند ترک کردن یک محل باشد، مثل محلی که در آن رایانه هست برای یک معتاد به اینترنت. هر نوع حرکت و جابه جایی، چه ذهنی و چه بدنی، که برای فرار از اعتیاد و عامل تحریک کننده میل مربوطه باشد، هجرت و مهاجرت است. اعتیاد از یک میل شدید (Craving) شروع میشود، و فرد ممکن است نسبت به یک محل، یا حتا یک شی و یا یک عامل فیزیکی نظیر یک بو، شرطی شده باشد و به محض در معرض قرار گیری، دچار میل شدید به اعتیاد شود. در این جاست که اهمیت ترک کردن و مهاجرت یاد شده روشن میشود. ترک کردن، نه منظور ترک کردن اعتیاد به تنهایی است، بلکه ترک کردن هر آن چه منجر به اعتیاد میشود نیز هست.
در قرآن در کنار هجرت، توصیه به صبر و توکل به خدا شده است. صبر که روشن است، چون ترک اعتیاد از دشوار ترین کارهای بشر است. برای هر کار دیگری انسان به مغز و اراده اش تکیه میکند، اما در اعتیاد مغز و اراده انسان گرفتار است. ترک ومهاجرت اعتیاد چه بسا از جلای وطن و مهاجرت به دیاری دیگر نیز دشوارتر باشد. توکل به خدا هم در این جا کاملا نکته ای مهم است. همان گونه که قبلا هم گفته بودم (حافظه عاطفی)، سالهاست مسیحیان دیده اند که برای ترک اعتیاد توکل به خدا و سپردن خود به یک «قدرت برتر» (به تعبیر غیردینی آن) میتواند معجزه کند، و این امر مبنای روش دوازدگانه برای ترک است. توکل لازم است، چون بسیاری از شرایط لازم برای ترک، نظیر عوامل زیست شناختی و اجتماعی از کنترل یک فرد خارج اند. لازم است که فرد هر آن چه در توان دارد انجام دهد، و باقی را به خدا بسپارد، تا موفق به «هجرت» شود.